انديشههاى
عرفانى و شعر امام خمينى
دكتر
نركس جهان (بخش فارسى دانشگاه دهلى) عاشقان
صدر نشينان جهان قدسند سر فراز آنكه بدرگاه
جمال تو گدا است. (1) شخصيت
امام خمينى (ره) در ايران و خارج از ايران
بالخصوص براى عاشقان و دانشجويان زبان و
ادبيات فارسى نيازى به معرفى ندارد. او در
زندگى و بعد از مرگ به چنان اوج از شهرت، عزت
و احترام رسيده بود كه بعد از قرنها در
هزارها هزار بلكه در كرورها كرور اشخاص،
كمتر به آن دست مىيابند. در ايران بچه و
بزرگ، جوان و پير، زن و مرد، كس و ناكس، خاص
و عام، اسمش را با تعظيم و تكريم به "امام"
نام مىبرند. عارف
در اصطلاح عرفان آن كس است كه هم داراى دين و
مذهب باشد، هم اهل رياضت و كشف و شهود. او از
مقام علم اليقين به مرتبه عين اليقين و حق
اليقين مىرسد. امام (ره) در همين نكته
اظهار نظر مىكند: حاصل
كون و مكان جمله ز عكس رخ توست پس همين بس كه
همه كون و مكان حاصل ما (2) ×××
دل
عارف مانند آينه پاك و صاف است و او در وى
صنايع خدا به طريق معرفت مىبيند هركجا
پا بنهى حسن وى آنجا پيداست هركجا سر بنهى
سجدهگه آن زيبا است (3) به
عقيده امام يك عارف و صوفى بايد در خلوت دور
از شور و غوغاى مردم زندگى بسر ببرد تا قربتخدا
حاصل شود. صوفى
و عارف ازين باديه دور افتادند جام مى گير ز
مطرب كه روى سوى صفا (4) يك
عارف را نبايد كه بر زعم معرفتخويش لاف
اناالحق بزند آنكس كه به زعم خويش عارف باشد
غواص به درياى معارف باشد بفكرش وقتى از
حجاب آزاد خواهد شد لاكش به او كشف مىشود. روزى
اگر از حجاب آزاد شود بيند كه به لاك خويش
واقف باشد (5) اين
نوع عارفان را كه بدون معرفت لاف عرفان مىزنند
امام، طوطى صفت مىگويد. طوطى
صفتى و لاف عرفان بزنى اى مور، دم از تختسليمان
بزنى فرهاد
نديدهاى و شيرين گشتى ياسر نشدى و دم ز
سلمان بزنى (6) او
معتقد است كه يك عارف حقيقى تا وقتى در
مشاهده دوستخودبينى را از دست ندهد او
هرگز به گوهر مقصد خود نخواهد رسيد: تا
خوابى در خودى خود پنهانى خورشيد جهان بود
زچشم تو نهان (7) خودبينى
و شرك را يكى مىداند گر
نيستشوى كوس انا الحق نزنى با دعوى پوچ
خود معلق نزنى تا
خودبينى تو مشركى بيش نهاى بىخود بشوى
كه لاف مطلق نزنى (8) امام
بزرگ اين نوع صوفيان را كه خودبين هستند به
مانند حافظ شيرازى "مدعى" مىگويد. او
رباعى سروده استبه عنوان "مدعى". از
صوفىها، صفا نديدم هرگز زين طايفه من وفا
نديدم هرگز زين
مدعيان كه فاش اناالحق گويند با خودبينى
فنا نديدم هرگز (9) او
علم و عرفان را براى رسيدن به منزلگه عشاق،
راه باطل مىداند: علم
و عرفان به خرابات ندارد راهى كه به منزلگه
عشاق ره باطل نيست (10) در
طول تاريخ، مذهب، عرفان و فلسفه بر فكر
انسانى تاثير بزرگى دارند. مذهب بر وجود
خداى بزرگ و برتر دلالت مىكند. براى مومن
زندگى اين دنياى فانى موقتى و گذشتنى است.
ايشان با احساسات لطيف زندگانى را بسر مىبرند.
هدف زندگى عارفان و صوفيان ديدار الهى است.
