امام
خمينى احياگر گذار معنوى
داود
مهدوىزادگان چارچوب
كلى
وجه
مشترك همه احياگران اسلامى در دغدغه دين
داشتن است. آنان گسستى را بين اسلام و جامعه
احساس مىكنند كه مشاهده آن براى ديگران
مقدور نيستيا لااقل به شكل بحرانى درك نمىكنند.
اين گسست ممكن است در مقام انديشه و برداشت
جامعه از اسلام باشد و نيز ممكن است كه عميقتر
شده و عرصه سياست و معيشت مسلمانان را نيز
شامل شود. در اين صورت، منطق احياءگرى از
سطح گفتمانهاى نظرى فراتر رفته و ناظر بر
عمل اجتماعى مىشود. بنابراين، احياگرى
دينى، هر دو عرصه فكر و عمل را در بر مىگيرد.
يعنى كار ويژه احياگرى معطوف به گسست فكرى و
عملى مسلمانان از آيين اسلام است; گسست از
فضاى فكرى و اجتماعى معنوى و آخرت گرايى به
فضاى دنيوى و عرفىگرايى، احياگران دينى
در جهت زدودن اين گسست و تغيير جهت دادن
كنشهاى فكرى و عملى مسلمانان به سمتحقيقت
ناب الهى، تلاش مىكنند. پس كار ويژه آنان
عبارت از اصلاح و تحكيم موقعيت ايمانى و بسط
معنويت در فضاى فكرى و اجتماعى جامعه
اسلامى است. از
تعريف كارويژه احياگران دينى، دوره تاريخى
و موقعيت اجتماعى كه در آن به سر مىبرند،
روشن مىگردد. احياگران در عصر گسستهاى
معنوى، يا به تعبير دقيقتر در عصر بحران
معنويت و عبوديتبه سر مىبرند. در چنين
عصرى، جامعه و محييان در موقعيت تشديد
فرآيندهاى دنيوى و غير دينى شدن قرار دارند.
بر مبناى مختصات تاريخى و موقعيتى
احياگران، مىتوان گفت كه كار ويژه آنان
نوعى رويارويى مستقيم با فرآيندهاى عرفىكننده
(دنيوى ساز) است. بر همين اساس است كه جمع بين
احياگرايى و عرفىگرايى را تمناى محال مىدانيم.
زيرا اين دو جريان، در جهت كاملا مخالف و
متضاد حركت مىكنند. عرفىگرايى در هر
دوره و موقعيتى، مصداق خاصى دارد و به يك
شكل ظاهر نمىگردد. از اين رو، عرفىگرايى
نيز همانند احياگرى دينى، صورتهاى نوعى
مختلفى را شامل مىشود. با وصف اين، در اين
جهانى شدن و دنيوى شدن اشتراك دارند. لذا
ظهور احياگران دينى در هر دوره تاريخى،
نقطه عطفى بر حركت آرمانخواهى دينى و
معنويت طلبى بشر است و نمىتوان نهضتهاى
احياگرايانه دينى را نفى كننده يكديگر
دانست. از
سوى ديگر، تجربه عرفىگرايى (اين جهانى شدن)
بشر را به دو رويكرد كلى مىتوان صورتبندى
كرد. رويكرد نخست آن است كه انسان و جامعه
دينى در همان عالم قدسى به سر مىبرد. ليكن
عالم قدس عرفى شده است. در چنين حالتى، تمام
اقشار جامعه دينى، هرگز تصور نمىكنند كه
در عالم و فضاى غير قدسى زندگى مىكنند.
بلكه آنها مفاهيم و الگوهاى رفتارى خود را
مستند به آموزههاى دينى مىدانند. ليكن
در همين فضاى قدسى، احساس دلتنگى و
واماندگى از عروج معنوى مىكند. او علوم
دينى رايج را وسيله مناسبى براى زندگى
شورمندانه قدسى نمىداند. اما در رويكرد
دوم عرفىگرايى عالم قدسى جامعه، قدسى
زدايى مىشود. ديگر با جهان قدسى عرفى شده
روبرو نيستبلكه با جهان عرفى غير قدسى
مواجه است. فرآيند قدسىزدايى ، انسان را
از عالم قدسى خارج كرده و او را وادار يا
علاقمند به زندگى اين جهانى غير قدسى مىكند.
در
رويكرد اول، تفسير قدسى بر تمام شئون بشرى
حاكم است. ليكن همان تفسير قدسى، عرفى شده
است. اما در رويكرد دوم، سخن از كنار گذاشتن
تفسير قدسى است، چه اين تفسير قدسى عرفى شده
باشد يا نباشد در رويكرد اول، دين عرفى شده
نقشها و مناسبتهاى فردى و اجتماعى را تعيين
مىكند. اما در رويكرد دوم، تفكر عرفى است
كه نقش و جايگاه دين را معلوم مىسازد. از
اين رو، دين را نهادى در كنار ساير نهادهاى
عرفى تلقى مىكند. در
رويكرد اول، معرفتهاى عرفى شده تماما درون
دينى است و گفتمان بيرون دينى مفروض نيست.
