عصر
اكنون «سرنوشت رمان» و سلمان رشدى
س
- صابر پيروزى
انقلاب اسلامى ايران به رهبرى امام خمينى
اعلام تزلزلى آشكار در اركان و مبانى بيش از
دو هزار ساله تمدن غرب بود. به همين دليل،
بلافاصله پس از پيروزى، غرب را به نحوى
انفعالى اما، معارضه - جويانه روياروى خود
يافت. در حقيقت اين معارضهجويى غرب عليه
انقلاب اسلامى و گسترش آن امرى اجتناب
ناپذير بود، زيرا انقلاب اسلامى با تكيه بر
اصول استقلال و آزادى كه آرمان "نه شرقى،
نه غربى، جمهورى اسلامى" از آن برمى
خاست، وحدت و تماميتخود را در تضاد با
سلطه فرهنگى و اقتصادى غرب مىديد. امام
خمينى، در اوج مبارزات اسلامى و به هنگامى
كه هنوز نهضت اسلامى به پيروزى نرسيده بود،
ماهيت "ما
با ملتهاى غرب نه تنها هيچ نظر سوئى نداريم،
بلكه با آنان صميمى هم هستيم ... و در هر صورت
با غربيها ما رفتارمان عادلانه است و هيچ
وقتبا هيچ كس، رفتار ظالمانه نخواهيم
داشت...... روابط دوستانه با همه ملتها داريم
و دولتها هم اگر بطور احترام با ما رفتار
كنند، ما هم احترام متقابل را رعايت مىكنيم."
(1) اما،
غرب كه مشاهده مىكرد پس از پيروزى انقلاب
اسلامى "در منطقه خاورميانه، رقابتسنتى
اعراب عليه يهود به نبرد ميان اسلام
بنيادگرا از يك طرف و اسرائيل و دولتهاى
ميانه رو عرب از طرف ديگر تبديل شده است"
(2) ، و منافع آينده خود را با استمرار و
گسترش امواج انقلاب اسلامى در خطر اضمحلال
و نابودى يافت، مقابله مستقيم با كانون
انقلاب اسلامى، يعنى ايران را در دستور كار
خود قرار داد، و بدين ترتيب تجهيز جنگ
تحميلى هشتساله، كه نقطه عطف تهاجم نظامى
غرب و امريكا عليه انقلاب اسلامى بود رخ
نمود، ولى پايان جنگ، على رغم همه عواقبى كه
در پى داشت، ناكامى امريكا و غرب را تشديد
كرد، چرا كه "حتى
در جنگ، پيروزى از آن ملت ما گرديد و دشمنان
در تحميل آن همه خسارات چيزى به دست
نياوردند." (3) همين
ناكامى غرب در محدود ساختن ايران و به
نابودى كشاندن انقلاب اسلامى سبب شد تا غرب
پس از پايان جنگ هم به تعرضات خود عليه
انقلاب اسلامى ايران ادامه داده و به شيوههاى
نوين، مبارزه با انقلاب و ارزشهاى معنوى
آن را در دستور كار خود قرار دهد. تاليف
كتاب "آيات شيطانى"، با توجه به حجم و
گستردگى تبليغاتى كه در جهت جاانداختن نام
"سلمان رشدى" به عنوان نويسندهاى
موفق و آگاه صورت گرفت، بدون شك سرآغازى
قابل تامل در روند رويارويى غرب با انقلاب
اسلامى است. اگرچه در آغاز غرب مىكوشيد تا
اين مسئله را به موضوعى سياسى تبديل كند و
ايران را، از نظر سياسى، به نقض حقوق بشر و
توهمات ديگرى از اين دست متهم سازد، اما
روند رو به تزايد بيدارىهاى اسلامى در
جهان كنونى ازاندونزى تا مغرب، نشان داده
كه غرب در اين عرصه نيز شكستخورده است. با
اين شكست غرب ماجراى سلمان رشدى، اكنون،
ماهيت واقعى خود را، كه همانا ماهيتى پس
از صدور فتواى تاريخى امام خمينى (ره)، كه
غرب را به سختى در تنگنا قرار داد،
سياستمداران غربى كه اهرمهاى سياسى و
ديپلماتيك را، براى خروج از بن بستهاى
موجود و فائق آمدن بر بحرانهاى حاكم، راه
حلى كارآ و موفق مىپنداشتند، "سلمان
رشدى" را در قواره يك نويسنده و ديپلمات
آراستند تا طعمه منافع و منابع آينده خود
قرار دهند، اين كه غرب، اعم از امريكا و
انگليس در پس كارگردانى و نمايش سناريوى
هجوآميز سلمان رشدى تا چه حدودى توفيق
يافتند، از حيطه اين بحثخارج است. بدين
ترتيب، اين چشمانداز، پايان يك دوره از
تلاشهاى مذبوحانهاى بود كه طى آن نويسنده
مرتد كتاب "آيات شيطانى" با الهام از
سياست مكارانه استعمار پير به ديپلماسى
شيطانى روى مىآورد. اما، همچنان كه "آيات
شيطانى" نتوانست اهداف الحادى تدوين
كنندگان اين سناريو، را تامين نمايد، اين
ديپلماسى شيطانى نيز توفيرى نكرد. درك اين
نكته، شايد براى كسانى كه رويدادها را در
عرصه سياسى و آن هم "سياست روز" دنبال
مىكنند، دشوار باشد. اما اگر به تحليل اين
حوادث در بستر و روند واقعى آن بپردازيم حل
اين مشكل، آسان خواهد شد. به اين سئوال، كه
غرب در پس نقاب حمايت از سلمان رشدى چه
اهدافى را از جهات سياسى تعقيب مىكند،
