كلام
امام
پرفسور
سيد امير حسن عابدى (استاد ممتاز دانشگاه
دهلى) سبك
عراقى بهترين سبك در ادبيات فارسى مىباشد
كه سعدى و حافظ آن را به معراج رسانيدهاند.
در صنف غزل كسى به حافظ نمىرسد و همه غزل
سرايان فارسى و اردو و زبانهاى ديگر تحت
تاثير لسان الغيب بودهاند. شاعر بزرگ
آلمانى گوته (Goethe) خود را پيرو حافظ شناخته
و از وى تمجيد و توصيف نموده و ديوان خود را
" الديوان الشرقى للمولف الغربى"
ناميده است. در هند پدر تيگور را حافظ حافظ
مىگفتند و وى هر صبح ديوان حافظ و
اوپانيشاد را مثل كتاب آسمانى مطالعه مىكرد.
علامه اقبال قبلا مىگفت كه شايد روح حافظ
در من حلول كرده است. اما بعدا انحراف نموده
را گفت: هوشيار از حافظ صهباگسار و چون
دانشمندان از وى انتقاد شديدى كردند، آن
ابيات را از ديوان خود خارج كرد. در سال 1969
ميلادى كه من براى ديدن شاعر بزرگ دو زبان
شهريار به تبريز رفتم ساعتها صحبت نموده به
من فرمودند كه كسى حافظ را نشناخته است.
بزرگترين مزيت اشعار حافظ اختلاط حقيقت و
مجاز است كه بعدا رواج يافته است. زبان و ادبيات فارسى
خيلى دامنهدار است و مزيت آن در دنيا اين
است كه اين كشور شعر و فرهنگ است و هركس به
شعر و ادب علاقه دارد. در اصفهان و شيراز حتى
كفشدوز هم شعر مىسرايد. نسخههاى خطى و
مطلا و مذهب ديوان حيدر كلچه پز در موزه ملى
دهلى نو و كتابخانه خدابخش نگهدارى مىشوند.
از اين نظر عجيب نيست كه
حضرت امام خمينى از آغاز جوانى به شعر و ادب
فارسى علاقه داشتند و خود ابيات بلند پايه
سرودهاند. ديوان امام به اهتمام كامل براى
پنجمين بار در سال 1374 انتشار يافته است كه
شامل قصايد، غزليات، رباعيات، مسمط، ترجيع
بند، قطعات و اشعار پراكنده مىباشد. اين شعر اردو بر كلام
امام صادق مىآيد: هرچند هو مشاهده حق كى
گفتگو بنتى نهين هى ساغر و مينا كهى بغير يعنى ما نمىتوانيم
بدون ذكر ساغر و مينا حقايق را بيان نماييم.
همه شعراى ايران چه روحانى و چه غير روحانى،
از همان علامات شعرى مثل ساقى، باده، مى، مىفروش،
ميخانه، بت، بتخانه، صنم، خرابات، منصور،
پير، مطرب، چليپا، آتشكده و رند استفاده
نمودهاند: امام هم به همان طرز سروده است: ساغر بيار و باده بريز و
كرشمه كن كاين غمزه روح پرور جان و روان
ماست با دل تنگ بسوى تو سفر
بايد كرد از سر خويش به بتخانه گذر بايد كرد
(1) ××× بهار شد، در ميخانه باز
بايد كرد بسوى قبله عاشق نماز بايد كرد (2)
عشق دلدار چنان كرد كه
منصور منش از ديارم به درآورد و سردارم كرد
(3) ××× مژده وصل به رندان
خرابات رسيد ناگهان غلغله و رقص وطرب برپا
شد (4) ××× جان فداى صنم بادهفروشى
كه برش هستى و نيستى و بنده و شاهى نبود (5)
××× كيست كاشفته آن زلف
چليپا نشود ديدهاى نيست كه بيند تو و شيدا
نشود (6) ××× من بخال لبت اى دوست