هرگونه تعامل معرفتى و غيرمعرفتى درون دينى
است. اما در رويكرد دوم، فرض آن است كه
معرفتهاى بشرى به درون دينى و بيرون دينى
منقسم شده است. وجه بارز غير قدسى بودن
معرفت دينى آن است كه وابسته به معرفتهاى
بشرى بيرونى است و از آنها تغذيه فكرى مىكند.
بررسى
تاريخى تجربه عرفىگرايى نشان مىدهد كه
رويكرد دوم متاخر از اول است. بر همين اساس
ممكن است رويكرد اول بسترى مناسب براى
پيدايش رويكرد دوم فراهم سازد. علاوه ممكن
است جامعهاى با هر دو رويكرد عرفىگرا
مواجه باشد. در اين صورت، نوعى تقابل و
رويارويى بين آن دو پيش مىآيد. ليكن چون
تفاوت بنيادى بين اين دو رويكرد برقرار
نيست; نمىتوان چنين تقابلى را جدى گرفت.
زيرا بنا بر هر دو رويكرد، دينداران را از
حضور فعال دينى در عرصههاى سياسى و
اجتماعى باز مىدارد. احياگران
به حسب ميزان دركشان از دين ناب (غير عرفى) و
با ملاحظه نوع و ميزان عالم عرفى شده، وارد
عمل شده و از منطق احياگرى دينى در جهت عرفى
زدايى و بسط معنويت در جامعه تلاش مىكنند.
در حقيقت احياگران دينى راه گذار جامعه به
معنويت و عالم قدسى را هموار مىسازند.
چنين تلاش مقدسى براى آن دسته از احياگران
دينى كه در جامعه به سر مىبرند كه با هر دو
رويكرد روبروست، دشوارتر و پيچيدهتر است.
او دو نوع گسست دنيوى را مشاهده مىكند;
آنگونه كه جامعه مذهبى به دو نيم تقسيم شده
است. پارهاى از دينداران وابستگى خود را
به عالم قدسى حفظ كردهاند. ليكن آنان به
فضاى معنوى دل بستهاند كه ميانتهى و
فاقد ظرفيت عروج معنوى است. پاره ديگر
جامعه، تعلقات ايمانى خود را به عالم قدسى
از دست داده و در جهان غير معنوى زيست مىكنند.
بنابراين، احياگر دينى با دو رويكرد عرفى و
با دو تيپ اجتماعى اين جهانى شده مواجه است.
او از طرفى مىبايست پاره غير دينى شده
جامعه را به عالم قدسى و معنوى گذر بدهد و از
سوى ديگر، بايد تلقى جامعه مذهبى از فضاى
قدسى را اصلاح نموده و به آن غنا ببخشد. از
اين رو، ساز و كارى كه او انتخاب مىكند، مىبايست
پاسخگوى هر دو موقعيت عرفىگرايى باشد.
چنين راهكارى، هم بايد طريقگذار معنوى
باشد و هم غنى كننده فضاى معنوى باشد.
بنابراين، «گذار معنوى» ، نوعى گذار
تاريخى به گذشته نيست تا از آن به «رجعت
انتقادى» تعبير شود. (1) زيرا عالم
غير قدسى (دنيوى) ست كه صبغه زمانى و مكانى
دارد و جنبه تاريخى پيدا مىكند. اما عالم
قدسى، امر فرا دنيوى است و صبغه تاريخى
ندارد. بله، اگر «رجعت» به معناى بازگشتبه
معنويت و قدسىگرايى باشد، چنين سخنى
پذيرفتنى است. البته، طبيعى است كه نيروهاى
فكرى عرفىگرا به اتفاق دستگاه عملياتى
خود در مقابل تلاش مقدس احياگران مقاومت
نموده و به روشهاى مختلف با سنت «معنويتخواهى»
را مورد تهديد قرار مىدهند. طبيعى است كه
هر قدر اين تقابل جدىتر و رودرروتر باشد;
ضمن شفافتر شدن گفتمانهاى طرفين، متصلبتر
نيز مىشوند. طرح
مساله
جهان
اسلام از ديرباز، با مذاهب اسلامى مختلفى
مواجه بوده است اما از ميان آنها، يگانه
مذهبى كه ماهيت غير عرفى دارد، مكتب تشيع
است. سيره اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام
و پيروان راستين آنان، همواره بر سنت «معنويتخواهى»
تاكيد داشته و در اين راه از جان و فرزند و
مال خود گذشتهاند. البته اثبات اين مطلب،
مجال ديگرى را مىخواهد تا بر همگان غير
عرفى بودن مكتب تشيع روشن گردد. همين اندازه
مىتوان اشاره نمود كه آن چيزى كه تشيع را
مبدل به يگانه مذهب غير عرفى كرده، عنصر «شريعت»
مدارى آن است. زيرا در اسلام تنها طريقى كه
براى گذار به عالم قدسى و معنوى وضع شده، «شريعت»
است. و شيعه از آغاز تا كنون، تمام معارف
الهى را بر مدار «شريعت» تعيين كرده است.