بسيارى از تحليل گران و مفسران سياسى پاسخ
كافى دادهاند. ولى، اينكه، جايگاه كتاب
"آيات شيطانى" كه در قالب رمان تدوين
شده، در مجموعه ادبيات داستانى غرب كجاست و
چگونه است كه نويسندگان غربى، اعم از
نويسندگان حرفهاى، و رمان نويسان، به خود
اجازه مىدهند كه از كليه دستاوردهاى
فرهنگى و انسانى و اخلاقى كه ميراث تاريخ 300
ساله رمان است چشم بپوشند و در لواى حقوق
بشر و آزادى، از مولف كتاب "آيات شيطانى"
دفاع كنند؟ موضوعاتى است كه كمتر بدان
پرداخته شده است. اگر
از اين ديدگاه به ادبيات غرب و ماجراى سلمان
رشدى بنگريم. نه تنها به زمينههاى تاريخى
شرايطى كه موجبات ظهور آثارى از نوع كتاب
مذكور را فراهم مىآورند، پى خواهيم برد،
بلكه دلايل استيصال غرب در مواجهه با اين
ماجرا را نيز باز خواهيم شناخت. از
زمان چاپ و انتشار كتاب "آيات شيطانى"
(1367 شمسى - 1988م) تاكنون، و بخصوص پس از صدور
فتواى تاريخى حضرت امام خمينى با توجه به
شدت ابتذال و سطحيت عميق كتاب "آيات
شيطانى" نه تنها كوچكترين مقالهاى در
انتقاد از اين كتاب و در دفاع از رمان، كه با
انتشار كتاب رشدى ارزش هايش به شدت مسخ شده
و جايگاهش به عنوان يك قالب ادبى متناسب با
فرهنگ غربى، مورد ترديد قرار گرفته است
نوشته نشده، بلكه غالبا، از سوى نويسندگان
و كانونهاى متشكل از آنان، با بيانيهها
و دفاعيههايى كه در آن به گونهاى خام و
سطحى، و با ذكر دستاويز "آزادى قلم" به
دفاع از سلمان رشدى پرداخته بودند، مواجه اگر
در اين سكوت غرب و تمايل بيمارگونهاى كه
به انتشار آثارى موهن از نوع كتاب "آيات
شيطانى" دارد، همچون يك نشانه تامل كنيم،
همه چيز براى ما روشن خواهد شد. غرب اكنون در
همه عرصههاى انسانى به انحطاط رسيده است.
انحطاطى كه عينيت آن را در كندى و نافرجامى
روند وحدت اروپا مىتوان باز شناخت، وحدتى
كه در نهايت، يك وحدت "صورى" و عارى از
پيوندهاى معنوى و اصيل است. اكنون، اروپا
يعنى همين غرب فرهنگى و نيروى محرك تمدن
انسان مدار غربى كه مركزيتخود را در
امريكا بنا نهاده است، به شدت از آشفتگى و
تعارض فرهنگى رنج مىبرد، چند پاره است، و
هر پاره براى خود هويتى مستقل و غير قابل
انحلال در فرهنگ اروپايى لحاظ مىكند.
فرهنگ اروپايى هم، برخلاف امريكا كه به
لحاظ فرهنگى، آسمانى بى فروغ و بىستاره
دارد، در تماميتخود مجموعهاى است از
همين فرهنگ ها. فرهنگهايى كه هر كدام براى
خود در كليت فرهنگ اروپايى، زندگى و سرنوشت
مجزايى داشتهاند. اين فرهنگها هر كدام
براى خود نمايندگان و سخنگويانى دارند كه
حيات مستقل آن فرهنگ را ضمانت مىكند. به
عنوان مثال هم چنان كه "توماس مان" و
"گوته "نماينده روان فرهنگ آلمانىاند،
"ويكتورهوگو" و "پل والرى" تجسم
فرهنگ خلاق فرانسه بهشمار مىآيند. حال
اروپا، در آستانه انحطاط، وحدت خود را
چگونه و بر چه بنيادى مىتواند تحقق بخشد؟
پاسخ "ميلان كوندرا" (7) نويسنده
و منتقد چك به اين پرسش نشانگر عمق وخامت
اوضاع در غرب و در عين حال هشدار دهنده است: "در
قرون وسطى، [وحدت اروپا] بر مذهبى مشترك [مسيحيت]
مبتنى بود. در عصر جديد، مذهب از صحنه خارج
شده و جا به فرهنگى داده است مشتمل بر
ارزشهاى والا كه انسان اروپايى خود را با آن
يكى مىداند، تعريف مىكند، و به عنوان
اروپايى باز مىشناسد. حال
چنين به نظر مىرسد كه در قرن ما
تغييرديگرى صورت مىگيرد، به همان اهميت
تغييرى كه قرون وسطى را از عصر جديد جدا
ساخت. درست همانطور كه مدتها پيش خدا جاى
خود را به فرهنگ داد، [اكنون] فرهنگ به نوبه
خود جا خالى مىكند." (8) تا
اينجا، سخنان كوندرا ناظر به غياب فرهنگ
است. اما براى اين پرسش كه در غياب فرهنگ، چه
چيز جايگزين آن ارزشهاى والاى برخاسته از
روح فرهنگ اروپايى مىشود؟ كوندرا جز سكوت
پاسخى ندارد، سكوتى كه در عين حال، گزندهترين
انتقادهاست: "چه
مجموعهاى از ارزشهاى والا توان آن را
دارد كه اروپا را متحد سازد؟ پيشرفتهاى
فنى؟ بازار؟ وسائل ارتباط جمعى؟ (آيا جاى
شاعر بزرگ را روزنامهنگار بزرگ خواهد
گرفت؟) يا سياست؟ اما چه سياستى؟ راستيا
چپ؟ آيا هنوز آرمان مشترك مشخصى وجود دارد
