حكومت دينى و مصلحت‏انديشى در نظام امامت و خلافت

حجة الاسلام حسن عاشورى لنگرودى

پيشگفتار:

بعد از رحلت رسول مكرم اسلام (ص) مسلمانان به دو گروه سياسى و مذهبى تقسيم شدند. گروهى گفتند: پيامبر (ص) براى خود فرد خاصى را به عنوان جانشين و رهبر آتى مسلمانان تعيين نكرد بلكه اين امر را به مردم واگذاشت و مردم با ابوبكر بيعت كردند بنابراين او خليفه بلافصل پيامبر اسلام (ص) است. در برابر اين عده عده‏اى مى‏گفتند: رسول خدا (ص) در مواردى چند مانند واقعه غدير خم على بن ابى‏طالب را به عنوان جانشين خود به مردم معرفى كرد. او خليفه بلافصل رسول خدا (ص) و امام مسلمانان است.

ما در اين مقال از گروه اول كه اكثريت مسلمانان را تشكيل مى‏دهند: "گروه خلافت" يا پيروان مكتب خلافت و از گروه دوم، "گروه امامت" يا پيروان مكتب اهل البيت نام مى‏بريم.

اين دو ديدگاه موجب شد تا در جهان اسلام دو تئورى حكومت دينى شكل گيرد; يكى تئورى نظام خلافت و ديگرى تئورى نظام امامت (نظام امامت‏بالاصالة و بالنيابه) . ما در اين نوشتار در سه عنوان مطالبى را بيان مى‏داريم.

1- نيم نگاهى به دو تئورى سياسى در اسلام

2- چگونگى مشروعيت هر يك از اين دو تئورى

3- منابع استنباط هر يك از اين دو و سپس مقايسه‏اى بين مصالح مرسله و مجمع تشخيص مصلحت نظام.

1- نيم نگاهى به دو تئورى نظام سياسى در اسلام

مسلمانان براى ساختار نظام سياسى دو تئورى را ارائه داده‏اند ما در اين مقال تنها به بيان دو تئورى نظام خلافت و امامت و نيز امامت‏بالاصاله و امامت‏بالنيابه يا ولايت فقيه اكتفا مى‏نماييم. فعلا در صدد اثبات و يا نقد هيچ يك از اين تئورى‏ها نيستيم.

1- 1- تئورى نظام خلافت

تفسيرى كه پيروان مكتب خلافت از شكل نظام سياسى اسلامى ارائه مى‏دهند، اين است كه پيامبر مكرم اسلام (ص) براى امور سياسى مسلمانان فردى را براى تصدى رياست عامه دينى و سياسى مسلمانان جانشين خود تعيين ننمود و به مردم معرفى نكرد. بلكه اين امر مهم را بر دوش امت اسلامى نهاد; مسلمانان بعد از رحلت پيامبر (ص) براى جلوگيرى از هرج و مرج، ابوبكر را به عنوان حاكم اسلامى انتخاب كردند و با او بيعت نمودند و او را اصطلاحا "خليفه" يا جانشين رسول الله (ص) ناميدند.

خليفه يعنى: حاكم و زمامدار مسلمانان كه مسووليت دينى و دنيايى مردم را عهده‏دار است. او در راس نظام "تئوكراسى" اسلام قرار دارد.

اين نظام خلافت در حكومتهاى خلفاى راشدين تبلور يافت. سپس در حكومتهاى امويان و عباسيان و عثمانيان استمرار داشت تا اينكه در سال 1924م. توسط مصطفى كمال پاشا معروف به اتاتورك منقرض شد.

نظام خلافت مشخصه‏هاى دارد كه در مباحث آتى به برخى از آنها اشاره مى‏شود.

2- 1- تئورى نظام امامت

در برابر تئورى نظام خلافت، تئورى ديگرى وجود دارد به نام تئورى نظام امامت. بر اساس اين تئورى، امامت و رهبرى عهدى از عهدهاى خداوندى است. و خداوند بعد از آزمايش به بهترين بندگانش هديه مى‏كند. (1) بنابراين اعتقاد عده‏اى مى‏گويند: پيامبر اكرم (ص) براى تصدى مقام رياست عالى دينى و سياسى مسلمانان فردى را به عنوان جانشين خود آن هم به دستور ذات اقدس اله به مردم معرفى نمود. چون كه امامت و رهبرى سياسى مسلمانان عهدى از عهدهاى خداوندى است. اين عهد اول به على بن ابى طالب (ع) و سپس به ترتيب به سبط اكبر رسول خدا (ص)، امام حسن (ع) و امام حسين و نه فرزند از فرزندان امام حسين (ع) واگذار شده است، كه آخرين آنان مهدى اين امت است.

اساس تئورى نظام امامت، اعتقاد به معرفى جانشين و حاكم دينى و سياسى مسلمانان از سوى پيامبر اسلام (ص) است; اساس تئورى "خلافت" اصل اعتقاد به عدم معرفى است. گونه كه است. تئورى امامت‏به دو بخش كلى تقسيم مى‏شود، "امامت‏بالاصالة" و " امامت‏بالنيابة".

1- 2- 1- امامت‏بالاصالة

شيعه باستناد به قرآن مى‏گويد: امامت منصب و مقامى است كه از سوى خداوند سبحان به برخى از انسانهاى برگزيده و آزمايش شده اعطا مى‏شود. بعد از پيامبر اسلام (ص) اين مقام به دوازده نفر عنايت‏شد. اين دوازده نفر به ترتيب عبارتند از امام على (ع)، امام حسن (ع)، امام حسين (ع)، على بن الحسن (ع)، محمد بن على (ع)، جعفر بن محمد (ع)، موسى بن جعفر (ع) على بن موسى (ع)، على بن محمد، حسن بن على و امام مهدى (عج)، كاريزماى پيامبر (ص) در چهره على و فرزندانش تداوم يافت و آنان تمامى اقتدار كاريزمايى او جز پيامبرى را، به ارث بردند. پيامبر اسلام (ص) از سوى خداوند جهان چهار وظيفه و مسووليت را عهده‏دار شد. (دريافت وحى، ابلاغ وحى، تفسير وحى و رهبرى سياسى مذهبى مسلمانان) بعد از رحلت رسول خدا (ص) دو مسووليت اول يعنى دريافت و ابلاغ وحى منتفى شد. تصدى اين دو مسووليت از نوع قضاياى سالبه به انتفاع موضوع قرار گرفت و منتفى شد ولى در مسووليت اخير يعنى تفسير وحى و تصدى مقام رهبرى عامه مسلمانان به دوازده امام منتقل شد.

پيامبر (ص) هم از اقتدار سياسى بهره‏مند بود و هم از اقتدار دينى، يعنى آن حضرت هم رهبرى دينى مسلمانان را بر عهده داشت و هم رهبرى سياسى را; پيروان مكتب اهل البيت (ع) مى‏گويند: اين دو مقام به جانشينان آن حضرت (يعنى: ائمه اثنا عشر) به ارث رسيده است. اين امامت، امامت‏بالاصاله است.

شيعه بر اين باور است كه اين "امامت‏بالاصالة" تا سال 260 ه . ق. يعنى سال شهادت امام حسن عسكرى (ع) دوام يافت. بعد از اين دوره كه دوره غيبت امام دوازدهم است، رهبرى دينى و سياسى مسلمانان به گونه‏اى ديگر است. شيعيان مى‏گويند: اگر چه امامان (ع) جز مدت‏اندكى از تصدى حكومت محروم بودند، ليكن اين محروميت‏سبب نمى‏شود كه حكومت ديگران مشروع باشد، بلكه حكومت‏حق مسلم و مشروع امامان اهل البيت (ع) است. خواه عملا به آن نايل شده باشند و خواه محروم.

2- 2- 1- امامت‏بالنيابة

به عقيده شيعيان بعد از عصر حضور ائمه (ع) يعنى در دوره غيبت امام دوازدهم (عج) فقيه جامع الشرايط مى‏بايست رهبرى دينى و سياسى مسلمانان را در دست‏بگيرد. مسووليت رهبرى دينى و سياسى مسلمانان بردوش فقيهى كه از شرايطى چند بهره‏مند باشد، قرار دارد. اين امامت و ولايت نيابتى است‏يعنى "امامت‏بالاصاله" از آن امام مهدى (عج) است ليكن به جهت غيبت آن حضرت، به نيابت از ناحيه مقدسه ولايت‏به فقيه جامع‏الشرايط مى‏رسد. اين تئورى را: تئورى "امامت‏بالنيابة" يا تئورى "ولايت فقيه" مى‏گويند.

تئورى سياسى انقلاب اسلامى ايران در همين امامت نيابتى يا ولايت فقيه نهفته است. حال اين تئورى بر چه پايه‏هايى استوار است و چگونه مبرهن مى‏شود و حد و حدودش چيست؟ خود بحث مستقلى است ما فعلا در صدد بيان اين امور نيستيم.

2- انعقاد و مشروعيت‏حكومت در دو مكتب

هر يك از اين دو مكتب "خلافت" و "امامت" براى انعقاد و مشروعيت نظام سياسى مورد نظر خود ديدگاه خاصى دارند. اينك به بيان اين دو ديدگاه به طور فشرده مى‏پردازيم.