گرفتار شدم چشم بيمار تو را ديدم و بيمار
شدم فارغ از خود شدم و كوس
انا الحق بزدم همچو منصور خريدار سر دار شدم
جامه زهد و ريا كندم و بر
تن كردم خرقه پير خراباتى و هشيار شدم بگذاريد كه از بتكده
يادى بكنم من كه با دستبت ميكده بيدار شدم
(7) امام بر عشق اصرار دارند
و مثل عاشق صادق بدون ريا و سالوس محو جمال و
غرق ديدار معشوق حقيقى مىباشند و از تكفير
و احتساب نمىترسند: دست آن شيخ ببوسيد كه
تكفيرم كرد محتسب را بنوازيد كه زنجيرم كرد آب كوثر نخورم منت رضوان
نبرم پرتو روى تو اى دوست جهانگيرم كرد (8)
××× از دلبرم به بتكده نام و
نشان نبود در كعبه نيز جلوهاى از او عيان
نبود (9) اما وى شمشير جهاد هم
اضافه نمودهاند: خرقه صوفى و جام مى و
شمشير جهاد قبلهگاهى تو و اين جمله همه
قبلهنما (10) در كلام امام تاثير حافظ
كاملا ديده مىشود و وى با الا يا ايها
الساقى كلام خود را زينتبخشيدهاند: الا يا ايها الساقى ز مى
پر ساز جامم را كه از جامم فرو ريزد هواى ننگ
و نامم را الا يا ايها الساقى برون
بر حسرت دلها كه جامتحل نمايد يكسره اسرار
مشكلها حافظ: نه هر كه طرف كله
كج نهاد و تند نشست كلاه دارى و آيين سرورى
داند امام: نيست درويش كه
دارد كله درويشى آن كه ناديده كلاه و سر و
جان درويش است (11) حافظ: يوسف گم گشته باز
آيد به كنعان غم مخور كلبه احزان شود روزى
گلستان غم مخور امام: غم مخور ايام
هجران رو بپايان مىرود اين خمارى از سر ما
مىگساران مىرود (12) ××× گفتم به جان غم زده ديگر
تو غم مخور غم رختبست و موسم عيش و طرب
رسيد (13) حافظ: در عهد پادشاه
خطابخش جرم پوش حافظ قرابه كش شد و مفتى
پياله نوش صوفى ز كنج صومعه با پاى
خم نشست تا ديد محتسب كه سبو مىكشد بدوش احوال شيخ و قاضى شرب
اليهودشان كردم سؤال صبحدم از پير مى فروش گفتا نه گفتنيستسخن
گرچه محرمى دركش زبان و پرده نگه دار و مى
بنوش تا چند همچو شمع زبان
آورى كنى پروانه مراد رسيد اى محب خموش اى پادشاه صورت و معنى
كه مثل تو ناديده هيچ ديده و نشنيده هيچ گوش چندان بمان كه خرقه ارزق
كند قبول بخت جوانت از فلك پير ژندهپوش امام: بر در ميكده
پيمانه زدم خرقه بدوش تا شود از كفم آرام و
رود از سر هوش از دم شيخ شفاى دل من
حاصل نيست بايدم شكوه برم پيش بتباده فروش
××× عهدى كه بسته بودم با
پير مى فروش در سال قبل، تازه نمودم دوباره
دوش افسوس آيدم كه درين فصل
نوبهار ياران تمام طرف گلستان و من خموش من نيز با يكى دو گلندام
سيم تن بيرون روم بجانب صحرا به عيش و نوش دستى بدامن بت مه طلعتى
زنم اكنون كه حاصلم نشد از شيخ خرقهپوش حالى به كنج ميكده با
دلبرى لطيف بنشينم و ببندم از اين خلق چشم و
گوش (14) حافظ: غلام همت آنم كه
زير چرخ كبود ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد
است امام: غلام همت جام شراب
ساقى باش كه هرچه هست از آن روى باصفا دارم
(15) حافظ: گرچه پيرم تو شبى
تنگ در آغوشم كش تا سحرگه ز كنار تو جوان
برخيزم امام: پيرم ولى بگوشه
چشمى جوان شوم لطفى كه از سراچه آفاق بگذرم
(16) حافظ: اى مگس عرصه سيمرغ
نه جولانگه تست عرض خود مىبرى و زحمت ما مىدارى
امام: مرغ پر سوخته را
نيست نصيبى ز بهار عرصه جولانگه زاغ است و
نواى مگس است (17) در بسيارى از ابيات امام
به آيات قرآن و احاديث اشاره فرمودهاند: عارفان رخ تو جمله
ظلومند و جهول اين ظلومى و جهولى سر سوداى
من است (18) ××× فقر فخر است اگر فارغ از
عالم باشد آن كه از خويش گذر كرد چهاش غم
باشد (19) ××× گر تو آدمزاده هستى علم
الاسما چه شد قاب قوسينت كجا رفته است او
ادنى چه شد (20) ××× قدسيان را نرسد تا كه به
ما فخر كنند قصه علم الاسما به زبان است
هنوز (21) ××× خداى را كه چه سرى نهفته
اندر عشق كه يار در بر من خفته من پريشانم
(22) ××× در "كعبه در زنجير"
امام نويسندگان، پادشاهان، جباران و علماى
بد و خائن را مورد ملامت و عتاب قرار دادهاند:
خار راه منى اى شيخ ز
گلزار برو از سر راه من اى رند تبهكار برو خانه كعبه كه اكنون تو
شدى خادم آن اى دغل خادم شيطانى ازين دار
برو زين كليساى كه در خدمت
جباران است عيسى مريم از آن خود شده بيزار
برو اى قلم بر كف نقاد
تبهكار پليد بنه اين خامه و مخلوق ميازار
برو (23) در دو قصيده هم امام
مستضعفين جهان را فراموش نكردهاند و مىخواستند
مردم پايين و مظلوم از استبداد ظالمان آزاد
بشوند و بويژه انگليسيها را نشانه حملات
خود قرار دادهاند. در مدح ولى عصر (عج) مىفرمايند:
تا به كى اين كافران
نوشند خون اهل ايمان چند اين گرگان كنند اين
گوسفندان را شبانى تا به كى بر ما روا باشد
جفاى انگليسى آن كه در ظلم و ستم فرد است و
او را نيست ثانى (24) در ضمن ناگفته نماند كه
امام تخلص خود را "هندى" اختيار نموده
و بارها در ضمن غزل آوردهاند: نرود از سر كوى تو چو
هندى هرگز آن مسافر كه درين وادى جان منزل
كرد (25) ديگر حديث از لب هندى تو
نشنوى جز صحبت صفاى مى و حرف مى فروش (26) خوشدل از عاقبت كار شو
اى هندى از آنك بر در پير ره از بخت جوان
آمدهام (27) و اقلا دوبار از هند ياد
كردهاند: "هندى" ز هند تا به
سر كويت آمدهست كى دل دهد به شاهى شيراز و
ملك طوس (28) هند و قفقاز و حبش بلغار
و تركستان و سودان هم طراز دشت و كوهستان و
هم پهناى عمان (29) ××× پىنوشتها: 1. ص 79. 2. ص80. 3. ص82. 4. ص88.
5. ص109. 6. ص112. 7. ص142. 8. ص83. 9. ص108. 10. ص43.
11. ص54. 12. ص111. 13. ص119. 14. ص131. 15. ص148. 16. ص151.
17. ص53. 18. ص59. 19. ص86. 20. ص94. 21. ص127. 22. ص159.
23. ص176. 24. ص266. 25. ص81. 26. ص131. 27. ص139. 28. ص128.
29. ص271.
|