كه وراى ثنويت چپ و راست، كه در عين حال
احمقانه و علاجناپذير است، باشد؟ آيا اين
عامل وحدت اصل تسامح است، اصل احترام به
عقايد مردمان ديگر؟ اما اگر اين تسامح ديگر
نتواند از آفرينشى غنى يا مجموعه عقايدى
نيرومند حمايت كند آيا پوچ و بيهوده نخواهد
بود؟ يا بايد تبعيد فرهنگ را نوعى رهايى
بينگاريم، و خود را مجذوبانه تسليم آن
كنيم؟ يا خداى [غايب] تا فضاى خالى را پر، و
خود را آشكار سازد؟ من نمىدانم هيچ چيز اكنون
اروپا در آستانه تحقق كامل وحدت اقتصادى -
سياسى خويش، دچار نوعى احساس شديد پريشانى
و سرگشتگى است، و نسبتبه غياب فرهنگ، كه
عين انحطاط و فروپاشى روان جمعى اروپايى
است واكنش نشان مىدهد. اين واكنش ها، در
حوزههاى گوناگون معارف بشرى، صور متفاوتى
دارند. فى المثل اگر در عرصه روانشناختى "اسكيزوفرنى"
معرف از هم پاشى روان فردى باشد، در عرصه
ادبيات، بى يقينى و نسبىانگارى مزمن "رمان"
زبان گوياى سرگردانى و آشفتگى روان جمعى
غربى است. رمان، همچون آينهاى چگونگى شكلگيرى
و زوال فرهنگ غرب و كليه دستاوردهاى مادى آن
را باز مىنماياند. تاريخ رمان، اين
اروپايى ميلان
كوندرا، در مقاله تحليلى "رمان و اروپا"
(10) با هوشمندى و تيزبينى نشان مىدهد كه
چگونه رمان، بستر بزرگترين كشف تاريخى قرنى
است كه به نحوى بسيار اغراقآميز به عقل
علمى خود مىبالد. در قرن نوزدهم، مقارن
اختراع قطار راه آهن و به هنگامى كه هگل از
كشف "روح تاريخ جهانى" خود در شعفى بى
پايان غوطه مىخورد "فلوبر" وجود
حيوانيت را دريافت. در رمانهاى فلوبر،
حيوانيتيكى از ابعاد جدايى ناپذير وجود
بشرى و وجه بارز تمدن غربى است. به عقيده
فلوبر، حيوانيت نه تنها در برابر علم،
فنون، پيشرفت و تجدد از ميان نمىرود، بلكه
برعكس، به همراه پيشرفت، خودش نيز پيشرفت
مىكند. از اين ديدگاه، حيوانيت جديد، نه
به معناى نادانى و جهل، كه به معناى "بىانديشگى
ايدههاى پذيرفته شده" در نظر مردم و
جامعه است. به نظر كوندرا اين كشف فلوبر
براى آينده جهان به مراتب مهم تر از ايدههاى
"ماركس" يا "فرويد" است. زيرا،
بدون گسترش مقاومت ناپذير ايدههاى
پذيرفته شده، آينده جهان را نمىتوان به
تصور درآورد.كوندرا همچنين هشدار مىدهد
كه: "اين ايدهها كه در كامپيوترها نوشته
مىشوند و از طريق رسانههاى همگانى
انتشار مىيابند، ممكن استبزودى مبدل به
نيرويى شوند كه تمامىانديشه اصيل و فردى
را درهم كوبد و بدين ترتيب رشد جوهر فرهنگ
اروپايى عصر جديد را مانع شود." (11) اين
هشدار كوندرا براى فرهنگ اروپايى، نه از سر
تفنن بلكه بسيار جدى است. امروز در اروپا و
غرب، رسانههاى گروهى، در پوشش تكنولوژى
اطلاعات و روزنامهنگارى، روح فرهنگ را
قبضه كردهاند. در تقابل نهادن نويسنده به
عنوان آفريننده خلاق فرهنگ با روزنامه نگار
به عنوان نماينده تكنولوژى اطلاعات و رسانههاى
گروهى تفكرى صددرصد اروپايى است. چرا كه در
هيچ جاى ديگرى از جهان، اين رويداد تجربه
نشده است. نويسنده اثرى با ارزش و ماندگار
پديد مىآورد كه در تكامل ادبيات و فرهنگ
موثر است و بدين ترتيب پاسدار خاطره آن است،
اما روزنامه نگار، صرفا شارح رويدادهاى
جارى است رويدادهايى كه شامل مرور زمان و
"فراموشى هستى "مىگردند. روزنامه
نگارى، اگر در گذشته زائدهاى بر فرهنگ
محسوب مىشد، امروز، برعكس فرهنگ، خود را
در پشت آن باز مىيابد. امروزه وسايل
ارتباط جمعى تصميم مىگيرند كه چه كسى بايد
مشهور شود. نويسندگان ديگر مردم را "براى
خوشايند بودن، بايد آنچه را كه همه خواستار
شنيدن آنند، تاييد كرد و به خدمت ايدههاى
پذيرفته شده در آمد. كيتش، برگردان حيوانيت
ايدههاى پذيرفته شده استبا توجه به
ضرورت آمرانه خوشايند بودن، و بدين سان
توجه تعداد بيشترى از مردم را جلب كردن،
زيبايى شناسى رسانههاى همگانى به گونهاى
اجتناب ناپذير، همان زيبايى شناسى كيتش
است، و به تدريج كه رسانههاى همگانى در
سراسر زندگى ما رخنه مىكنند و آن را در
برمى گيرند، كيتش به زيبايى شناسى و اخلاق
روزانه ما مبدل مىشود. تا همين دوره اخير،
تجددگرايى به معناى طغيانى سازش ناپذير بر
ضد ايدههاى پذيرفته شده و بر ضد كيتش بود.