1- 2- انعقاد و مشروعيت‏حكومت در مكتب خلافت

در مكتب خلافت تئورى انعقاد و مشروعيت‏حكومت متاثر از حوادثى است كه بعد از رحلت پيامبر مكرم اسلام (ص) و در طول قرنها اتفاق افتاده است.

از اينكه پيروان خلفا، حكومتهاى خلفاى "راشدين"، "بنى اميه"، "عباسيان" و "عثمانيها" را به رسميت مى‏شناسند و آنان را زمامداران بر حق مى‏دانند، آنان كيفيت انعقاد حكومت را به گونه‏اى مطرح مى‏كنند كه اين حكومتها را شامل گردد و از محدوده مشروعيت‏خارج نكنند. يعنى تئورى مشروعيت‏به گونه‏اى پايه‏ريزى شده است كه هيچ‏گونه خللى به حقانيت اين حكومتها وارد نشود.

در اين مكتب با توجه به حوادثى كه اتفاق افتاده بود، راههاى انعقاد و مشروعيت‏حكومت‏بدين قرار است.

الف: انتخاب و گزينش توسط اهل حل و عقد مانند خلافت ابوبكر

هب: استخلاف يعنى خليفه‏اى جانشين خود را تعيين كند مانند خلافت عمر، چرا كه خليفه دوم، عمر با استخلاف ابوبكر زمام امور را در دست گرفت.

ج: شوراى انتصابى يعنى خليفه چند نفر را در شورايى انتصاب نمايد تا آنان در بين خود خليفه را انتخاب نمايند مانند خلافت عثمان توسط شوراى شش نفره‏اى كه عمر براى اين كار تعيين نمود.

د: بيعت عمومى مانند خلافت على بن ابى طالب (ع) .

ه : شوكت و استيلا يا رهبرى تغليبيه مانند حكومت معاويه.

با اين وجود در مكتب خلفا براى انعقاد و مشروعيت‏حكومت چندان موونه‏اى وجود ندارد، با اين راه‏هاى مذكور بسيارى از حكومت‏ها در دايره بزرگ مشروعيت قرار مى‏گيرند.

اينك نگاهى به اقوال علماى مكتب خلافت درباره مشروعيت نظام سياسى

نظر ماوردى

"ابوالحسن على بن محمد بن حبيب" معروف به "ماوردى" (450 ق.) در كتاب "احكام السلطانيه" مى‏نويسد: امامت و زمامدارى از چند راه منعقد مى‏شود; از راه انتخاب اهل حل و عقد و نيز از راه استخلاف (خليفه پيشين خليفه بعدى را تعيين كند) وى سپس در انتخاب اهل حل و عقد و بيعت‏به اينكه چه تعدادى در اين امر مهم لازم است، مى‏نويسد: برخى گفته‏اند: بايد جمهور اهل حل و عقد خليفه را انتخاب كنند، اما اين نظر مردود است چون كه در بيعت‏با ابوبكر جمهور نقشى نداشتند; عده‏اى گفته‏اند حداقل افرادى كه در انعقاد و مشروعيت‏خلافت لازم است پنج نفر است. بايد پنج نفر باشند كه با فردى بيعت كنند، يا چهار نفر ضايت‏بدهند و يك نفر بيعت كند، استدلال اينها دو نكته است. يكى اينكه در بيعت‏با ابى‏بكر پنج نفر بودند "عمر بن خطاب"، " ابوعبيدة بن جراح"، "اسير بن حضير"، "بشربن سعد " و "سالم غلام آزاد شده ابوحذيفه"، سپس مردم با خليفه برگزيده بيعت كردند. دوم اينكه عمر شش نفر را انتخاب كرد و دستور داد كه تا پنج نفر با يكى از اين شش نفر بيعت نمايند و بدين طريق خليفه تعيين گردد و مشروعيت پيدا كند. اين قول اكثر فقها و متكلمين از اهل بصره است. علماى ديگر گفته‏اند حكومت‏با بيعت‏يك نفر و با رضايت دو نفر منعقد مى‏شود. و برخى ديگر گفته‏اند حكومت‏با بيعت‏يك نفر منعقد مى‏شود چون كه عباس عموى پيامبر (ص) به على (ع) گفت: دستت را بده تا با تو بيعت كنم تا مردم بگويند: حال كه عموى پيامبر (ص) با پسر عمويش بيعت كرده است ما رضايت مى‏دهيم. و همه راضى مى‏شوند. و ديگر اينكه بيعت‏حكم است; حكم يك نفر نافذ است.

- نظر قاضى ابى يعلى موصلى حنبلى

قاضى ابى يعلى محمدبن حسين فراء حنبلى (458 ق.) درباره انعقاد و مشروعيت‏حكومت از راه استيلا و غلبه نظامى مى‏نويسد: از احمدبن حنبل روايت‏شده است كه اگر حاكمى با قهر و غلبه حكومتش مستقر و تثبيت‏شد، حكومت او مشروع و قانونى است و احتياجى به عقد بيعت ندارد. و نيز احمدبن حنبل مى‏گويد: اگر حاكمى با شمشير حكومت را تصاحب نمود و خود را اميرمومنان خواند براى هيچ يك جايز نيست او را به عنوان خليفه و امام مسلمانان به رسميت نشناسد. حتى اگر فاجر باشد. مى‏گويد: هر كس كه غالب بشود، او خليفه است و نماز جمعه را او بايد بخواند، عبدالله بن عمر در مدينه در ايام حره گفت: "نحن مع من غلب، ما با كسى هستيم كه پيروز شده باشد" (4)

- نظر امام الحرمين جوينى شافعى

ابوالمعالى جوينى امام الحرمين شافعى اشعرى (478ق.) درباره انعقاد و مشروعيت امامت مى‏نويسد: در عقد امامت اجماع شرط نيست; بلكه امامت منعقد مى‏شود حتى در موردى كه مردم در آن اتفاق نظر نداشته باشند. دليل اين سخن خلافت ابوبكر است كه در آن همه شركت نداشتند. حال كه اجماع شرط نيست و عددى خاص در انعقاد امامت و خلافت‏شرط نشده است، بنابراين حتى با بيعت‏يك نفر از اهل حل و عقد حكومت فردى رسمى مى‏شود. (فالوجه الحكم بان الامامة تنعقد بعقد واحد من اهل الحل والعقد) (5)

- نظر ابن عربى مالكى

"ابوبكرمحمد بن‏عبدالله بن محمد معافرى اشبيلى" معروف به "ابن عربى مالكى" (468- 543 ق) در كتاب شرح سنن ترمذى به نام "عارضة الاحودى" مى‏نويسد:

در عقد امامت لازم نيست همه در بيعت‏شركت كنند بلكه اگر يكى يا دو نفر شركت كردند كفايت مى‏كند. (لايلزم فى عقد البيعة‏للامام الاتكون من جميع الانام بل يكفى لعقد ذلك اثنان او واحد) (6)

- نظر قرطبى

"ابوبكر يحيى بن سعدون" (486- 567 ق.) درباره انعقاد امامت مى‏نويسد: اگر يك نفر از اهل حل وعقد با فردى براى زمامدارى بيعت كرد، حكومت او رسمى و قانونى است. و ديگران حق ندارند تا با او مخالفت نمايند. (فان عقدها واحد من اهل الحل والعقد فذلك ثابت ويلزم الغير فعله) (7)

- نظر ابن تيميه حنبلى

"احمدبن شهاب الدين" معروف به "ابن تيميه" (661- 728 ق.) درباره حكومت استيلايى مى‏گويد: "آشكار است كه امور مردم نمى‏تواند سروسامان گيرد مگر به كمك زمامداران. وجود زمامدار ستمگر بهتر از آن است كه هيچ كس حاكم نباشد، چنان كه گفته‏اند شصت‏سال با حاكم ظالم به سر بردن بهتر است از يك شب بدون حاكم. از على [ع] نقل شده است كه مردمان را از داشتن امارت چاره نيست، اعم از اينكه حاكم صالح باشد يا فاسد و ظالم. مردم گفتند صالح را مى‏دانيم و مى‏پذيريم ولى چرا كومت‏حاكم ستمگر را بپذيريم؟ و او پاسخ داد زيرا با بودن او راه‏ها امن مى‏ماند و حدود اقامه مى‏گردد. و جهاد با دشمنان دين درمى‏گيرد و زكات جمع مى‏گردد. (8)

- نظر قاضى عضدالدين ايجى شافعى

"قاضى‏عضدالدين ايجى شافعى" (- 756 ق.) در كتاب "المواقف" در مقصد سوم و در راههاى ثبوت امامت مى‏نويسد: امامت ثابت مى‏شود با نص از رسول و از امام سابق اجماعا و ثابت مى‏شود با بيعت اهل حل و عقد (بر خلاف نظر شيعه) دليل ما برقرارى حكومت ابوبكر با بيعت است...