لذا، تمام تلاش عالمان شيعى بر تحكيم مبانى
شريعتخواهى مسلمانان، معطوف بوده است. به
همين دليل است كه برخى از شيعيان كه گرايش
عرفى (دنيوى) پيدا مىكنند از مبانى اصيل
تشيع فاصله گرفته و فقه غير شيعى را بر فقه
عالمان شيعى ترجيح مىدهند. (2) بنابراين،
تفكر شيعى در طول تاريخ اسلام، طلايهدار
جريان معنويتخواهى ضد دنيوى بوده است. و
كوشش احياگران شيعى، در هر دورهاى از
تاريخ اسلامى نقطه عطفى بر همين جريان است.
از اين رو، مرتفعترين افق براى شناخت عظمت
و عمق نهضت امام خمينى (ره) ، منظر احياگرى
دينى و ضد عرفىگرايى تشيع است. از اين افق
معرفتى، كاملا مىتوان كار ويژه و
راهكارهاى اساسى امام راحل را معلوم ساخت. از
نگاه ژرفكاوانه امام خمينى (ره) روند فكرى و
موقعيتسياسى و اجتماعى جوامع اسلامى، به
ويژه جامعه ايرانى، در جهت معنويتخواهى و
حضور فعال در عالم قدسى نيست. مهمتر آنكه
امام با هر دوگونه رويكرد عرفى مواجه بود و
اين وضعيت، كار احياگرايانه امام راحل را
پيچيدهتر و دشوارتر ساخته بود. امام با
جامعه عرفى شده چند پاره روبرو بود. پارهاى
از جامعه كه بر ماندن در عالم قدس پايبند
بودند، فاصله زيادى با مفاهيم و الگوهاى
رفتارى ناب اسلامى داشتند. تلقى عرفى شده
آنان از مفاهيم و آموزههاى اصيل اسلامى،
مانع بزرگى براى حضور فعال و تحولساز آنان
در عرصههاى فكرى، سياسى و اجتماعى شده بود.
از اين نوع تلقى درون دينى مىتوان با
عنوان «تحجرگرايى» تعبير كرد. پاره ديگر
جامعه كه از عالم قدسى خارج شده يا در
آستانه خروج قرار گرفته بودند، علاقه و
وابستگى چندانى نسبتبه مفاهيم و آموزههاى
اصيل اسلامى از خود نشان نمىدادند. از اين
نوع گرايش بيرون دينى مىتوان با عنوان «غربزدگى»
و «غربگرايى» ياد كرد. زيرا تمدن غربى،
پيشرفتهترين شكل عرفىگرايى بيروندينى
است. بنابراين، تماميت و كمال احياگرى امام
خمينى (ره) آن است كه معطوف به هر دو رويكرد
عرفىگرايى باشد. امام راحل مىبايست، از
سويى اين پارگى فكرى و رفتارى را از بين
ببرد و جامعهاى يكپارچه به وجود آورد و از
سوى ديگر آنچنان فضاى معنوى شورمندانهاى
ايجاد كند كه باعثحضور فعال مسلمانان در
تمام عرصههاى انسانى بشود تا به اين وسيله
سند ديگرى از دين مترقى اسلام باشد. پس
فرايند معنويتخواهى امام خمينى (ره) را مىتوان
به گذار پيروان هر دو رويكرد به عالم قدسى
يا اسلام ناب، تعبيركرد. از اين رو امام (ره)
; فقيه دوران گذار از دنياى غيرقدسى به جهان
معنويت است. مطالعه
جريانات فكرى و سياسى هر يك از اين دو
رويكرد دنيوى در تاريخ معاصر ايران براى
روشنتر شدن ابعاد و زواياى ناشناخته
احياگرى امام خمينى (ره) مؤثر است. ليكن در
اين گفتار به تفسير امام از دوره و موقعيتخود
اشاره مىكنيم. سپس مسئله اساسى آن است كه
راهبرد نظرى و عملى امام راحل (ره) چيست و
اين راهبرد با كدام درون مايههايى فرايند
گذار به معنويت را هموار مىسازد. امام
و مسئله تحجرگرايى
امام
خمينى (ره) «تحجرگرايى» را نمادى از
رويكرد اول عرفىگرايى دانسته كه به عنوان
الگوى فكرى و رفتارى در جامعه سنتى ايران،
جا افتاده بود. انسان متحجر در عالم قدسى به