امروز، تجدد با جنب و جوش عظيم رسانههاى
همگانى يكى گرفته مىشود، و متجدد بودن به
معناى كوششى لگام گسيخته استبراى باب روز
بودن ..." (14) به
عقيده كوندرا، اين دو خصلت راه يافته در
زندگى انسان عصر جديد، دشمنان يگانه هنرند.
هنرى چون رمان "كه توانسته است اين فضاى
مسحوركننده تخيلى را بيافريند كه در آن
هيچكس مالك حقيقت نيست و در آن هر كسى حق
دارد كه فهميده شود. اين فضاى تخيلى كه به
همراه اروپاى جديد پديدار مىشود، تصوير
اروپا يا دست كم، روياى ما از اروپاست،
رويايى كه بارها به آن يانتشده ولى با اين
همه بهاندازه كافى نيرومند بوده است كه
بتواند همه ما را در حلقه اخوتى كه از قاره
كوچك ما بسى فراتر مىرود، متحد سازد. اما
سپاهيان اژلاستها ... در افق ديده مىشوند
..." (15) اكنون،
ديرى است كه سپاهيان "اژلاست" در پوشش
"كيتش" سراسر اروپا را در نور ديدهاند.
و از مدافعان فرهنگ اروپايى كسى را ديگر تاب
و توان پيكار نمانده است. سلمان رشدى، از
پيش قراولان سپاهيان اژلاست، به مدد رسانههاى
همگانى و تحتحمايت همه جانبه غرب تهى شده
از معنويت و ارزشهاى انسانى، همه عرصهها
را فتح مىكند، سلاح او، رمان نيست، بلكه
محتواى مسخ شده فرمى است كه رسانههاى
همگانى غرب تفسير حقوق بشر را در لابلاى
سطور سياه و صفحات چركين آن باز مىخوانند.
ولى به زعم همه تغافلاتى كه غرب را در خود
فرو برده است، واكنش مسلمانان، در سراسر
جهان، در قبال اين توطئه حكايت ديگرى دارد.
سلمان رشدى به هنگام تحويل دست نويس كتابش
به ادوارد سعيد گفته بود: "اين كتاب
مسلمانان را به لرزه مىآورد." (16) به
راستى كه آنچنان لرزهاى وجودمسلمانان را
به واسطه آگاهى از سخافت و ركالت عبارات و
الفاظ به كار رفته در آن كتاب فراگرفت اوج
واكنشهاى اعتراض آميز جهان اسلام در
برابر كتاب آيات شيطانى، زمانى بود كه امام
خمينى فتواى مرگ سلمان رشدى را صادر
فرمودند. غربىها كه هرگز گمان نمىبردند،
مفاهيم رمزى و پوشيده يك كتاب به همين زودى (كمتر
از پنج ماه پس از چاپ كتاب به زبان انگليسى)
واكنشى چنين قاطعانه و مشخص برانگيزد، -
آنهم واكنشى از سوى بزرگترين رهبر مذهبى
جهان اسلام - به ناگهان در برابر فتواى
تاريخى امام خمينى قرار گرفتند كه به گونهاى
هوشيارانه، امت واحده اسلامى را در برابر
خطرى مشترك بسيج مىكرد. حكم امام خمينى در
مورد انتشار كتاب مبتذل آيات شيطانى كه در
روز 25 بهمن ماه 1367 منتشر شد به شرح ذيل است: بسمه
تعالى انالله
و انا اليه راجعون به
اطلاع مسلمانان غيور سراسر جهان ميرسانم،
مولف كتاب "آيات شيطانى" كه عليه اسلام
و پيامبر و قرآن تنظيم و چاپ و منتشر شده
است، همچنين ناشرين مطلع از محتواى آن
محكوم به اعدام مىباشند. از مسلمانان غيور
مىخواهم تا در هر نقطه كه آنان را يافتند،
سريعا آنها را اعدام نمايند تا ديگر كسى
جرئت نكند به مقدسات مسلمين توهين نمايد و
هر كس در اين راه والسلام
عليكم و رحمة الله و بركاته روح
الله الموسوى الخمينى 25/11/1367 به
نظر امام خمينى "مساله كتاب آيات شيطانى
كارى حساب شده براى زدن ريشه دين و ديندارى
و در راس آن اسلام و روحانيت است" (17) و
به همين دليل بايد با آن به مقابله برخاست.