آنگاه كه ثابت‏شد امامت‏با اختيار و بيعت مستقر مى‏شود پس بدان كه در اين بيعت نيازى نيست كه همه در آن شركت داشته باشند. چون كه دليلى براى اين امر وجود ندارد بلكه يك نفر و يا دو نفر از اهل حل و عقد بيعت كردند كافى است چون كه مى‏دانيم صحابه - با توجه به صلابت آنان در دين - براى انعقاد خلافت ابوبكر به بيعت عمر اكتفا كردند و نيز براى خلافت عثمان به بيعت عبدالرحمان بن عوف بسنده نمودند.

شارحان كتاب مواقف مانند سيد شريف جرجانى، مولى حسن چلبى و شيخ مسعود شيروانى اين سخن قاضى عضدالدين ايجى را پذيرفتند. (9)

- نظر فضل الله بن روزبهان

"فضل اللهبن روزبهان خنجى شيرازى" (850- 928 ق.) در كتاب "سلوك الملوك" درباره مشروعيت‏حكومت مى‏نويسد:

"طريق چهارم از اسباب انعقاد پادشاهى و امامت‏شوكت و استيلا است. علما گفته‏اند كه چون امام وفات كند و شخصى متصدى امامت گردد بى بيعتى و بى آن كه كسى او را خليفه ساخته باشد، و مردمان را قهر كند به شوكت و لشگر، امامت او منعقد مى‏گردد خواه قريشى باشد و خواه نباشد، و خواه عرب باشد يا عجم يا ترك، و خواه مستجمع شرايط رهبرى باشد و خواه فاسق و جاهل... و امام و خليفه بر او اطلاق توان كرد." (10)

- نظر تفتازانى

"سعدالدين مسعود بن عمر تفتازانى" (722- 792ق.) در كتاب "شرح المقاصد" مى‏نويسد: "يكى از اسباب انعقاد خلافت قهر و غلبه است و هر كسى كه با قهر و غلبه مقام امامت و رهبرى را بدست آورد، ظاهرا حتى اگر جاهل و فاسق هم باشد بدون بيعت‏خلافتش منعقد مى‏گردد.

2- 2- انعقاد و مشروعيت‏حكومت در مكتب امامت

در مكتب امامت، تئورى نظام امامت، يا "امامت‏بالاصالة" است و يا "امامت‏بالنيابه" مشروعيت هر يك به قرار زير است. (11)

1- 2- 2- امامت‏بالاصالة

در امامت‏بالاصاله، امامت عهدى خدايى است و جز با انتصاب الهى منعقد نمى‏شود. قرآن كه از امامت و خليفة اللهى سخن مى‏گويد اين را با شرايطى چند همانند عصمت و انتصاب رسميت مى‏بخشد. شيعيان در اين‏باره به آيات قرآن استناد مى‏كنند و مى‏گويند:

قرآن درباره نصب الهى امامت مى‏گويد: "و جعلناهم ائمة يهدون بامرنا، ما آنان را پيشوايان قرار داديم كه به فرمان ما مردم را هدايت مى‏كنند". (12)

"وجعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا، ما از بين آنان امامانى را قرار داده‏ايم كه به دستور ما مردم را راهنمايى كنند." (13)

و نيز قرآن درباره امامت‏حضرت ابراهيم (ع) به دو اصل مهم عصمت و انتصاب الهى هر دو اشاره مى‏كند و بيان مى‏دارد:

"واذابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما قال و من ذريتى قال لاينال عهدى الظالمين، و آن گاه كه خداوند ابراهيم را با كلماتى آزمود و ابراهيم در اين امتحان پيروز شد، گفت: من تو را براى مردم پيشوا و امام قرار داده‏ام، ابراهيم پرسيد آيا اين امامت‏به فرزندانم مى‏رسد؟ گفت: امامت عهد من است و به ظالمان نمى‏رسد." (14)

در آغاز اين آيه مشروعيت و انعقاد امامت را به عهد الهى و انتصاب خداوندى بيان مى‏دارد و سپس به شرط عصمت و ظالم نبودن امام مى‏پردازد. و نيز در آيه تطهير، اهل البيت پيامبر (ص) را از گناه و پليدى مبرا معرفى مى‏كند (انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا) (15)

و همين اهل البيت‏به دور از گناه و به تعبير ديگر بهره‏مند از ملكه عصمت را پيامبر اكرم (ص) به امر خداوندى به عنوان امامان و پيشوايان مسلمانان به مردم معرفى مى‏كند مانند حديث "ثقلين" (16) ، حديث "منزلت". (17)

اين امامان اهل البيت (ع) كه به دستور خداوندى و توسط پيامبر (ص) به مردم معرفى شده‏اند دوازده نفرند. "جابربن سهره" از پيامبر (ص) نقل مى‏كند كه آن حضرت فرمود: "ان هذا الامر لاينقضى حتى يمضى فيهم اثناعشر خليفة... قال كلهم من قريش، اين دين هميشه باقى است تا بر پا شدن قيامت تا وقتى كه دوازده خليفه باشند و همه از قريش‏اند." (18)

اين دوازده امام در روايت امام على (ع) آمده است كه همه از بنى هاشم هستند. (ان الائمة من قريش غرسوا فى هذا البطن من هاشم، لاتصلح على سواهم و لاتصلح الولاة من غيرهم.) (19)

در روايت جابربن عبدالله انصارى اين دوازده امام از اهل بيت پيامبر (ص) يكايك نام برده شده است اولين آنان على بن ابى طالب (ع) و آخرين امام، حضرت مهدى (عج) بيان شده است. (20)

2- 2- 2- امامت‏بالنيابة

به عقيده شيعه در عصر غيبت امام مهدى (عج) حكومت مشروع بر پايه تئورى امامت‏بالنيابه است.

يعنى: فردى از فقيهان و يا دانايان از امت اسلامى كه شرايط رهبرى را داشته باشند، (همان شرايطى كه توسط امامان معصوم (ع) براى رهبرى در دوره غيبت‏بيان شده است.) مى‏تواند با پذيرش و اقبال مردمى حكومت تشكيل بدهد. حكومتى كه وى با توجه به شرايط رهبرى تشكيل دهد، مشروع و اسلامى است.

در اين ديدگاه انعقاد و مشروعيت‏حكومت‏به دو چيز وابسته است:

1- نصب و جعل عام از سوى امامان بالاصاله، با بيان يك سرى شرايط رهبرى

2- اقبال و انتخاب مردمى از بين واجدين شرايط رهبرى (21)

بنا به همين مبانى سياسى مذكور، امام‏خمينى بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران - قدس سره - اقدام به برقرارى حكومت اسلامى كرد و حكومت تشكيل داد. آن حضرت در اولين اقدام تشكيل حكومت اسلامى به همين دو عامل انعقاد و روعيت‏حكومت‏بالنيابه اشاره كرد و فرمود:

"به موجب حق شرعى و بر اساس راى اعتماد اكثريت قاطع مردم ايران، كه نسبت‏به اين جانب ابراز شده است، در جهت تحقق اهداف اسلامى ملت، شورايى به نام شوراى انقلاب اسلامى مركب از افراد با صلاحيت و مسلمان و متعهد و مورد وثوق، موقتا تعيين شده و شروع به كار خواهد كرد. (22)

و نيز امام خمينى در مصاحبه‏اى با مجله عربى المستقبل بيان داشت:

حكومت جمهورى اسلامى مورد نظر ما از رويه پيامبر اكرم (ص) و امام على عليه‏السلام الهام خواهد گرفت و متكى به آراى عمومى ملت مى‏باشد. و نيز شكل حكومت‏با مراجعه به آراى ملت تعيين خواهد گرديد." (23)

3- اشتراكها و تفاوتها

بين نظام سياسى متعلق به دستگاه خلافت كه در گذشته وجود داشت و نظام سياسى مبتنى بر ولايت فقيه كه امام خمينى در زمان ما برقرار نمود، يك سرى نقاط اشتراك و نيز يك سرى نقاط افتراق وجود دارد. در نقاط اشتراك مى‏توان گفت كه هر دو نظام سياسى، نظام تئوكراسى‏اند، هر دو مى‏گويند كه در اين دو نظام حكومت‏بر پايه دين اسلام است و بر مردم واجب است از حاكم اسلامى (خليفه يا ولى فقيه) پيروى نمايند. مثوت ابن خلدون در باره نظام خلافت مى‏نويسد:

"هرگاه از سوى خدا به وسيله شارعى بر مردم فرض و واجب گردد آن را سياست دينى مى‏خوانيم و چنين سياستى در زندگى دنيا و آخرت مردم سودمند خواهد بود زيرا مقصود از آفرينش بشر فقط زندگى دنيوى آنان نبوده... بر حسب اقتضاى شرايع وادار كردن عموم مردم به پيروى از احكام شرعى در احوال دنيا و آخرت دنيا و آخرت ايشان فرض و واجب است و اين فرمانروايى مخصوص بنيان‏گذاران و خداوندان شريعت مى‏باشد و آنها پيامبران‏اند و كسانى كه جانشين ايشان مى‏شوند، يعنى خلفا... خلافت در حقيقت جانشينى از صاحب شريعت‏به منظور نگهبانى دين و سياست امور دنيوى وابسته به دين است." (24)

حضرت امام خمينى درباره نظام ولايت فقيه بيان مى‏دارد:

"اگر فرد لايقى كه داراى اين دو خصلت [شرايط رهبرى] باشد، بپاخاست و تشكيل حكومت داد همان ولايتى را كه حضرت رسول اكرم (ص) در امر اداره جامعه داشت، دارا مى‏باشد، و بر همه مردم لازم است كه از او اطاعت كنند." (25)

و نيز فرمود:

"لازم است كه فقها اجماعا يا انفرادا براى اجراى حدود و حفظ ثغور و نظام، حكومت‏شرعى تشكيل دهند، اين امر اگر براى كسى امكان داشته باشد واجب عينى است وگرنه واجب كفايى است، در صورتى هم كه ممكن نباشد ولايت‏ساقط نمى‏شود، زيرا از جانب خدا منصوبند." (26)

در هر دو نظام سياسى اسلامى، رهبر دينى (خليفه و يا ولى فقيه) به عنوان عالى‏ترين مقام سياسى و معنوى مطرح است.