سر مىبرد، ليكن اين عالم از هر گونه
محتواى معنوى خالى است. در چنين عالمى
بسيارى از آموزههاى اسلامى مرده است،
آموزههايى نظير جهاد با ظلم، شهادتطلبى،
اهتمام به امور سياسى و اجتماعى مسلمانان،
برپايى قسط و عدل، اجراى حدود اسلامى، تحقق
حج ابراهيمى، مبارزه با دشمنان اسلام و
غيره. روحيه تحجرگرايى، خواهان آن نوع
معنويت است كه به هزينه چندانى نياز نداشته
باشد و در تقابل جدى با عافيتطلبى و راحتطلبى
قرار نگيرد. باطن شريعت اسلامى كاملا مغفول
است و تنها ظاهر آن جذابيت دارد. نگاه
متحجرانه به احكام اسلامى، معاملهگرانه
است نه عابدانه. در نگاه عابدانه، انتظار
پاداش داشتن معنا ندارد. زيرا، در حقيقت،
عبوديت كسب وجود از خالق هستى است. طبيعى
است كه انسان عابد براى دريافت وجود از منبع
فيض به هر نوع فداكارى دست مىزند. اما در
نگاه معاملهگرانه، فرد حاضر به مخاطره و
پرداخت هزينه بالا نيست. بنابراين او نمىتواند
به عمق عبوديت پى ببرد و بر همان وضعيت قشرىگرايى
باقى مىماند. قشرىگرايى دينى با سلطنت
موروثى سازگارى دارد و از سياست گريزان است
و شعار «جدايى دين از سياست» را نصبالعين
خود قرار داده است. از اين رو، در دنياى
معاصر، تحجرگرايى زمينهساز رويكرد دوم در
جوامع سنتى است. و به همين دليل است كه
نظامهاى سياسى مدرن، نه فقط مخالف با
تحجرگرايى نيست كه مبلغ و حامى آن است. امام
خمينى. . . ، پايگاه فكرى قشرىگرايى دينى را
به گروهى از روحانيون حوزههاى علميه نسبت
مىدهد كه به واسطه منزلت دينى كه در ميان
قشرهاى سنتى پيدا كردهاند، توانستهاند
روحيه تحجرگرايى و همنشينى و همآوايى با
حكومتهاى طاغوتى را رواج دهند. به
زعم امام، اين دسته از «آخوندهاى دربارى»
، رهبران فكرى مقدسنماهايى هستند كه تيشه
به ريشه اسلام مىزنند. آخوندهاى فرومايه
دربارى كجفهمانى كه حتى با تشكيل حكومت
اسلامى مخالف و آن را از حكومت طاغوت بدتر
مىدانند. بازيگرانى كه براى عقب نگه داشتن
مسلمانان و بازكردن راه براى غارتگران و
سلطهجويان، اسلام را در كنج مساجد و معابد
محصور نمودهاند و اهتمام به امور مسلمين
را بر خلاف اسلام و وظايف مسلمانان و علماى
اسلام معرفى مىكنند. و معالاسف دامنه
تبليغات گمراه كننده به قدرى بوده و هست كه
دخالت در هر امر اجتماعى و سياسى را در
جامعه مسلمين بر خلاف وظايف روحانيون و
علماى دين مىدانند و دخالت در سياست را
گناهى نابخشودنى مىخوانند و فريضه نماز
جمعه را به يك صورت خشك، مقصور كرده و تجاوز
از اين حد را ضد اسلام مىدانند. (3) در
حوزههاى علميه هستند افرادى كه عليه
انقلاب و اسلام ناب محمدى فعاليت دارند،
امروز عدهاى با ژست تقدس مآبى چنان تيشه
به ريشه دين و انقلاب و نظام مىزنند كه
گويى وظيفهاى غير از اين ندارند. خطر
تحجرگرايان و مقدسنمايان احمق در حوزههاى
علميه كم نيست. طلاب عزيز لحظهاى از فكر
اين مارهاى خوش خط و خال كوتاهى نكنند،
اينها مروج اسلام آمريكايىاند و دشمن
رسولالله. (4) امام
و مسئله غربگرايى
امام
خمينى (ره) ، تجلى رويكرد دوم عرفىگرايى را
در غربزدگى و غربگرايى مىدانست كه در
قشرهاى مدرن جامعه ايرانى نهادينه شده بود.