همچنين صدور اين حكم از جانب حضرت امام، نه
تنها معرف آن است كه ايشان به دفاع از حيثيت
اسلام، قرآن و پيامبر اكرم (ص) تا چه مايه
اهتمام مىورزند. بلكه نشانگر آنست كه آن
حضرت نسبتبه غرب و لوازم و تمهيدات
استعماريش آگاهى شهودى و عينى دارند و به
خوبى واقفند كه محتواى افكار وانديشههاى
مندرج در آثار هنرى چگونه اثرى ديرپا و عميق
بر اذهان مىگذارد و در دراز مدت حقايق
اصيل و مقدس را متشبه و ملوث مىگرداند و از
اين روى، به هنگامى كه بسيارى از صاحب نظران
بر آن بودهاند كه نبايد آثارى از نوع كتاب
آيات شيطانى را جدى گرفت و به آن اعتناء
نمود، به وظيفه اسلامى خود عمل مىكنند.
امام خمينى، همچنين، عواقب دشوار اين فتوا
را در نظر داشتند و مىدانستند كه "راستى
به چه علت است كه در پى اعلام حكم شرعى و
اسلامى مورد اتفاق همه علماء در مورد يك
مزدور بيگانه اينقدر جهانخواران بر
افروخته شدند و سران كفر و بازار مشترك و
امثال آنان به تكاپو و تلاش مذبوحانه
افتادهاند؟ غير از اين نيست كه سران
استكبار از قدرت برخورد عملى مسلمانان در
شناخت و مبارزه با توطئههاى شوم آنان به
هراس افتادهاند و اسلام امروز مسلمانان
را يك مكتب بالنده و متحرك و پر حماسه
ميدانند و از اينكه فضاى شرارت آنان محدود
شده است و مزد بگيران آنان چون گذشته با
اطمينان نمىتوانند عليه مقدسات قلم
فرسائى كنند مضطرب شدهاند ... خيلى جالب و
شگفتانگيز است كه اين به ظاهر متمدنين و
متفكرين وقتى يك نويسنده مزدور با نيش قلم
زهرآگين خود احساسات بيش از يك ميليارد
انسان و مسلمان را جريحه دار مىكند، عدهاى
در رابطه با آن شهيد مىشوند، بر ايشان مهم
نيست و اين فاجعه عين دموكراسى و تمدن است،
اما وقتى بحث اجراى حكم و عدالتبه ميان مىآيد
نوحه رافت و انسان دوستى سرمى دهند. ما كينه
دنياى غرب را با جهان اسلام و فقاهت از همين
نكتهها به دست مىآوريم. قضيه آنان قضيه
دفاع از يك فرد نيست، قضيه حمايت از جريان
ضد اسلامى و ضد ارزشى است كه بنگاههاى
صهيونيستى و انگليس و امريكا براهانداختهاند
و با حماقت و عجله خود را روبروى همه جهان
اسلام قرار دادهاند ... اگر غفلت كنيم اين
اول ماجراست و استعمار از اين مارهاى
خطرناك و قلم بدستان اجير شده در آستين
فراوان دارد ... ترس من اين است كه تحليل گران
امروز ده سال ديگر بر كرسى قضاوت بنشينند و
بگويند كه بايد ديد فتواى اسلامى و حكم
اعدام سلمان رشدى مطابق اصول و قوانين
ديپلماسى بوده استيا خير ... (18) معارضات
بزرگ تاريخى كه در برهههاى مختلف تاريخ
روى مىدهند و هر يك مقتضيات گوناگون
دارند، بدون شك در عرصه پيكار، جنگاوران و
سلاح ويژه خود را مىطلبند. در اين پيكار،
كه طليعه حركتشكوهمند بيدارى اسلامى در
جهان است، غرب جبهه فرهنگى را گشوده و از
اروپايىترين قالب بيان ما فى الضمير خود
به عنوان حربه تهاجم بهره گرفته است. سلمان
رشدى، در عين نااميدى از تلاش سياستمداران
غربى، هنوز دست از تحريك محافل فرهنگى غرب
در جهت مبارزه با ايران برنمى دارد. هرچند
گاه، سفرى به محفلى دارد و در جمع عدهاى از
نويسندگان حضور يافته و آنان را به دفاع از
خود فرا مىخواند. انقلاب
اسلامى ايران، از آنجا كه ماهيتا با غرب در
تضاد بود، پس از پيروزى درخشان خويش بى درنگ
در برابر غرب موضع گرفته و كليت آنرا به
مبارزه فرا خواند و چون رويارويى اسلام با
غرب مطلقا نبردى فرهنگى بوده است اين جبهه
از همان آغاز، يعنى در جريان نبردهاى نظامى
انقلاب اسلامى ايران با استكبار جهانى و پس
از آن هم چنان گشوده و داغ ماند. نسل اول