ما در اين نوشتار تنها در بحث تفاوتها و اشتراكها به دو نكته مى‏پردازيم. يكى در زمينه شرايط رهبرى و ديگر در منابع استنباط احكام.

1- 3- شرايط رهبرى در دو مكتب

1- 1- 3- در مكتب خلافت

در نظام خلافت‏براى شخص حاكم يا خليفه مسلمانان شرايطى چند ذكر شده است. برخى از شرايط مورد اتفاق است. و برخى محل تضارب آراء. ليكن عالمان مكتب خلافت‏حتى در مورد شرايطى كه همه متفق‏القولند در عمل به آن پاى‏بند نشده‏اند. حتى حكومتهايى كه هيچ يك از شرايط ويژه رهبرى اسلامى را نداشتند را به رسميت‏شناخته‏اند چون كه همان طور كه بيان شد آنان حكومت‏هاى استيلايى و تغليبى را پذيرفته‏اند. از اين جهت مى‏توان گفت كه‏انديشه سياسى پيروان نظام خلافت در مورد شرايط حاكم و خود حكومت متخذ و متاثر از اسلام است ولى نسبت‏به شخص حاكم و پذيرش آن متاثر از واقعيتهاى تاريخى است. اينك توضيحى در اين مورد:

ابن‏خرم‏اندلسى (384- 456 ه . ق) درباره شرايط حاكم مى‏گويد: برخى از شرايط لازم است و برخى اولويت دارد. شرايط لازم مانند بلوغ، عقل، ذكوريت، مسلمان و عامل به مقررات اسلامى باشد. علنا مفسد فى‏الارض نباشد و فرائض الهى را بداند و قدرت اداره امور را داشته باشد و داراى رشد عقلانى باشد. (27)

امام الحرمين جوينى (متوفاى 478 ه .ق) مى‏گويد: امام المسلمين بايد اين شرايط را داشته باشد:

1- علم در حد اجتهاد

2- قدرت تصدى امور و نگهدارى مصالح عمومى و تدبير امور

3- شجاعت و توان فرماندهى سپاه اسلام

4- دلسوزى نسبت‏به امت

5- قريشى بودن

6- مسلمان بودن

7- ذكوريت (28)

امام محمد غزالى (450- 505 ه. ق) درباره شرايط حاكم اسلامى بيان مى‏دارد: امام مسلمانان نه تنها بايد در علم به فروع دين صاحب نظر و مجتهد باشد بلكه بايد نسبت‏به اصول دين نيز صاحب‏نظر در حد اجتهاد بوده و عادل باشد و بتواند پاسدار و مدافع دين باشد و نيز بايد قريشى باشد. (29)

قاضى ابى يعلى موصلى (متوفاى 458 ه.ق) در احكام السلطانيه درباره شرايط حاكم مى‏نويسد: حاكم اسلامى بايد اين شرايط را داشته باشد:

1- قريشى باشد.

2- شايستگى قاضى شدن را داشته باشد يعنى شرايطى همانند حريت، بلوغ عقل، علم و عدالت را داشته باشد .

3- در جنگ، سياست و اقامه حدود توانمند باشد.

4- در علم و دين افضل باشد.

وى سپس مى‏نويسد كه از امام احمد بن حنبل نقل شده است كه گفته است در امامت و رهبرى مسلمانان عدالت، علم و فضل معتبر نيست. (30)

ماوردى (متوفاى 450 ه . ق) درباره شريط زمامدار مسلمانان مى‏نويسد: شرايطى كه در حاكم اسلامى معتبر است هفت‏شرط است.

1- عدالت

2- علم

3- سلامت‏حواس اداركى

4- سلامت اعضاى بدن (بدنش سالم باشد)

5- تدبير امور و حسن سياست رعيت

6- شجاعت

7- قريشى

ابن خلدون (متوفاى 808 ه . ق) در اين‏باره مى‏نويسد:

و اما شرايط اين منصب [ رهبرى ] چهار است: علم و عدالت و كفايت و سلامت‏حواس و اعضايى كه در راى دادن و عمل به كار مى‏روند، و در شرط پنجم كه نسب قريشى است اختلاف است...

و اما نسبت ازآن سبب است كه صحابه در روز سقيفه بر آن اجتماع كردند و هنگامى كه انصار در آن روز بر آن شدند كه با سعدبن عباده بيعت كنند و به قريش گفتند اميرى از ما و اميرى از شما، قريش به گفتار پيامبر (ص) استدلال كردند كه فرموده است: ائمه از قريش است... و در صحيح نيز ثابت‏شده است كه امر خلافت هميشه بايد در [بطن] قريش باشد و نظاير اين دلايل بسيار است، ولى چون به كار قريش ضعف و زبونى راه يافت و عصبيت ايشان از هم گسسته شد به علت آن كه به حد توانگرى و تجمل خواهى و ناز و نعمت رسيده بودند و دولت آنان را در سراسر اقطار پراكنده ساخته بود، بار سنگين خلافت را نتوانستند بر دوش گيرند واز اداره كردن امور عاجز آمدند و در نتيجه ملتهاى غير عرب بر ايشان غالب شدند و حل و عقد امور به آنان اختصاص يافت و همين وضع امر را بدانسان بر برخى از محققان مشتبه كرد كه به نفى شرط نسب قريشى در خلافت معتقد شدند و در اين باره به ظواهر بعضى از احاديث اعتماد كردند مانند گفتار پيامبر (ص) : بشنويد و فرمان بريد هر چند بر شما بنده حبشى پرگويى حاكم باشد. (32)

از ميان اين اقوال ذكر شده، ابن خرم، امام الحرمينى جوينى، امام محمد غزالى، قاضى ابويعلى موصلى و ابى الحسن على بن محمد ماوردى، در دوره خلافت عباسيان مى‏زيستند، عباسيان قريشى بودند، و اين علما شرط قريشى بودن را ذكر مى‏كردند. اما عبدالرحمان بن خلدون در دوره خلافت عثمانيها زندگى مى‏كرد خلفاى عثمانى از قبيله قريش نبودند، براى پذيرش اين حكومت قائل شدن به شرط قريشى مشكل ايجاد مى‏كند به همين جهت ابن خلدون شرط قريشى بودن را قبول ندارد و نيز شبيه همين سخن را درباره شرط عدالت مى‏توان گفت.

فضل الله روزبهان (متوفاى 925 ق) حتى شرط عدالت را هم قبول ندارد و مى‏نويسد، خليفه با فسق منعزل نمى‏گردد. (33)

رشيدرضا در اين باره مى‏گويد:

خلافت آرمانى و با توجه به جملگى شرايط تنها در عهد خلفاى راشدين و چند خليفه پارسا مانند عمربن عبدالعزيز تحقق يافت اين خلافت‏با ديگر خلافتها تفاوت دارد. خلافت‏بالفعلى كه بخش عمده تاريخ مسلمانان تحت آن سپرى شده است، در دو شكل " مامت‏بالضرورة" و "امامت‏بالتغليب" است. امامت‏بالضرورة اشاره به شرايطى دارد كه تمامى مشخصات لازم براى خليفه در يك فرد جمع نباشد و بالاجبار، انتخاب كنندگان به گزينش فردى كه بيشترين صفات منظور را داراست، مبادرت كنند. اما امامت‏بالتغليب: يعنى امامتى كه با استبداد و متكى به ضرب و زور حاصل بشود و مجالى براى راى و گزينش انتخاب كنندگان وجود نداشته باشد.