تمدن غربى، اساسا فاقد درون مايههاى
معنويتخواهانه است. و غربگرايى گذار از
عالم قدسى به جهان دنيوى است. به همين دليل،
امام، غربگرايان و غربزدگان را متحجر و
مقدسمآب نمىناميد، بلكه آنان كسانى
هستند كه از اسلام گذر كرده و رو به فرهنگ
غربى آوردهاند. و راه ترقى و تمدن را در «غربى
شدن» مىدانستند. از اين رو، آنان با
حمايت دولت مطلقه مدرن پهلوى پروژه تغيير
فرهنگ اسلامى را با عنوان برنامه «نوسازى»
به راه انداختند. «فرهنگ ما را طورى كردند
كه ما همه چيزمان الان عوض شده، غربى شده،
وقتى هم حرف مىزنيم حرفمان غربى است» . (5)
عقبماندگى را در اسلام خواهى مىديدند
و «فرنگى شدن» را نشانه ترقى و منزلت
اجتماعى مىدانستند. ليكن به زعم امام
خمينى (ره) ، پيامد سياسى و اجتماعى گذار
جامعه ايرانى از فضاى تفكر اسلامى; غربى شدن
نبوده كه «فرنگى مآبى» بوده است. گرچه
پارهاى از جامعه ايرانى با مدرن شدن، از
عالم قدسى گذر كرده; ولى محتواى تمدن غربى
را نتوانستند در درون خود جذب كنند. آنچه از
غرب در خود جذب كرده بودند، غربزدگى و فرنگى
مآبى بود. ما تمدن غربى را نياورديم بلكه «شبه
تمدن» ميان تهى را با شعارهاى تجددطلبانه
وارد كرديم. عوامل انتقال چنين رويكردى،
دانشگاهها و اساتيد غربزده است: در
ايران بنابر اين بوده است كه يك فرهنگ
وابسته، فرهنگ وابسته به معناى اينكه، يك
فرهنگى داشته باشيم ما، دانشگاه داشته
باشيم، نگويند دانشگاه نداريم، دانشكده،
دانشگاه دانشسرا همه اين الفاظ موافق با
فرم تمدن، الفاظش را داشته باشيم، لكن
محتوا نداشته باشد كه صورت، شبيه تمدن ولى
تو خالى. (6) فرهنگ
جايگزين شده به دليل فقدان اصالتهاى معنوى
و محتوايى، قابليت زيادى براى پذيرش فرهنگ
درجه دوم و پيرو بودن را دارد. اين نوع
رويكرد دنيوى، دو پيامد فرهنگى دارد. نخست
وابستگى روحى و سلب استقلال فكرى است. امام
اين وابستگى را مىديد: «ما يك وابستگى
روحى پيدا كرديم، اين وابستگى روحى از همه
چيزها براى ما بدتر است» . (7) «استقلال
فكرى را از ما گرفتهاند، استقلال خودمان
را، شخصيتمان را از ما گرفتهاند» . (8) پيامد
دوم فرهنگى آن است كه از فرهنگ استعمارى
تغذيه مىكرديم. مطابق چنين فرهنگى، مردم و
بويژه قشر تحصيلكرده تمدن غربى را به
عنوان يك فرهنگ غالب پذيرفته است و به خود
جرات هيچگونه پرسشهاى فلسفى نمىدهد. در
واقع، هرگونه آموزه غربى را فوق چون و چرا
تلقى مىكند. نتيجه آنكه جامعه دانشگاهى
ما، صرفا مصرف كننده است و در توليد فرهنگ
نقش تبعى دارد: آنچه مىتوان گفت امالامراض
است، رواج روزافزون فرهنگ اجنبى استعمارى
است كه در سالهاى بس طولانى جوانان ما را با
افكار مسموم پرورش داده و عمال داخلى
استعمار بر آن دامن زدهاند و از يك فرهنگ
فاسد استعمارى جز كارمند و كارفرماى
استعمارزده حاصل نمىشود. (9) تلاقى
اين دو مسئله در عرصه سياستبنابراين،
امام خمينى (ره) با دو مسئله مهم تحجرگرايى و
فرنگى مآبى روبرو بود كه بىامان بر پيكره
رنجور و ستمديده ملت ايران مىتاختند و راه
انحطاط فرهنگى و اجتماعى را هموارتر مىساختند.
تحجرگرايى، جامعه سنتى را از اصالتهاى دينى
و فرهنگى، خشك و تهىتر ساخته و فرنگىمآبى
هم تحصيلكردهها و قشرهاى جديد اجتماعى
ايران را به عناصرى وابسته و درجه دوم تبديل
كرده است. اما امام خمينى (ره) ، مسئله اساسىتر
را در تلاقى اين دو رويكرد در عرصه سياست مىدانست.
پيامد اين تلاقى، به حاشيه بردن عنصر مذهب
است كه تا پيش از اين براى ايرانيان، هم
تمدنساز بود و هم مانع وابستگى. امام، داد
و ستد دين ستيزانهاى را در عرصه سياست
ايران معاصر مشاهده مىكرد. از سويى، دولت
مدرن پهلوى براى تحكيم مبانى و مشروعيتسياسى
خود، مجال وسيعى به پيروان عرفىگرايان
سنتى و مدرن داده بود و آنان نيز متقابلا،
از اين خواست دولتخودكامه پهلوى در جهت
مقاصد دنيوى استفاده مىكردند. بنابراين،
از ديدگاه امام خمينى، عرصه سياسى به
انضمام فرهنگ دنيوى شده ايران، تمام راههاى
اقبال عمومى به اسلام ناب مسدود ساخته بود.