نويسندگان انقلاب همگى در اين عرصه متولد
شده و رشد يافتهاند و بدون ترديد اولين
سنگرگيران و تازندگان به مهاجمان فرهنگى
غرب نيز هم آنانند. دشوارى
پذيرفتن اين مسئوليت از سوى نويسندگان جوان
پس از پيروزى انقلاب اسلامى هنگامى آشكار
مىشود كه بدانيم در حوزه ادبيات فارسى و
رمان، پرداختن به چنين موضوعاتى، يعنى
معارضه و مواجهه با غرب، امرى كاملا بى
سابقه و تازه است. هيچ داستان
نويسى در ايران، طى سالهاى قبل و پس از
انقلاب مشروطه، يعنى ربع چهارم قرن گذشته
توسط نويسندگانى چون آخوندزاده، طالبوف،
ميرزا حبيب اصفهانى، مراغهاى و آقاخان
كرمانى پا گرفت. آنچه در بين آنها خصيصهاى
مشترك بوده، اين است كه همگى از نزديك زندگى
در فرنگ را تجربه كرده و دست كم به نحوى سطحى
با تحولات آن ممالك وانديشههاى رايج در ميان
آنان آشنا شده بودند. تلاش آنها و نويسندگان
ديگرى مانند آنان اگرچه به لحاظ تاريخى
اهميت دارد، از نظر فنى و تكنيكى فاقد ارزشهاى
اوليه هنرى است. محتواى رايج در آثار آنان
نيز، حول مضامين پست و مبتذل و موهومى همچون
تاريخ پرستى داستان
نويسى در ايران در چنين فضايى باليد و در
مسير تداوم خويش تا قبل از پيروزى انقلاب
اسلامى، هرگز از دغدغه ايدئولوژى زدگى،
سطحيت عميق، و فرم زدگى فارغ نشد. تنها پس از
پيروزى انقلاب اسلامى بود كه آن زلزله
تاريخى اتفاق افتاد و آن "آتش افروخته در
بيشهانديشه ها" اثر خود را به جا نهاد و
در نتيجه نويسندگانى در عرصه ادبيات
داستانى ظاهر شدند كه بدون اين كه پرواى
پيروى از فلان سبك يا بهمان نويسنده غربى را
داشته باشند به گونهاى ناخواسته و
ناخودآگاهانه به خلق فضاهايى نائل شدند كه
در پايان كار با نقادى معلوم مىشد مثلا
فلان اثر با ساختار اثر بهمان نويسنده غربى
مشابهت دارد. اين نويسندگان، با رويگرداندن
از مضامين مبتذل، بى مايه و سطحى متراكم در
فضاى داستان نويسى روشنفكرى، تجربههاى
مستقيم خود را از حسن
خادم، نويسنده داستان "مسافر خانه شيطان"
از نخستين نويسندگانى است كه پس از ظهور
پديده سلمان رشدى، به اين عرصه رويارويى و
نبرد فرهنگى روى آورده است. خادم كه از چهرههاى
موفق داستان نويسى معاصر ايران به شمار مىرود،
نام خود را در دهه گذشته با انتشار كتاب "خنجر
برهنه" در عرصه داستان نويسى ايران تثبيت
نمود.ساير آثارى كه از او تا اين تاريخ
منتشر شده عبارتند از: اقيانوس سوم، شمشير
پنهان، جشن كركسها، گورستان فرشتگان، غار
آسمان، دروازه مغرب، و سوسك پرنده. در همه
اين داستانها تخيل، جايگاهى محورى و نقشى
ويژه دارد. خادم به مدد همين تخيل، كه نقطه
قوت آثار اوست، در داستان من
با قدرتى زياد و باور نكردنى موفق شدهام
از تصاويرى كه مرا در برگرفتهاند، فاصله
بگيرم تا بتوانم بخشى از سرگذشت اين
نحوه فاصله گرفتن از خويش و به خود همچون
"سوژه" نگريستن، خط باريكى است كه حديث
نفس گويى را به گفتار درونى مبدل مىكند: "به
نظرم مىآيد كه در شكافى تنگ، در ژرفاى
لطيف آسمان فرو رفتهام. فكر مىكنم كه
روزها، ماهها و سالهاى عمر من همچون رشتههايى
طويل، همانند سايه، بر ديوارههاى بى
انتهاى اين شكاف نقش بسته است. و من خيره و
شگفت زده بر وقايع زندگيم چشم دوختهام. به
خودم مىگويم كه... بايد مثل سيلابى كه همه
چيز را از ريشه مىكند و با خود مىبرد، در
گذشتن از اين وقايع كه مثل سايهاى بر عمق
اين شكاف آسمانى افتاده است، بيشتر وسواس
به خرج دهم ..." (22) گفتار
درونى، برخلاف حديث نفس، گفتوگويى استبدون
شنونده، و محتواى آن خصوصى ترينانديشههايى
است كه از طريق جملههاى مستقيم بيان مىشود.