رشيدرضا بر اساس اصل "الضرورات تبيح المحظورات" مدعى است كه تجويز فقها براى گردن نهادن به چنين حكومتهايى از روى ناچارى و براى اجتناب از شر بدتر يعنى هرج و مرج بوده است. (34)

كوتاه سخن اينكه با توجه به سخنانى كه از عبدالرحمان بن خلدون، فضل‏الله روز بهان و رشيد رضا نقل شد به اين نتيجه مى‏رسيم كه در مكتب خلافت، شرايط رهبرى چندان جدى گرفته نشده است، گاهى شرط قريشى بودن افزوده مى‏شود و گاهى حذف، گاهى، شرط عدالت هست و گاهى نيست و... به همين جهت است كه ابومنصور بغدادى (متوفاى 429 ه . ق) مى‏گويد: هر كسى كه خود را شايسته امامت‏بداند مى‏تواند امامت را عهده دار باشد. (35)

2- 1- 3- در مكتب امامت و در تئورى ولايت فقيه

در مكتب شيعه در امامت "بالاصاله" دو شرط مهم اساسى وجود دارد يكى عصمت است و ديگرى انتصاب الهى. اما در امامت‏بالنيابه يعنى نظام ولايت فقيه كه در زمان غيبت امام معصوم برپا مى‏شود، حاكم اسلامى بايد اين شرايط را دارا باشد:

1- ايمان، چون كه غير مومن نمى‏تواند حاكم بر مومنان بشود به دليل آيه نفى سبيل. (و لن يجعل الله للكافرين على المومنين سبيلا) (36)

2- مدير و مدبر باشد. در روايت از اين به "حسن الولايه" تعبير شده است. (37)

3- عدالت داشته باشد قرآن ركون به ظالم را نهى كرده است (ولاتركنوا الى الذين ظلموا فتمسكم النار) (38)

4- ذكوريت در روايت آمده است: ملتى كه ولايتش در دست "امراه" باشد رستگار نيست (لايفلح قوم ولتهم امراة) (39)

5- علم اجتهادى نسبت‏به احكام اسلام داشته باشد، در حكومت اسلامى مقررات بر پايه احكام اسلامى است، حاكم بايد عالم به احكام اسلامى باشد. آنهم از روى اجتهاد نه تقليد

6- شعور سياسى و آگاهى به زمان و شرايط حاضر زندگى داشته باشد. (العالم بزمانه لاتهجم عليه اللوابس) (40)

7- پاكى ولادت داشته باشد. يعنى حرام‏زاده نباشد (لاخيرفى ولد الزنا - وانه يحن الى الحرام و الاستخفاف بالدين) (41)

8- شجاع باشد (42)

از ميان اين شرايط مذكور دو شرط بعد از شرايط عامة نقش اساسى دارد.

يكى عدالت در حد بالا و ديگرى قانون دان بودن در اين‏باره امام خمينى - قدس سره - مى‏فرمايد:

"شرايطى كه براى زمامدار ضرورى است مستقيما ناشى از طبيعت طرز حكومت اسلامى است. پس از شرايط عامه مثل عقل و تدبير دو شرط اساسى وجود دارد كه عبارتند از:

1- علم به قانون

2- عدالت ...

چون حكومت اسلامى حكومت قانون است‏براى زمامدار علم به قانون لازم مى‏باشد...قانون دانى و عدالت از نظر مسلمانان شرط و ركن اساسى است. چيزهاى ديگر در آن دخالت و ضرورت ندارد...

زمامدار بايستى از كمال اعتقادى و اخلاقى برخوردار و عادل باشد و دامنش به معاصى آلوده نباشد. كسى كه مى‏خواهد حدود جارى كند، يعنى قانون جزاى اسلام را به مورد اجرا گذارد، متصدى بيت المال و خرج و دخل مملكت‏شود، و خداوند اختيار اداره بندگانش را به او بدهد بايد معصيت كار نباشد: "ولاينال عهدى الظالمين" خداوند تبارك و تعالى به جائر چنين اختيارى نمى‏دهد. " (43)

طبق اين بيان حضرت امام عدالت‏حاكم اسلامى بايد از عدالت معمولى بالاتر باشد اما قانون دانى و مجتهد بودن: در اين شرط هم بايد بالاتر و جامع‏تر از اجتهاد مصطلح باشد. در اين باره بيان مى‏دارد:

در حكومت اسلامى هميشه بايد باب اجتهاد باز باشد و طبيعت انقلاب و نظام همواره اقتضا مى‏كند كه نظرات اجتهادى - فقهى در زمينه‏هاى مختلف ولو مخالف با يكديگر آزادانه عرضه شود وكسى توان و حق جلوگيرى از آن را ندارد ولى مهم شناخت رست‏حكومت و جامعه است كه بر اساس آن نظام اسلامى بتواند به نفع مسلمانان برنامه ريزى كند كه وحدت رويه و عمل ضرورى است و همين جا است كه اجتهاد مصطلح در حوزه‏ها كافى نمى‏باشد بلكه يك فرد اگر اعلم در علوم معهود حوزه‏ها هم باشد ولى نتواند مصلحت جامعه را تشخيص دهد و يا نتواند افراد صالح و مفيد را از افراد ناصالح تشخيص دهد و به طور كلى در زمينه اجتماعى وسياسى فاقد بينش صحيح و قدرت تصميم‏گيرى باشد، اين فرد در مسائل اجتماعى و حكومتى مجتهد نيست و نمى‏تواند زمام جامعه را به دست گيرد." (44)

و نيز بيان مى‏دارد:

"آشنايى به روش برخورد با حيله‏ها و تزويرهاى فرهنگ حاكم بر جهان، داشتن بصيرت و ديد اقتصادى، اطلاع از كيفيت‏برخورد با اقتصاد حاكم بر جهان، شناخت‏سياست‏ها و حتى سياسيون وفرمولهاى ديكته شده آنان و درك موقعيت و نقاط قوت و ضعف دو قطب سرمايه‏دارى و كمونيزم كه در حقيقت استراتژى حكومت‏بر جهان را ترسيم مى‏كنند، از ويژگيهاى يك مجتهد جامع است، يك مجتهد بايد زيركى و هوش و فراست هدايت‏يك جامعه بزرگ اسلامى و حتى غير اسلامى را داشته باشد و علاوه بر خلوص و تقوا و زهدى كه در خور شان مجتهد است واقعا مدير و مدبر باشد". (45)

همين شرايط در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران در اصل پنجم و نيز يك صدونهم بيان شده است.

در اصل پنجم آمده است:

"در زمان غيبت‏حضرت ولى عصر "عجل الله تعالى فرجه" در جمهورى اسلامى ايران ولايت امر و امامت امت‏بر عهده فقيه عادل و با تقوى، آگاه به زمان، شجاع، مدير و مدبر است..."

و در اصل يك صدو نهم آمده است:

"شرايط و صفات رهبر:

1- صلاحيت علمى لازم براى افتاء در ابواب مختلف فقه.

2- عدالت و تقواى لازم براى رهبرى امت اسلام.

3- بينش صحيح سياسى و اجتماعى، تدبير، شجاعت، مديريت و قدرت كافى براى رهبرى."

2- 3- منابع استنباط در دو مكتب

در سطور بالا بيان شد كه طبق نظر امام خمينى - قدس سره - اجتهاد مصطلح و متداول در حوزه‏هاى علميه براى شرط قانون‏دانى و كارشناسى دين در پست رهبرى و امامت مسلمانان كافى نيست‏بلكه افزون برآن امورى ديگر لازم است. حال بدين مناسبت اين نوشتار را در مورد منابع استنباط و اجتهاد پى مى‏گيريم. در حوزه‏هاى علميه و اجتهاد مصطلح چه امورى به عنوان منابع اجتهاد مطرح است؟

پيروان مكتب خلافت‏براى منابع اجتهاد امور متعددى را بيان كرده‏اند. امورى از قبيل: "قرآن"، سنت"، "اجماع"، "عقل"، "قياس"، (46) " استحسان"، (47) "مصالح مرسله"، (48) "استصلاح"، (49) "استصحاب"، "برائت"، "عرف و عادت"، "فتح ذرايع"، (50) سد ذرايع"، (51) "سيره عملى" ، "اهل مدينه"، "شريعت‏سلف"، و مذهب صحابى و...

اما شيعيان و پيروان مكتب اهل بيت (ع) بسيارى از اين امور را به عنوان منابع اجتهاد نمى‏پذيرند اينها منابع اصلى اجتهاد را در چهار چيز يعنى "قرآن" ، "سنت"، "عقل" و "اجماع" مى‏دانند و امورى ديگر مانند "برائت" و "استصحاب" را به عنوان منابع فرعى مى‏پذيرند.

امام خمينى عنصر زمان و مكان را نيز در زمره منابع اجتهاد معرفى مى‏كند و بيان مى‏دارد:

"زمان و مكان دو عنصر تعيين كننده در اجتهادند، مساله‏اى كه در قديم داراى حكمى بوده است‏به ظاهر همان مساله در روابط حاكم بر سياست واجتماع و اقتصاد يك نظام ممكن است‏حكم جديدى پيدا كند. بدان معنا كه با شناخت دقيق روابط اقتصادى و اجتماعى و سياسى همان موضوع اول كه از نظر ظاهر با قديم فرقى نكرده است واقعا موضوع جديدى شده است كه قهرا حكم جديدى مى‏طلبد." (52)

مصالح مرسله و مجمع تشخيص مصلحت نظام

امام خمينى در مورخه 17/11/1366 طى فرمانى به مسوولان نظام مجمع تشخيص مصلحت نظام را صادر مى‏كند، آيا اين مجمع تشخيص مصلحت نظام همان مصالح مرسله است‏يا چيز ديگرى است؟

براى پاسخ به اين سووال بنگريم كه مصلحت‏به چه معنا است، و نيز مصلحت در فقه شيعى و سنى چه نقشى دارد و سپس مقايسه‏اى بين مصالح مرسله و مجمع تشخيص مصلحت نظام.