اسلام ناب، همان مكتب توحيدى است كه از
هرگونه قرائت متحجرانه (سنتى) و فرنگى
مآبانه (مدرن) خالص و مبراست. اسلام ناب، در
عصر جديد با تهاجم دو سويهاى كه از ناحيه
دو رويكرد عرفى تحريك مىشود، مواجه است و
احياگرى دينى، رويارويى با اين هر دو نگرش
دنيوى و احياء نسبتهاى گسسته شده مردم با
جهان معنوى است. اسلام
مكتب تحرك است و قرآن كريم كتاب تحرك، تحرك
از طبيعتبه غيب، تحرك از ماديتبه
معنويت، تحرك در راه عدالت، تحرك در
برقرارى حكومت عدل . معالاسف آنهايى كه مىخواستند
شرق را غارت كنند و ملتهاى اسلامى را به
اسارت بكشند آنها تبليغاتى كردند كه حتى
خود شرقىها هم، آنهايى كه غافل بودند از
اسلام و از مكتبهاى توحيدى باورشان آمد. (10)
اينها
از اسلام مىترسند، اينها قدرت اسلام را
لمس كردند، فهميدند كه اسلام چيست فهميدند
در مقابل اسلام، ابرقدرتها نمىتوانند
بايستند. (11) به
زعم امام خمينى (ره) ، فرهنگ، اساس هدايت و
موجوديت هر جامعهاى را تشكيل مىدهد. (12)
فرهنگ مبداء همه خوشبختيها و بدبختيهاى
ملت است (13) و براى زندگى سياسى به آن
احتياج دارد. (14) گرچه فرهنگ در پيدايش
ساختسياسى جوامع، نقش اساسى دارد; ليكن
نظام سياسى نيز متقابلا در تكامل و تحولات
فرهنگى نقش اساسى دارد. نظام سياسى در سالمسازى
يا فاسد كردن فرهنگ مؤثر بوده و نمىتوان
اين دو حوزه را مستقل از يكديگر فرض كرد. پس
مىبايستبراى احياء فرهنگ اسلامى و تحقق
اسلام ناب، به اختسياسى جامعه توجه عميقى
داشت. تصور اينكه نظام غير قدسى مىتواند
زمينهساز و حامل فرهنگ معنوى باشد; تمناى
محالى است. چگونه ممكن است نظام سياسى كه از
هرگونه هويت معنوى بىبهره است و فلسفه
سياسى آن مبتنى بر اسلام ناب نيست; بتواند
جامعه را به سوى عالم قدسى گذار بدهد. لااقل
تجربه سياسى ايرانيان در عصر دولت مطلقه
پهلوى، چنين احتمالى را ناممكن نشان داده
بود: در
ظرف اين پنجاه سال و پنجاه و چند سالى كه ما
شاهدش بوديم اين بچه كوچك تا آن آخر تمام
تعليم تربيت، تعليم و تربيتخارجى بوده،
فرهنگ از خودمان نبوده است. (15) پس
راه گذار به جهان معنوى، بدون عبور از فكر و
سياست ممكن نيست. نمىتوان آنگونه سلوك
عرفانى يا فلسفى يا فقهى داشت كه راه آن از
قلمرو سياست، گذر نكند. اگر عرصه سياست
آشفته باشد، هر نوع سلوكى را آشفته و مختل
مىكند. نظام سياسى كه با سلوك معنوى،
همخوان و هماهنگ نباشد، بستر مناسبى هم
براى تكامل معنوى جامعه ايجاد نمىكند.
نظام سياسى كه هيچ سنخيتى با عالم قدسى
ندارد، به طور طبيعى، هيچ حساسيتى هم براى
تحقق آن ندارد: «در يك محيط آشفته نمىشود
كه اهل عرفان عرفانش را عرضه كنند، اهل
فلسفه فلسفهشان را، اهل فقه، فقهشان را.
لكن وقتى حكومتيك حكومت عدل الهى شد و
عدالت را جارى كرد و نگذاشت فرصتطلبها به
مقاصد خودشان برسند، يك محيط آرام پيدا مىشود،
در اين محيط آرام همه چيز پيدا مىشود» . (16)
پس، مسئله اساسى كه مهمتر از دو مسئله
تحجرگرايى و فرنگىمآبى است و براى گذار به
عالم قدسى و تحقق يك جامعه معنوى ضرورى به
نظر مىآيد; مسئله نظام سياسى و نوع حكومت
است: مسئله،
مسئله حكومت است; مسئله، مسئله سياست است.
حكومت عدل سياست است، تمام معناى سياست است.
خداى تبارك و تعالى اين حكومت را و اين
سياست را امر كرد كه پيغمبر به حضرت امير
واگذار كنند. چنانچه خود رسول خدا سياست
داشت و حكومتبدون سياست ممكن نيست، اين
سياست و اين حكومتى كه عجين با سياست است،
در روز عيد غدير خم براى حضرت امير ثابتشد.