در گفتار درونى كلام هنوز تركيبى منظم
نيافته وانديشه را به همان صورتى كه در ذهن
راه يافته بازسازى مىكند. هم چنين، در
گفتار درونى، محدوديتسبكى مانع از آن نمىشود
كه نويسنده از اساطير، خواب، يا روياء بهرهگيرد،
و دامنه تخيل نويسنده را تنگ نمىكند. خادم
در "غار آسمان" از همه تمهيدات براى
پيشبرد رمان سود مىجويد. به دنياى
اساطيرنقب مىزند، از تعلق به گذشته سخن مىگويد
و سعى مىكند تا مغاكهاى روح را به سخن
آورد: "همه
فكر مىكنند كه بعد از مرگ ديگر بار به دنيا
نمىآيند. من هم چنين فكرى دارم و تنها خدا
مىداند كه دوست دارم اينطور فكر كنم. اما
دستخودم نيست. در حقيقت قادر نيستم كه
تفكراتم را كنترل كنم يا دست كم جلوى اين
نوع فكر و خيال را كه خزنده پيش مىآيند،
بگيرم. اين من نيستم كه خودم را به چنين
خيالهايى مىرسانم اگرچه به گذشتگان دور
عشق مىورزم. به خرابهها و آثار
باقيمانده و توسرى خورده آنان علاقه دارم،
هيچگاه سعى نكردهام خودم راشريك زندگى
آنها بدانم ......" (23) گفتار
درونى، و جريان سيال ذهن كه از ديرباز در
ميان داستان نويسان ايرانى، به عنوان
سازگارترين سبك رمان نويسى با روح زبان
فارسى، مروجان و هواداران به نامى داشته
است، غنى ترين سبك رمان غربى است. اگرچه
ريشههاى تاريخى اين سبك به اعتقاد بعضى از
پژوهشگران به قرن هجدهم باز مىگردد، اما
پيدايش اين سبك در رمان در خلال سالهاى 1913 و
1914 در آثار دو تن از رمان نويسان بزرگ قرن
بيستم به نامهاى مارسل پروست و جميز جويس
نمود عينى يافت. اين دو تن بدون شناختيكديگر،
و بى آنكه از روند تفكرات هم آگاهى داشته
باشند، بنيادهاى سبكى را در رمان پديد
آوردند كه اساس آن بر شناخت و تحليل هندسه
ذهن و تبديل آن به "سوژه" بود و با اين
تجربه خود ماندگارترين تاثير را در سرنوشت
رمان قرن بيستم به جا نهادند. اين
نويسندگان، با نقبى به دنياى درون، به
واقعيتبرون پشت كرده، و از دنياى خارجى كه
مختصاتش حدود يك قرن پيش توسط بالزاك ترسيم
شده بود در گذشتند. اين آثار با وجود
تمايزات ظاهرى در اساس داراى پيوندهايى
شگفتآور بودهاند. اين نويسندگان با
آگاهى خارق العاده نسبتبه ادراكات حسى
خويش، به قلب آگاهى راه مىبردهاند. به
نوشته له اون ايدل مولف كتاب قصه ى روان
شناختى نو: "اينان در اثر نياز شديد به
روبرو شدن با مسايل درونى و به فرايابى
زندگى درون خويش در برابر دنيا مبادرت به
نوشتن مىكنند ... اين قصه نويسها كوشيدند
تا "درونى بودن" تجربه را حفظ و ضبط
نمايند. " (24) حفظ
و ضبط درونى بودن تجربه، عامل اصلى تمايز
شيوه جريان سيال ذهن، از همه سبكها و شيوههاى
ديگر رمان نويسى است. موضوع اصلى در چنين
رمانى كه همانا سيلان بى وقفه، نامنظم و
بدون توالى زمانى ذهن شخصيت هاست، روند كلى
رمان را تعيين كرده و همه شگردهاى زبانى و
بيانى را تحت تاثير خود قرار مىدهد. حذف
توالى زمانى ويژگى اصلى اين نوع رمان به
شمار مىرود، چرا كه رويدادها در ذهن، قبل
از آنكه به سطح آگاهى برسند، بدون هرگونه
طرح يا توالى ثبت مىشوند. ريشههاى رمان
جريان سيال ذهن، گرچه به بعضى آثار
نويسندگانى چون تولستوى، داستايوسكى و
كافكا مىرسد، اما، صورت بندى كامل اين نوع اگر
در اين نوشته، از گارسيا ماركز ياد كردهايم،
از آن روست كه وى پايهگذار اصلى سبك
رئاليسم جادويى است، سبكى كه بعدها،
دستمايه سلمان رشدى براى تدوين كتابى چون
آيات شيطانى قرار مىگيرد، و در عين حال،
سبكى كه حسن خادم نيز در آفرينش بعضى رمانهاى
خود به آن تعلق خاطر دارد. غرض از يادآورى
اين نكته بيشتر به خاطر آن است تا نشان داده
شود كه يك سبك مىتواند دستمايه و آبشخور
دو نحوه تلقى از جهان و آفرينش باشد. گرچه
استفاده سلمان رشدى از اين سبك بيشتر در جهت
ملوث و مبتذل كردن واقعيت است، اما، براى