مفهوم مصلحت

مصلحت در لغت در برابر مفسده است، مفسده يعنى ضرر و مصلحت‏يعنى سود، جلب منفعت و دفع ضرر. مصلحت و مفسده هر دو صفت فعل است، كارى كه براى آدمى سود داشته باشد و به نفعش باشد مى‏گويد: مصلحت دارد. و اگر زيان‏آور باشد مى‏گويند: مفسده دارد. و خواه اين سود و زيان به زندگى دنيايى مردم مربوط باشد يا به زندگى آخرتى، و خواه سود و زيان شخصى باشد يا جمعى، خواه سود و زيان مادى باشد و يا معنوى خلاصه اينكه هر كارى كه سود و صلاح مادى و يا معنوى فرد و جامعه را دربرداشته باشد به اين كار مى‏گويند: مصلحت دارد و اگر زيان داشته باشد مى‏گويند: مفسده دارد. در اسلام هم به همين معنا به كار رفته است.

جايگاه مصلحت در فقه

الف: در فقه مالكى و حنبلى

فقهاى مالكى و حنبلى در كتابهاى فقهى خود بحثى دارند به نام "مصالح مرسله" "مصالح " جمع مصلحت است‏به معناى جلب منفعت و دفع ضرر و "مرسله" به معناى بى قيد و رها. يعنى استخراج احكام حوادث واقعه از راه عقل، بدون اينكه بر نصوص دينى متكى باشد، به بيان ديگر: بسنده نكردن در استخراج احكام حوادث واقعه بر نصوص خاص. (53)

مصالح مرسله در نزد عالمان مكتب خلافت‏به دو معناى عام و خاص به كار مى‏رود. به معناى عام يعنى تشريع حكم براى فروع تازه و مسايل جديد بر اساس راى و مصلحت‏انديشى اگر چه بر خلاف نص كتاب و يا سنت‏باشد، مانند اجتهاد ابى‏بكر در جنگ با آنانى كه حاضر به پرداخت زكات نبودند. و نيز تبرئه خالدبن وليد در قتل مالك بن نويره. اما به معناى خاص يعنى تشريع حكم بر اساس راى و مصلحت‏انديشى در موردى كه خلاف نص كتاب و يا سنت نباشد. (54)

مصالح مرسله به معناى خاص در نزد فقيهان شافعى و حنفى پذيرفته نيست تنها فقهاى مالكى و حنابله اين را به عنوان يكى از منابع استنباط پذيرفته‏اند.

ب: در فقه شيعه

در فقه شيعه احكام بر پايه مصلحت است، هر چيزى كه مصلحت ملزمه داشته باشد آن واجب است و هرچيزى كه مفسده قابل ملاحظه داشته باشد آن حرام است. عالمان شيعه مى‏گويند هيچ حكم ايجابى در اسلام از مصلحت تهى نيست و هيچ حكم تحريمى فعلش از مفسده تهى نيست. تمامى احكام بر پايه مصالح و مفاسد واقعى بنا شده است.

ليكن مصلحت‏بر دو نوع است "پايدار" و "ناپايدار" اگر مصلحت پايدار باشد حكمش هم پايدار است. و اگر مصلحت موقتى باشد حكمش هم موقتى است.

احكامى كه ثابتند و مصلحت پايدار دارند به زمان و مكان و موقعيت‏خاصى وابسته نيستند اما احكام متغير وابسته به زمان و مكان و موقعيت ويژه‏اند. با توجه به اين دو، پيامبر بزرگ اسلام (ص) دو نوع حكم بيان كرده است. در يك نوع به عنوان وحى و احكام اوليه براى مردم تبيين نموده است اينها احكامى است ثابت و پايدار، با مصلحت هميشگى (مگر در هنگام تزاحم با حكمى مهمتر) . در همين رابطه است كه امام صادق (ع) فرمود: حلال و حرام دين محمد (ص) تا روز قيامت پايدار است (حلال محمد حلال ابدا الى يوم القيامة و حرامه حرام ابدا الى يوم القيامة.) (55) در اين احكام ثابت‏حلالش تا ابد مصلحت و حرامش تا ابد مفسده دارد.

امام رضا (ع) فرمود: در تمامى حلال خداوند مصلحت است و در تمامى حرام مفسده، (انا وجدنا كلما احل الله تبارك و تعالى ففيه صلاح العباد و بقاوهم... و وجدنا المحرم من الاشياء لاحاجة بالعباد اليه و وجدناه مفسدا داعيا الى الفناء والهلاك) (56)

بنابراين مصلحت پايدار در احكام ثابت اوليه قرين است.

نوع دوم: احكامى كه پيامبر اسلام (ص) به عنوان حاكم اسلامى جعل نموده است، اين احكام احكام حكومتى است، به موقعيت زمان و مكان بستگى دارد مصلحتش هم داير مدار موقعيت است.

در احكام اوليه مصلحت و مفسده در متعلق حكم است‏خودكار مصلحت و يا مفسده دارد و دانش اين هم در نزد خداوند است، عقل بشر نمى‏تواند به تمامى مفاسد و مصالح آن پى ببرد. در همين رابطه است كه امام سجاد (ع) فرمود: ان دين الله لايصاب بالقعول، (57) همانا عقلهاى ما نمى‏تواند مصالح احكام را دريابد. اما در احكام حكومتى كه مصالح موقتى و ناپايدار دارد حاكم اسلامى آن را تشخيص مى‏دهد و به اجرا مى‏گذارد. در همه احكام حكومتى بلكه در همه احكام ولايى بر پايه مصلحت است. در فقه شيعه هر جا سخن از ولايت است در آن جا پاى مصلحت‏به ميان آمده است. به تعبير امام خمينى اصل اولى در هر ولايتى اين است كه مقيد به مصلحت‏باشد. (58)

مقايسه‏اى بين مصالح مرسله و مجمع تشخيص مصلحت نظام

بين مصالح مرسله در فقه مالكى و مجمع تشخيص مصلحت نظام در نظام جمهورى اسلامى ايران يك سرى نقاط اشتراك و افتراق وجود دارد.

الف: اشتراكها

1- هر دو بر پايه مصالح و مفاسد واقعى احكام است.

2- در هر دو مصلحت‏به معناى حفظ دين و يا شامل حفظ دين و مسايل عامه است.

3- پيدايش هر دو مربوط به تجربه حكومتى است.

اينك گفتارى درباره تجربه حكومتى

تاريخچه پيدايش مصالح مرسله

در حكومت عباسيان، در زمان منصور دوانقى "مالك بن انس" موقعيت ويژه‏اى پيدا مى‏كند و به دستور منصور خليفه عباسى در سال 1408 ه.ق كتاب "الموطا" را نوشت. بانى مصالح مرسله به معناى خاص مالك بن‏انس پيشواى مذهب مالكى است. مالك بر اين عقيده بود كه استنباط همه احكام حوادث واقعه و موضوعات مستحدثه از عناصر و نصوص خاصه‏اى كه از رسول خدا (ص) و جانشينان او در دسترس قرار دارد، امكان ندارد به همين جهت‏بسنده كردن بر آنها باعث‏بدون پاسخ ماندن بسيارى از موضوعات مستحدثه مى‏گردد. زيرا عناصر خاصه استنباط احكام يعنى احاديث، محدود ولى رويدادهاى نوين زمان غير محدود و روزافزون است. از اين رو بايد از راه پى بردن به علل و درك مصلحتها تشريع و قانونگذارى نمود تا حوادث واقعه و رويدادها بى پاسخ نماند. (59)

بنابر آنچه گذشت مى‏توان نتيجه گرفت كه در زمان منصور دوانقى فقاهت و مرجعيت مالك بن انس از سوى خلافت‏به سميت‏شناخته شد و حكومت از او خواست تا با توجه به شرايط زمانى پاسخ‏گوى احكام شرعى باشد، مالك بن انس در اين امر احساس خلا نمود و با به ميان كشيدن پاى مصالح مرسله مشكل را حل نمود.