امام هم در طول زندگى خودش در عشق الهى بسر
برده است و اينگونه سروده است: عمر
را پايان رسيد و يارم از در درنيامد قصهام
آخر شد و اين غصه را آخر نيامد (11) مرغ
جان در اين قفس بىبال و پر افتاد و هرگز
آنكه بايد اين قفس را بشكند از در نيامد
(12) يك
عارف حقيقى يك صوفى با كمال و يك درويش غنى
با اين دنياى فانى عشق نمىورزد. او در حالتسرمستى
دور از همه عيش و عشرت زندگى بسر مىبرد
امام بزرگ همين عقيده را مىسرايد: آنكه
دل بگسلد از هر دو جهان درويش است آنكه
بگذشت زپيدا و نهان درويش است خرقه
و خانقه از مذهب رندان دور است آنكه دورى
كند از اين و از آن درويش است (13) حجاب
به اصطلاح صوفيه هر چيزى است كه انسان را از
حق تعالى باز مىدارد. نزد مستملى بخارا پى
حجاب چهار نوع است: دنيا كه حجاب عقبى است.
خلق، حجاب اطاعت است. شيطان، حجاب دين و نفس
حجاب خدا. امام محترم علم و فلسفه را نفس
حجاب خدا و حجاب اكبر مىداند: آنان
كه به علم فلسفه مىنازند بر علم دگر به
آشكارا تازند ترسم كه در اين حجاب اكبر آخر
سرگرم شوند و خويشتن را بازند (14) امام
بزرگ بسيارى از نكات عرفان را به فاطى خطاب
كرده است: فاطى
كه زمن نامه عرفانى خواست از مورچهاى تختسليمانى
خواست گويى
نشنيده ما عرفناك از آنك جبرئيل ازو نفخه
رحمانى خواست (15) مكتب
عرفان كه در سراسر ايران و در شعر و ادبيات
فارسى مسلط است داراى يك سيستم فكرى خاصى
است. ازين فكر يك انسان عارف و صوفى مىشود.
او با روش و طريقتخاص خدا را مىشناسد و
خود را در ياد خدا فنا مىكند. امام محترم
يك عارف كامل و صوفى با كمال بود اساس فكر
عرفان امام بر يك تصور زيباست. او پرتو حسن
را جمال خالق مىداند: پرتو
حسنتبجان افتاد و آن را نيست كرد عشق آمد
دردها را هرچه بد درمان نمود (16) حافظ
همين نكته را مىسرايد: در
ازل پرتو حسنت ز تجلى دم زد عشق پيدا شد و
آتش به همه عالم زد او
جمال مطلق را بعد از گسستن دل از علايق جهان
مىبيند: فاطى
ز علايق جهان دل بركن از دوستشدن به اين و
آن دل بركن يك
دوست كه آن جمال مطلق باشد بگزين تو و از كون
و مكان دل بركن (17) "جلوه
جمال" و "ديدار يار" را در "آئينه
جان" مشاهده مىكند. به عقيده وى جان
آئينه هستى است. يعنى زندگى آدمى در اطراف
اين گردش مىكند. جان
كه آئينه هستى است در اقليم وجود برزده سنگ
به آئينه جان آمدهام (18) از
آتش "عشق دلدار" مىافزايد: آتش
عشق بيفزا غم دل افزون كن اين دل غمزده
نتوان كه غم افزا نشود او
عشق الهى را "قبله عشق" مىداند. بهار
شد در ميخانه باز بايد كرد بسوى قبله عاشق
نماز بايد كرد (19) او
سفر عشق را با دل تنگ در سايه عشق و در سايه
لطف مىكرده است. عالم
عشق است هرجا بنگرى از پست و بالا سايه عشقم
كه خود پيدا و پنهانى ندارم آن
سرو دل آراى من آن روح جان افزاى من در سايه
لطفش نشين كاين سايه دل آرا بود (20) و
در سايه لطف خدا از چاك نفى بيرون مىآيد: بردار
اين ارقام را بگذار اين اوهام را بستان ز
ساقى جام را جامى كه در آن لا بود (21) او
در قافله عشق را در صبح ازل باده الستيعنى
كه باده عشق وحدانيتخدا نوشيده است چون
خمير آدم از گل عشق سرشته شده است. جز
عشق تو هيچ نيست اندر دل ما عشق تو سرشته
گشته اندر گل ما (22) بعد
از پيمودن اين همه مراحل عشق به اين نتيجه
مىرسد كه هر شئ و هركس در تحت توجهات و
فرمان خدا حركت مىكند: ملحد
و عارف و درويش و خراباتى و مست همه در امر
تو هستند و تو فرمانفرما (23) به
انديشه امام هدف زندگى شناخت زيبائى و لذت
بردن از زيبائى است. او حاضر نيست "زيبائى
باغ" را با نظرهاى كوتاه ببيند. اى
روى تو نور بخش خلوتگاهم ياد تو فروغ دل نا
آگاهم آن
سرو بلند باغ زيبايى را ديدن نتوان با نظر
كوتاهم (24) عرفان
يكى از تابناكترين تجليات انديشه انسان استبايد
گفت كه اين طريقه عارفان و روش صاحب نظران
است. ايشان از ذوق و شوق منازل "راه معرفت"
را طى مىكنند من اينجا از عناوين غزليات و
رباعيات امام (ره) استفاده كردهام. امام
تقريبا بر هر اصطلاح تصوف غزلى يا رباعى يا
مسمط ساخته است و در آن نكات عرفانى را بيان
كرده است. امام
رهبر بزرگ مانند يك صوفى كامل اول هستى خودش
را فراموش مىكند. بعدا در هر ذره خدا را مىجويد.