خادم اين نحوه ارائه واقعيات، همچنان كه
درباره ماركز صادق است تجسم بخشيدن همين
مسئله در آثار حسن خادم نيز به گونهاى
ديگر نمود يافته است: "اين حرفها به عنوان
اجزاى نامرئى اين قصه و داستان واقعى،
بندبند زندگى من هستند." (28) ميلان
كوندرا، نويسنده منتقدى كه نظرات انتقادى
او را در خصوص تاريخ تحول رمان اروپايى به
منظور روشنگرى اين نكته كه نگرش انتقادى ما
به سير رمان در اروپا چندان بى سابقه و
يكسونگرانه نمىباشد نقل كرده و شاهد
آوردهايم سخنى دارد كه در درك تاريخ تحول
تفكر اروپايى حائز اهميت فراوان است. وى
نخستبه "بحران بشريت اروپايى" مىپردازد
كه به نظر هوسرل (29) وى
مىنويسد: "اگر
بپذيرم كه فلسفه و علوم غربى، هستى انسان را
فراموش كردهاند، اين نيز به روشنى بيشترى
آشكار مىشود كه با سروانتس اگر
بتوانيم تا ايناندازه عميق در رمان
بكاويم، آن گاه در خواهيم يافت كه آثار
نويسندگانى چون گارسيا ماركز، مثلا همان
رمان صد سال تنهايى روايتى داستانى و در عين
حال انتقادى از تاريخ شكلگيرى تمدن غربى
است. وحشت جنگ، زيانهاى ناشى از سلطه جويى
امپرياليسم، افسردگى ناشى از احساس
بيگانگى، فساد، تبديل شدن گذشته به تاريخ
در اثر تغيير تلقى بشر از زمان، تداوم سنن
متعلق به فرهنگهاى از ميان رفته و بحران
هويت، انقراض تدريجى زمان، و ... مهم ترين
مضامين رمان در ارتباط با تاسيس تمدن غربىاند.
رمان
"صد سال تنهايى" به سال 1967 همچون "زمين
لرزهاى ادبى" در سراسر امريكاى لاتين
منتشر شد. تقريبا همزمان با چاپ و انتشار
ترجمه انگليسى صدسال تنهايى يكى از منتقدان
مشهور، با تامل در وضعيت رمان در فرانسه،
ايالات متحد، شوروى و ساير كشورهاى غربى
اعلام كرد كه رمان مرده است، و در حقيقت هم
رمان دوران اختصار خود را سپرى مىكرد. ولى
صد سال تنهايى، با درونمايههايى متفاوت
با رمان اروپايى، اعلام جابجايى زمينه
مساعد براى تكوين رمان از اروپا به امريكاى
لاتين بود. مضامين عمده رمانهاى متعلق به
نويسندگان امريكاى لاتين، مضامينى چون
انقلاب، آزادى، تحول، سنت، زيانهاى
امپرياليسم و استعمار زوال فرهنگ و ارزشهاى
ملى، روند نامتعادل و خسران بار غربزدگى و
... است. اين مضامين همگى در نوعى مواجهه با
ارزشهاى مسلم غربى مطرح مىشوند و به نظر
مىرسد كه راه آينده گسترش رمان در كشورهاى
جهان سوم و غير غربى با نوعى نگرش انتقادى پىنوشتها:
1-
طليعه انقلاب اسلامى، مركز نشر دانشگاهى،
1362، ص 151و159. 2-
نيكسون، "پيروزى بدون جنگ"، به نقل از:
"نقد توطئه آيات شيطانى"، سيد
عطاءالله مهاجرانى، انتشارات اطلاعات، چاپ 3-
منشور روحانيت، چاپ دوم 1369، ص 10. 4-
نشريه رصد/ش17، ص31. 5-
رصد/ش16، ص19. 6-
همان 7. Milan
kundera 8-
كلاه كلمنتيس، ميلان كوندرا، احمد مير
علايى، تهران، دماوند، 1364ص52- 53. 9-
همان، ص53. 10-
هنر رمان، ميلان كوندرا، ترجمه پرويز
همايون پور، تهران، نشر گفتار، 1368. 11-
همان، ص278. 12. Agelaste 13. Kitsh 14-
هنر رمان، ص279. 15-
همان، ص280. 16-
نقد توطئه آيات شيطانى، سيد عطاءالله
مهاجرانى، ص 8. 17-
منشور روحانيت. 18-
منشور روحانيت. 19-
رصد، شماره 5، ص3. 20-
صد سال داستان نويسى در ايران، حسن
عابدينى، چاپ دوم، 1369، نشر تندر، ص56. 21-
غار آسمان، حسن خادم، موسسه مطبوعاتى علمى،
ص8. 22-
همان، ص38. 23-
همان، ص53. 24-
قصه ى روان شناختى نو، له اون ايدل، ترجمه
ناهيد سرمد، شباويز، 1367، ص15. 25-
ساعتشوم، گابريل كارسيا ماركز، ترجمه
احمد گلشيرى، نشر البرز، چاپ سوم، تهران 1373،
ص9. 26-
گابريل گارسيا ماركز، جورج آر. مك مارى،
ترجمه مينو مشيرى، تهران، نسل قلم، 1373ص49. 27-
ساعتشوم، ص10. 28-
غار آسمان، ص55. 29-
ادموند هوسرل (Edmund
Husserl) فيلسوف آلمانى و نظريه پرداز پديده
شناسى (1938- 1859م) . 30-
هنر رمان، ص42. |