تاريخچه پيدايش مجمع تشخيص مصلحت نظام

اما در نظام جمهورى اسلامى ايران و چگونگى شكل‏گيرى مجمع تشخيص مصلحت نظام:

با توجه به تجربه حكومت اسلامى در ايران يك سرى ضرورتها، مصلحتها و احكام ثانوى مطرح شد. كه با توجه به اهميت‏حفظ نظام اسلامى اين ضرورتها بيشتر خودش را نشان مى‏دهد. مجلس شوراى اسلامى كه كارش تدوين قوانين مدنى است، گاهى با توجه به مصلحتها و ضرورتها، در تدوين قوانين منطبق با موازين احكام اوليه اسلامى با مشكل مواجه مى‏شود. به همين جهت در مورخه 20/7/1360 رئيس مجلس شوراى اسلامى نامه‏اى به اين شرح براى امام خمينى نوشت:

"... چنانكه خاطر مبارك مستحضر است قسمتى از قوانين كه در مجلس شوراى اسلامى به تصويب مى‏رسد، به لحاظ تنظيمات كل امور و ضرورت حفظ مصالح يا دفع مفاسدى است كه برحسب احكام ثانويه به طور موقت‏بايد اجرا شود و در متن واقع مربوط به اجراى احكام و سياستهاى اسلام و جهاتى است كه شارع مقدس راضى به ترك آنها نمى‏باشد و در رابطه با اينگونه قوانين با اعمال ولايت و تنفيذ مقام رهبرى كه طبق قانون اساسى قواى سه گانه را تحت نظر دارند، احتياج پيدا مى‏شود، على هذا تقاضا دارد مجلس شوراى اسلامى را در اين موضوع مساعدت و ارشاد فرماييد." (60)

در پاسخ به اين نامه امام خمينى بيان داشت:

"بسم الله الرحمن الرحيم. آنچه در حفظ نظام جمهورى اسلامى دخالت دارد كه فعل يا ترك آن موجب اختلال نظام مى‏شود و آنچه ضرورت دارد كه ترك آن يا فعل آن مستلزم فساد است و آنچه فعل يا ترك آن مستلزم حرج است پس از تشخيص موضوع، به وسيله اكثريت وكلاى مجلس شوراى اسلامى با تصريح به موقت‏بودن آن مادام كه موضوع محقق است و پس از رفع موضوع خود به خود لغو مى‏شود، مجازند در تصويب و اجراى آن و بايد تصريح شود كه هر يك از متصديان اجرا از حدود مقرر تجاوز نمود مجرم شناخته مى‏شود و تعقيب قانونى و تعزير شرعى مى‏شود." (61)

حضرت امام در اين نامه راى اكثريت مجلس را به عنوان نظر كارشناسى پذيرفت. ليكن كم كم و با تجربه بيشتر كارگزاران نظام و روشن شدن نقاط قوت و ضعف قوانين، امام خمينى در چهارمين سالگرد پيروزى انقلاب يعنى در 22/11/1361 در ضمن پيام سالگرد پيروزى به مجلس شوراى اسلامى پيام داد كه آن راى اكثرى به عنوان نظر كارشناسى به اكثريت‏بيشترى يعنى راى دو سوم مجلس ارتقا يابد. چرا كه در تشخيص مصلحتها و ضرورتها بيشتر دقت‏بشود و قانون از پختگى بيشترى بهره‏مند بشود. در اين پيام فرمود:

"مجلس محترم شوراى اسلامى كه در راس همه نهادهاست، در عين حال كه از اشخاص عالم و متفكر و تحصيلكرده برخوردار است، خوب است در موارد لزوم از دوستان متعهد و صاحب نظر خود در كميسيونها دعوت كنند كه با برخورد نظرها و افكار، كارها سريعتر و محكمتر انجام گيرد و از كارشناسان متعهد و متدين در تشخيص موضوعات براى احكام ثانويه اسلام نظرخواهى شود كه كارها به نحو شايسته انجام گيرد. و اين نكته نيز لازم است كه تذكر داده شود كه رد احكام ثانويه پس از تشخيص موضوع به وسيله عرف كارشناس، با رد احكام اوليه فرقى ندارد، چون هر دو احكام الله مى‏باشند و نيز احكام ثانويه ربطى به اعمال ولايت فقيه ندارد و پس ا ز راى مجلس و انفاذ شوراى نگهبان، هيچ مقامى حق رد آن را ندارد و دولت در اجراى آن بايد بدون هيچ ملاحظه‏اى اقدام كند و با تشخيص دو سوم مجلس شوراى اسلامى كه مجتمعى از علماى اعلام و مجتهدان و متفكران و متعهدان به اسلام هستند، در موضوعات عرفيه كه تشخيص آن با عرف است، با مشورت از كارشناسان، حجت‏شرعى است كه مخالفت‏با آن بدون حجت قويتر خلاف طريقه عقلاست و چنانچه تغيير احكام اوليه، با شك در موضوع و عدم احراز آن با طريقه عقلا مخالف است." (62)

در اين حكم امام خمينى نمايندگان مجلس را به دقت‏بيشتر در امور مصالح نظام فراخواندند. ليكن اگر دوسوم نمايندگان مجلس درباره چيزى به ضرورت و يا مصلحت نظر مى‏دادند، اين نظر به عنوان نظر كارشناسانه مورد قبول و قانونى بود حتى اگر شوراى نگهبان با آن مخالف مى‏بود. به همين جهت كه شوراى نگهبان از گردونه نظر كارشناسانه تا حدودى جدا شده بود ترس اين بود كه ممكن است روزى با ايجاد جو و اعلان ضرورتها و مصلحتهاى متاثر از تبليغات و جو احكام اوليه كم رنگ گردد. دو سوم از نمايندگان مجلس قانونى را تصويب كنند كه بر خلاف قوانين شرع باشد و شوراى نگهبان حق نداشته باشد آن را رد كند. به همين جهت اعضاى شوراى نگهبان در اينباره در مورخه 4/4/1364 به امام خمينى عرضه داشتند:

"اگر بنا باشد شوراى نگهبان در مورد ضرورتها حق اظهار نظر نداشته باشد، خطر تصويب ضرورتها بر اساس جو سازيها و اعمال نفوذ افرادى ذى نفوذ در مجلس و مكتب گراييها، كه بسيارى پياده كردن آن مكتبها را ضرورت و بلكه واقعيت مى‏دانند، چگونه دفع مى‏گردد؟ و اگر خطر اينكه مجلس در زمانى بتواند مثل دوره گذشته، قوانين خلاف شرع تصويب نمايد كه با در نظر گرفتن شوراى نگهبان دفع شده است، اينك كه همان خطر به اين صورت بازگشته و اين امكان حاصل شده است كه به عنوان ضرورت، هر حلالى حرام و هر حرامى حلال و قانونى اعلام شود، دافع اين خطر چيست و از چه راهى خطر تصويب ضرورتهاى غير واقعى دفع خواهد شد؟ "

در اين زمان درگيريهاى متعددى بين مجلس و شوراى نگهبان وجود داشت، بارها مى‏شد كه مجلس قانونى را تصويب مى‏كرد و شوراى نگهبان رد مى‏كرد. كه اين موجب نارضايتى مجلس و كارگزاران نظام مى‏شد، گاهى مى‏شد كه مجلس با توجه به اكثريت دوسوم قانونى را تصويب مى‏كرد و شوراى نگهبان نمى‏توانست آن را وتو كند، اين هم موجب نارضايتى شوراى نگهبان مى‏شد. اين مشكلات سبب شد كه سرانجام كارگزاران نظام به امام خمينى نامه‏اى نوشتند و چاره اين مشكل را از بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران تقاضا نمودند. در اين نامه آمده است:

"... براى تصويب يك قانون رايزنى و كارشناسيهاى گوناگون انجام مى‏گيرد، ولى پس از تصويب، شوراى نگهبان حاضر به تاييد آن نيست، چه بايد كرد؟ " (63)

سرانجام براى حل اين معضلات امام خمينى طى فرمانى راه حل جديدى را ارائه نمود و آن تشكيل مجمع تشخيص مصلحت نظام بود.

در تاريخ 17/11/1366 فرمان تشكيل مجمع تشخيص مصلحت نظام بدين قرار صادر شد:

بسم الله الرحمن الرحيم، اگر چه به نظر اين جانب پس از طى اين مراحل زير نظر كارشناسان كه در تشخيص اين امور مرجع هستند، احتياج به اين مرحله نيست. لكن براى غايت احتياط در صورتى كه بين مجلس شوراى اسلامى و شوراى نگهبان شرعا و قانونا توافق حاصل نشد، مجمعى مركب از فقهاى محترم شوراى نگهبان و حضرات حجج اسلام خامنه‏اى، هاشمى، اردبيلى، توسلى، موسوى خوئينى‏ها و جناب آقاى مير حسين موسوى و وزير مربوط براى تشخيص مصلحت نظام اسلامى تشكيل گردد، در صورت لزوم از كارشناسان ديگرى هم دعوت به عمل آيد و پس از مشورتهاى لازم راى اكثريت اعضاى حاضر اين مجمع مورد عمل قرار گيرد...