(17) آنچه
در اسلام ناب حامل معنويت است و پيروانش را
از عالم مادى به جهان مقدس عبور مىدهد;
شريعت اسلامى است. جهان معنوى، جهان عبوديت
است و شريعت اسلامى آيين عبوديت در برابر
خداوند متعال است. پس احياگرى دينى در احياء
راه و روحيه شريعتخواهى است. ليكن چنين
گام بزرگى هم از قلمرو سياست مىگذرد. اگر
عرصه سياست راه را براى اجراى احكام اسلامى
مسدود كرده باشد; مىبايست اصلاح و سازمان
جديدى پيدا كند: با
دقت در ماهيت و كيفيت احكام شرع درمىيابيم
كه اجراى آنها و عمل به آنها مستلزم تشكيل
حكومت است; و بدون تاسيس يك دستگاه عظيم و
پهناور اجرا و اداره نمىتوان به وظيفه
اجراى احكام الهى عمل كرد. (18) مسئله
اساسىتر آن است كه راه بسته شده جهان
معنوى و اجراى شريعت اسلامى با چه نوع
حكومتى مفتوح مىگردد؟ در عرصه سياست
ايران، مىبايست چه نوع اقدامات سياسى و
اجتماعى را به راه انداخت تا روند دنيوى شدن
جامعه را متوقف نموده و آنان را به سوى عالم
قدسى ناب هدايت كرد؟ از ديدگاه امام، فقط
حكومتى از نوع حكومت پيامبر اسلام (ص) و
اميرالمؤمنين على (ع) ; يعنى حكومت اسلامى،
است كه مىتواند عهدهدار چنين رسالت
مقدسى باشد و در عصر غيبت، حكومت اسلامى در
چارچوب ولايت فقيه عينيت پيدا مىكند. براى
رسيدن به چنين فهمى از انديشه سياسى اسلام،
دلايل مختلفى وجود دارد و دليل محورى، چيزى
غير از دليل فقاهتى يا اجتهادى امام خمينى (ره)
نيست. امام به همان سبك اجتهاد جواهرى بر
اصل شرعى «ولايت فقيه» باور داشت. اما
بدون شك، موقعيتسياسى و اجتماعى كه امام
در آن قرار داشت; در جزم ايشان بر لزوم تشكيل
حكومت اسلامى (ولايت فقيه) بسيار مؤثر بوده
است. موقعيتسياسى
و اجتماعى
امام
امام، به لحاظ درك عميقى كه از وضعيتسياسى
و اجتماعى مسلمانان داشت، خود را در مرحله
خاص از تجربه زندگى سياسى فقيهان مىديد.
موقعيتسياسى و اجتماعى امام، تفاوت اساسى
با روحانيت پيشرو گذشته داشت. در موقعيت
امام، فرآيندهاى رويكرد دوم عرفىگرايى
محقق گشته و پارهاى از جامعه به جهان غير
مقدسگذار كرده و باقيمانده آن، غالبا در
دنياى معنوى غير ناب به سر مىبرند. اما
موقعيت روحانيت مبارز پيش از امام، در
آستانه وقوع فرآيند عرفىگرايى مدرن بوده
است. در موقعيت پيشين، حاكميتسياسى از
قالبهاى سنتى فاصله چندانى پيدا نكرده است.
اما در عصر امام خمينى، حاكميتسياسى از
شكل سنتى به قالب مدرن تبديل گشته است.
گرچه، رژيم پهلوى، از نوع دولت مطلقه است;
ولى هيچ سنخيتى با دولتهاى پيشين نداشت. يك
نوع دولت كاملا سكولار (دنيوى - غيردينى)
تاسيس شده است. به همين دليل، روحانيت اصيل،
به عنوان حاملان اصلى اسلام ناب، در مصاف با
عرفىگرايان سنتى و مدرن، تجربه سياسى
ارزشمندى را فراروى امام خمينى قرار داده
است و ايشان هم در جمعبندى سياسى از
موقعيت و زمانه خود، مستند بر همين تجربه ضد
سكولاريستى روحانيتشيعه عمل كرده است. تجربه
مقدس آن بود كه انديشه سياسى «مشروطه
اسلامى» مىتواند جامعه ايرانى را از
حاكميت استبدادى به سمتحاكميت اسلامى سوق
داد. پيروان اين انديشه دينى از ميان علماء،
نظير ميرزاى نائينى و حاج آقا نورالله
اصفهانى، تصور مىكردند كه با تاسيس مجلس
شورا و تعيين پنج نفر از علماى اعلام براى
نظارت بر مطابقت قوانين مجلس با شريعت
اسلامى; راه گذار جامعه اسلامى محقق مىگردد.
حال آنكه در واقع، تغيير شعار مشروطهخواهان
از «عدالتخانه» به «مجلس شورا» و حاكميتيافتن
تجددطلبان غربزده بر مجلس شورا; جزء
اقدامات اوليه براى تغيير نظام سياسى از
ساختار سنتى به مدرن (سكولار) بود. به طورى
كه با شدت يافتن برنامه نوسازى و تاسيس دولت
مطلقه مدرن، دفاع از شعار، مشروطهخواهى
اسلامى» ناممكن گشته و رهبران مذهبى آن،
مانند شيخ فضلالله نورى، حاج آقا نورالله
و سيد حسن مدرس به تحكومتخودكامه به
شهادت رسيدند. امام خمينى (ره) ، برنامه
احياگرى دينى و گذار جامعه به معنويت را
دقيقا از همان تجربه خونين علماى مشروطهخواه
پى گرفته است. به همين دليل است كه نهضت امام
خمينى را نقطه عطفى بر جريان احياگرى دينى
تشيع مىدانيم. امام، كاملا پى برده است كه
با تغيير نظام سياسى از سنتى مدرن، مجالس
براى پرداختن به «مشروطه خواهى اسلامى»
نيست. ممكن است كه نظام سياسى سنتى به حكومت
«مشروطه اسلامى» تن بدهد; اما هرگز نبايد
چنين انتظارى را از دولت مطلقه مدرن داشت.