او معتقد است كه اگر كسى هستى خويش را
فراموش نكند او در وحدت خدا شرك مىورزد. آنكس
كه ره معرفت الله پويد پيوسته ز هر ذره خدا
مىجويد تا
هستى خويشتن فرامش نكند خواهد كه ز شرك عطر
وحدت بويد (25) در
انديشه امام (ره) دنيا و هر شئ كه در دنيا استحتى
از ذره تا خورشيد نمايشگر زيبائى خدا است و
اگر ما نمىبينيم اين عيب ماست ورنه خدا
هرجا موجود است. عيب
از ما است اگر دوست زما مستور است ديده
بگشاى كه بينى هم عالم طور است (26) او
صاحب عقيده است ان الله على كل شئ قدير. ذرهاى
نيست كه از لطف تو هامون نبود قطرهاى نيست
كه از مهر تو دريا نشود (27) نيز
عقيده قرآن را اظهارنظر مىكند كه هر شئ در
اين كون و مكان در تسبيح خدا غرقاند. وقت
آنست كه بنشينم و دم در نزنم به همه كون و
مكان مدحت او مسطور است (28) او
عاشق خدا است و معشوقش هر چيز و در هر جا
جلوه فكن استحتى كه نغمههاى موسيقى
پرندگان زيبا گلهاى نرگس و لاله و سنبل از
تجليات انوار حق پر هستند. از
سنبل و نرگس جهان باشد به مانند جنان وز
سوسن و نسرين زمين چون روضه خلد برين از
قمرى و كبك و هزار آيد نداى ارغنون وز سيره و
كوكوو سار آواز چنگ راستين يك
عارف حقيقى هميشه دور از رسومات و غوغاى
مردم در خلوت زندگى بسر مىبرد. امام عيد و
شادهاى دنيا را براى اهل دنيا وقف مىكند و
خود در موقع شاديها و خوشىها خلوت را تلاش
كرده در ياد خدا غرق مىشود: صوفى
و عارف ازين باديه دور افتادند جام مى گير ز
مطرب كه روى سوى صفا همه
در عيد به صحرا و گلستان بروند من سرمست ز
ميخانه كنم رو به خدا (29) او
منزل عشق را به سر و جان طى مىكند: گر
مرا ره به در پير خرابات دهى به سر و جان به
سويش راه نوردم نه به پا (30) او
بعد از تلاش بسيار به دلدار خود رسيده بود
آماده نيست كه دوباره اين خطا بكند: سالها
در صف ارباب عمائم بودم تا به دلدار رسيدم
نكنم باز خطا (31) به
نزديك امام بزرگ تجلى خدا دو نوع استيكى
تجلى ذات و دوم تجلى صفات الهى در شعر امام
انوار هر دو تجليات درخشان هستند مثلا: جز
رخ يار جمالى و جميلى نبود در غم او است كه
در گفت و مگوئيم همه (32) جز
سر كوى تواى دوست ندارم جائى در سرم نيستبجز
خاك درت سودائى (33) امواج
حسن دوست چو درياى بىكران اين مست تشنه
كام غمش در كرانه است (34) حاصل
كون و مكان جمله ز عكس رخ تست پس همين بس كه
همه كون و مكان حاصل ما (35) او
تجلى الوهيت كه محمد (ص) را بود در شعر مىسرايد:
بلبل
باغ جنان را نبود راه به دوست نازم آن مطرب
مجلس كه بود قبله نما (36) به
عقيده عرفان اسلامى نيز در قرآن مجيد در
سوره 33 آيه 72 آمده است كه خدا امانت (عشق)
خودش را به آسمان و زمين و كوه عرضه كرد هيچ
كدام نپذيرفتند ولى اين شتخاكى اين عشق را
پذيرفت. شعراى زبان و ادبيات فارسى و اردو
زبان نيز عرفا و صوفيان اين عشق خداوند را
با بار امانتياد مىكنند و شعر مىسرايند.