حضرات آقايان توجه داشته باشند كه مصلحت نظام از امور مهمه‏اى است كه گاهى غفلت از آن موجب شكست اسلام عزيز مى‏گردد... مصلحت نظام و مردم از امور مهمه‏اى است كه مقاومت در مقابل آن ممكن است اسلام پابرهنگان زمين را در زمانهاى دور و نزديك زير سوال برد و..." (64)

در بازنگرى قانون اساسى در سال 1368 مجمع تشخيص مصلحت نظام در قانون اساسى جمهورى اسلامى بدين صورت گنجانيده شد:

"مجمع تشخيص مصلحت نظام براى تشخيص مصلحت در مواردى كه مصوبه مجلس شوراى اسلامى را شوراى نگهبان خلاف موازين شرع و يا قانون اساسى بداند و مجلس با در نظر گرفتن مصلحت نظام نظر شوراى نگهبان را تامين نكند و مشاوره در امورى كه رهبرى به آنان ارجاع مى‏دهد و ساير وظايفى كه در اين قانون ذكر شده است‏به دستور رهبرى تشكيل مى‏شود..." (65)

ب: افتراقها

1- مصالح مرسله در نزد فقهاى مكتب خلافت‏به عنوان يكى از منابع اجتهاد مطرح و مشرع است. (66) بخلاف مجمع تشخيص مصلحت نظام.

2- مصالح مرسله ناظر به ارسال احكام است ولى شيعه مى‏گويد مصلحت مرسله نداريم. در شرع مقدس اسلام از ديدگاه شيعه در همه چيز احكام بيان شده است. در اين باره امام خمينى فرمود:

"احكام شرع حاوى قوانين و مقررات متنوعى است كه يك نظام كلى اجتماعى را مى‏سازد. در اين نظام حقوقى هر چه بشر نياز دارد فراهم آمده است... قرآن مجيد و سنت‏شامل همه دستورات و احكامى است كه بشر براى سعادت و كمال خود احتياج دارد. در كافى فصلى است‏به عنوان "تمام احتياجات مردم در كتاب و سنت‏بيان شده است." (67) و "كتاب" يعنى قرآن "تبيان كل شئ" است روشنگر همه چيز وهمه امور است. امام سوگند ياد مى‏كند (طبق روايات) كه تمام آنچه ملت احتياج دارد در كتاب و سنت هست (68) و در اين شكى نيست. (69) "

3- مجمع تشخيص مصلحت نظام مربوط به احكام حكومتى است اما در مصالح مرسله فراتر از اين است.

4- مجمع تشخيص مصلحت نظام كه حضرت امام آن را مطرح كردند، براى تشخيص موضوع است. احكام وابسته به موضوع است، بادگرگونى موضوع حكم دگرگون مى‏شود، كارشناسان در اين مجمع گردهم مى‏آيند تا بررسى كنند آيا اين امور از مصاديق " لاحرج" و "لاضرر" مثلا هست‏يا نه. در حالى كه در مصالح مرسله جعل حكم است.

5- فقهاى مالكى و حنفى وقتى به مصالح مرسله تمسك مى‏كنند كه قياس ممكن نباشد. ولى در مجمع تشخيص مصلحت نظام اين‏گونه نيست. شيعه اصلا قياس را در استنباط احكام شرعى قبول ندارد. پيشوايان شيعه بيان داشته‏اند كه قياس ظنى دين را از بين مى‏برد. (ان السنة اذا قيست محق‏الدين) (70)

6- حكم بر اساس مصلحت در شيعه حكم ولايى و غير دائمى است. همان گونه كه بيان شد، امام خمينى در پاسخ به نامه رئيس مجلس شوراى اسلامى تصريح كردند: در قانون بر اساس مصلحت‏حفظ نظام بايد به موقت‏بودن آن تصريح بشود. (71)

اما حكم بر اساس مصالح مرسله حكم اولى است و دائمى است نه موقتى .

7- حكم بر اساس مصالح مرسله در نزذ فقهاى اهل سنت، حق همه فقها است. ولى در مصلحت نظام ويژه حاكم است. تنها حاكم اسلامى و يا كسانى كه توسط حاكم اسلامى به اين منظور منصوب مى‏شوند، چنين حقى را بهره‏مندند.

پى‏نوشت‏ها:

1و2- و اذا ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فلتمهن قال انى جاعلك للناس اماما قال من ذريتى قال لاينال عهدى الظالمين (بقره: 124)

3- احكام السلطانيه، ماوردى صص 7و6

4- احكام السلطانيه، موصلى ص 23

5- الارشاد، ص 424، به نقل از الغدير امينى، ج 7، ص 142

6- عارضة الاحودى فى شرح صحيح الترمذى، ج 13، ص 229 به نقل از همان ص 143

7- تفسير قرطبى، ج‏1، ص 230 به نقل از همان

8- درآمدى بر ريشه‏هاى انقلاب اسلامى، مجموعه مقالات، ص 196

9- شرح المواقف، ج 3، ص 265، به نقل از الغدير، ج‏7، ص 141

10- سلوك الملوك، دستور حكومت اسلامى، ص 47 چاپ حيدر آباد، نقش ائمه در احياى دين، سيد مرتضى عسگرى، ج 11، ص 58

11- شرح المقاصد، ج 5، ص 233، به نقل از گوهر مراد، ص 462، نشر وزارت ارشاد

12- انبياء: 73

13- سجده: 24

14- بقره: 124

15- احزاب: 33

16- صحيح مسلم، ج 7، ص 132; سنن ترمذى، ج‏2، ص‏207; مستدرك حاكم، ج‏3، ص 109

17- سيره ابن هشام، ج 4، ص 121

18- صحيح مسلم كتاب الاماره ص 1154 خ 1821

19- نهج البلاغه، صبحى صالح، خ 141، ص 201

20- منتخب الاثر، فتح الله، صافى، ص 101

21- فقه سياسى، عميد زنجانى، ج 2، صص 199و198

22- صحيفه نور، ج 4، ص 207

23- آيين انقلاب اسلامى، نشر كوثر، ص 143; صحيفه نور، ج‏3، ص 27

24- مقدمه ابن خلدون، ج‏1، صص 365و364، مركز انتشارات علمى و فرهنگى، تهران

25- آيين انقلاب اسلامى، همان، ص 149

26- همان، ص 151

27- الملل والاهواء، ابن حزم‏اندلسى، ج‏4، ص 66 به نقل از فقه سياسى، ج‏2، صص 203و202

28- الارشاد ص 426 به نقل از همان صص 204 و 203

29- نظام الحكم والاداره فى الاسلام، ص 224، به نقل از همان، ص 204

30- احكام السلطانيه، موصلى، ص 20

31- احكام السلطانيه، ماوردى، ص‏6

32- مقدمه ابن خلدون، همان ص 372- 370

33- ملوك الملوك، ص 79، به نقل از درآمدى بر ريشه‏هاى انقلاب اسلامى ص 196

34-انديشه سياسى در اسلام معاصر، ص‏132، به نقل از همان ص 197

35- فقه سياسى، همان ص 201

36- نساء: 141

37- اصول كافى، ج‏1، ص 407

38- هود: 113

39- خلاف شيخ طوسى، كتاب القضاء ص 30

40- اصول كافى، ج‏1، ص 27

41- سفينة البحار، ج‏1، ص 56

42- اقتباس از فقه سياسى، ج‏2، ص 206

43- ولايت فقيه، امام خمينى، ص‏61، نشر كوثر; آيين انقلاب اسلامى، صص 143 و 145

44- صحيفه نور، ج‏21، ص 47; آيين انقلاب اسلامى صص 145 و 146

45- همان، ج 21، ص 98

46- قياس عبارت است از حكم بر معلومى ، همانند حكمى كه براى معلوم ديگرى ثابت است، به واسطه اشتراك آن دو در علت پندارى و يا استنباطى حكم.

47- استحسان عبارت است از دليلى كه در ذهن مجتهد پسنديده آيد ولى مجتهد از توصيف يافته ذهنى خويش ناتوان باشد.

48- مصالح مرسله يعنى تشريع حكم براى حوادث نو بر مبناى راى ومصلحت‏انديشى در مواردى كه به عنوان كلى و يا جزيى نصى وارد نشده باشد.

49- استصلاح عبارت است از حكمى كه مبتنى بر مصلحت‏باشد و اين در جايى است كه بر اثر نبود همانند در شرع، قياس در آن جريان نداشته باشد و مطابق آن نصى نيز نداشته باشد بلكه حكم در آنها مبتنى بر قواعد عامه در شريعت‏باشد.

50- سد ذرايع يعنى مقدمه حرام

51- فتح ذرايع يعنى مقدمه واجب

52- صحيفه نور، ج 21، ص 98

53- منابع اجتهاد، جناتى، ص 330

54- همان، ص 333

55- كافى، ج‏1، ص 58

56- علل الشرايع، ج‏2، ص 592

57- بحارالانوار، ج‏2، ص 303

58- كتاب البيع، ج‏2، ص 526، مجله حوزه /85/236

59- منابع اجتهاد، همان، ص 334

60و61- صحيفه نور، ج‏15، ص 188

62- همان، ج‏17، ص 202

63- مجموعه قوانين و مقررات مربوط به مجمع تشخيص مصلحت نظام، ج‏1، ص 3، مجله حوزه/85/246

64- صحيفه نور، ج 20، ص 176

65- قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران پس از بازنگرى اصل 112

66- منابع اجتهاد، ص 331

67و68- كافى، ج‏1، ص 76تا 80

69- ولايت فقيه، امام خمينى، ص 21

70- بحارالانوار، ج 101، ص 405

71- صحيفه نور، ج 15، ص 188