بايد اضافه كرد كه دل آدمى از هفت آسمان و
زمين كوه عرش و كرسى و لوح فراختتر بوده كه
اين امانت را بر سرخود گذاشته است. حافظ
همين نكته را مىسرايد: آسمان
بار امانت نتوانست كشيد قرعه فال بنام من
ديوانه زدند مير
تقى مير شاعر اردو زبان مىسرايد: سب
په جس بار گرانى كى است كو يه ناتوان
اتهاليا امام
بزرگ غزل به عنوان"بار امانت" ساخته
است: كشم
بار امانتبا دلى زار امانتدار اسرارم تو
باشى درين
غزل او بجانب نكات عرفانى اشاره مىكند در
مقابل محبت و مودت وجود عارف اين دنيا را
هيچ ارزش نمىدهد. به
انديشه امام محترم بمقابله عشق خدا، جهان
برابر يك جو ارزش ندارد: جهان
را يك جوى ارزش نباشد اگر يارم اگر يارم تو
باشى (37) و
به سبب عشق خدا آدمى خاكى به معراج عشق
رسيده است: رسد
جانم به فوق قاب قوسين كه خورشيد شب تارم تو
باشى (38) امام
بزرگ (ره) اگر وصال دوستبه او حاصل مىشود:
با نهايتخوشحالى و شادمانى مرگ را به آغوش
مىگيرد: ببوسم
چوبه دارم به شادى اگر در پاى آن دارم تو
باشى عرفا
و صوفيا در شراب وحدت غرقاند و ايشان در
حالتسرمستى تجليات خدا را مشاهده مىكند.
امام (ره) مىسرايد: هشيارى
من بگير و مستم بنما سرمست زباده الستم بنما
بر
نيستىام فزون كن از راه كرم در ديده خود هر
آنچه هستم بنما (39) در
اين رباعى اشاره استبطرف آيه قرآن "الستبربكم"
امام بزرگ مانند يك صوفى با كمال استغنا كه
بىنيازى حق است در حالت مستى قربتخدا را
مىجويد. نيز اين هستى را براى رسيدن به
مطلوب خود يك نياز لازم فكر مىكند: بى
نيازى است درين مستى و بيهوشى عشق در هستى
زدن از روى نياز است هنوز (40) و
در نسيم سحر بوى الست تا هنوز به مشمامش مىرسد:
اى
نسيم سحرى اگر سركويش گذرى عطر برگير كه او
غاليه ساز است هنوز (41) به
عقيده عرفان اسلامى آدم را بر فرشتگان به
سبب علم فضيلتبزرگى حاصل است. چون هرچه كه
آدم مىداند فرشتگان از دانستن آنها
عاجزند. امام رهبر به اين مطلب اشاره مىكند:
قدسيان
را نرسد تا كه به ما فخر كنند قصه علم
الاسماء به زبان است هنوز (42) صوفيان
بردن نعره "اناالحق" وحدت وجود را قايلاند
و ايشان به اين منزل بعد از پيمودن راه دراز
مىرسند. ولى امام محترم در مشاهده حسن
دوستخاموشى را ترجيح مىدهد و زدن نعرهها
را لاف عارف مىداند و به اين مقابله خودى
موسى را دوست مىدارد: تا
منصورى لاف انا الحق بزنى ناديده جمال دوست
غوغا فكنى دك
كن جبل خودى خود چون موسى تا جلوه كند جمال
او بىارنى (43) به
عقيده صاحب نظران و عارفان و نيز در قرآن
مجيد آمده است كه ابليس آدم را فريب داد. او
دانه گندم را خورد. درين نافرمانى آدم و حوا
را از بهشتبيرون راندند. در روايات وجه
تخليق كائنات را در "كنت كنزا مخفيا"
"ولولاك لما خلقت الافلاك" بيان كردهاند.
امام (ره) ازين نتيجهگيرى مىكند كه اگرچه
فريب دادن شيطان به آدم از روى سؤ نيتبود
ولى در حقيقت اين احسانش بود چون ازين سبب
عشق پيدا گشت و آدم از ملك ملك رختبربست. خواستشيطان
بد كند با من ولى احسان نمود از بهشتم برد
بيرون بسته جانان نمود (44) يا:
خواست
از فردوس بيرونم كند خوارم كند عشق پيدا گشت
و از ملك و ملك پران نمود پرتو
حسنتبجان افتاد و آن را نيست كرد عشق آمد
دردها را هرچه بد درمان نمود (45) غالب
بزبان اردو مىگويد: عشق
كه طبعيت نه زيست كا مزا پايا درد كى دوا
پائى درد لا دوا پايا امام
از لحاظ عقايد خود ازاهل تشيع بود چنانچه با
نهايت اخلاص در قصيده بهاريه انتظاريه در
حق شيعيان دعاگو هست: اى
صاحب حضرت زمان اى پادشاه انس و جان لطفى
نما بر شيعيان تاييد كن دين مبين تاريخ
شاهد است كه هميشه عارفان حقيقى و صوفيان با
كمال در معاشره و اجتماع خود كارهاى اصلاحى
انجام دادهاند. امام محترم نيز با انديشههاى
عرفان اسلامى و با روش و طريق صاحب نظرى
ايران و ايرانيان را از چنگال استبداد
آمريكا رهائى بخشيد. او ايران را از انقلاب
سفيد بيرون آورده به راه انقلاب اسلامى
رهنمائى كرد و كشور ايران را از خودكامگى
شاه رها كرده و به جمهورى اسلامى ايران مبدل
كرد و گفت كه: جمهورى
ما نشانگر اسلام است افكار پليد فتنه جويان
خام است ملتبه
ره خويش جلو مىتازد صدام بدستخويش در صد
دام است (46) يا:
جمهورى
اسلامى ما جاويد است دشمن ز حيات خويشتن
نوميد است آن
روز كه عالم ز ستمگر خاليست ما را و همه
ستمكشان را عيد است (47) او
ملت اسلام را با اخلاق اسلام آراسته كرد. او
خود مردى ساده زيستبود و اين خصوصيتخود
را به ملت ايران بخشيد تا اين درجه كه سر ما
به پيش سادگى ايران و ايرانيان بانهايت عزت
و احترام خم مىشود: او
مردى مسلمان و پابند صوم و صلوة بود و در ياد
خدا غرق مىماند. چنانچه همه ما بوسيله تلى
وژن ديديم كه در آخرين لحظات در حالتبيمارى
در بيمارستان بسترى بود نماز را با تمام
اراكين يعنى با قيام و ركوع و سجود ادا كرد و
آرزويش به پايه تكميل رسيد: به
بيمارى دهم جان و سر خود اگر يار پرستارم تو
باشى (48) شوم
اى دوست پرچمدار هستى در آن روزى كه سردارم
تو باشى (49) پىنوشتها:
1.
ص49. 2. ص45. 3. ص49. 4. ص39. 5. ص206. 6. ص247. 7. ص227.
8. ص246. 9. ص217. 10. ص67. 11. ص97. 12. ص97. 13. ص54.
14. ص209. 15. ص196. 16. ص115. 17. ص232. 18. ص139. 19. ص80.
20. ص150. 21. ص103. 22. ص103. 23. ص44. 24. ص43. 25. ص226.
26. ص215. 27. ص52. 28. ص112. 29. ص52. 30. ص39. 31. ص39.
32. ص39. 33. ص179. 34. ص186. 35. ص61. 36. ص45. 37. ص39.
38. ص181. 39. ص181. 40. ص 192. 41. ص126. 42. ص126. 43. ص127.
44. ص246. 45. ص115. 46. ص195. 47. ص193. 48. ص181. 49. ص181.
|