زيرا روند تاريخى در تاسيس دولت مدرن كاملا
نشان داده كه اينگونه دولتها در جهت ضديتبا
مشروطه اسلامى بود. از
ديدگاه امام، جنبش مشروطه، يك نهضت عدالتخواهانه
در درون رژيم استبدادى قاجاريه بود كه به
رهبرى علماى اسلام آغاز گشت. هدف اين نهضت
قانونمند شدن كشور به قوانين مترقى اسلام
بود. بنابراين صدر مشروطيت، جنبش اسلامى
بود; ليكن ذيل آن به جنبش غير دينى تبديل شده
بود: در
جنبش مشروطيت هم همين طور بود كه از
روحانيون نجف و ايران شروع شد مردم هم تبعيت
كردند و كار را تا آنجا كه توانستند آن وقت
انجام دادند و رژيم استبدادى را به مشروطه
برگرداندند. لكن خوب نتوانستند مشروطه را
آنطور كه هست درستش كنند. باز همان بساط بود.
(19) نخستين
حركت انحرافى در درون جنبش، تدوين قانون
اساسى مشروطه بر مبناى قوانين غير دينى
كشورهاى غربى بود. مشروطهخواهان غربزده،
كليت قانون اساسى مشروطه را از قانون اساسى
بلژيك و چند كشور ديگر غربى اقتباس كردند
(20) و «عدالتخانه» به «مجلس شوراى ملى»
تبديل شد. با وجود اين، علماى اسلام به
رهبرى شيخ فضلالله نورى، تلاش كردند كه
لااقل اصل ضرورت مطابقت قوانين مجلس با
شريعت اسلامى به عنوان متمم قانون در قانون
اساسى گنجانده شود. تحليل كلى از روند جنبش
مشروطه آن است كه شرايط براى علما و نيروهاى
مذهبى به گونهاى شكل گرفته بود كه آنان
نمىتوانستند به چيزى بيش از متمم قانون
اساسى بسنده كنند: پيش
از كودتاى رضاخان، در آن وقت طورى بوده است
كه ايرانيها و مسلمين نمىتوانستهاند
طرح حكومت اسلامى را بدهند، از اين جهتبراى
تقليل ظلم استبدادهاى قاجار و پيش از قاجار
بر اين شدند كه قوانينى وضع شود و سلطنتبه
صورت سلطنت مشروطه در آيد. (21) امام
توطئه كشورهاى استعمارى غرب، بويژه دولت
انگليس را در بوجود آوردن چنين شرايطى مؤثر
مىدانستند. به طورى كه مىفرمودند: «توطئهاى
كه دولت استعمارى انگليس در آغاز مشروطه
كرد به دو منظور بود: يكى كه در همان موقع
فاش شد، اين بود كه نفوذ روسيه تزارى را در
ايران از بين ببرد، و ديگرى همين كه با
آوردن قوانين غربى احكام اسلام را از ميدان
عمل و اجرا خارج كند» . (22) در نهايت
رويكرد دوم عرفىگرايى با كودتاى انگليسى
رضاخان و تاسيس دولت مطلقه پهلوى، رسميتيافته
و از آن پس براى تحكيم مبانى فرهنگ استعمارى
(فرنگىمآبى) ، اسلامزدايى و غيرقدسى
كردن جامعه، محور برنامه عملياتى دولت قرار
گرفته بود. پىگيرى اين سياستسكولاريستى
بدون سركوب حاملان اصلى اسلام كه امام از
آنان به «خدمه اسلام» ياد مىكرد، ممكن
نبود. از اين رو، تضعيف نهاد روحانيتباعث
تضعيف اسلام هم خواهد شد. بدين ترتيب، دولت
مطلقه پهلوى، تمام راههاى پىگيرى
آرمانهاى مشروطهخواهى اسلامى را بر روى
روحانيت اصيل شيعه بسته بود: تا
اسلام تضعيف نشود، روحانيت تضعيف نشود، از
بين نرود، نمىتوانند اينها كارهايشان را
بكنند و لهذا از اولى كه رضاخان آمد به سر
كار تا آخر، از اول تا آخر، در صدد اين بودند
كه اسلام را تضعيفش كنند با هر ترتيبى كه مىتوانند،
احكامش را يكى بعد از ديگرى تضعيف كنند و
روحانيت را هم كه خادم اسلام است اين را هم
تضعيفش كنند و از بين ببرند. (23) گرچه
عمليات سكولاريستى دولت مطلقه گره مشروطه
اسلامى را مسدود ساخت; ليكن راهگذار به
انديشه سياسى «ولايت فقيه» را هموارتر
كرد. زيرا عمليات اسلامستيزى، اين انديشه
را تقويت كرد كه براى تحقق اسلام ناب، نمىتوان
از يك حكومت غيردينى انتظار داشت و مىبايستبه
تشكيل حكومت اسلامى رو آورد. در چنين
موقعيتى بود كه انديشه لزوم تاسيس حكومت
اسلامى را با جديت پى گرفت. به تعبير ديگر،
تجربه شريعتخواهى روحانيتبه مرحله
ضرورت تاسيس حكومت اسلامى رسيد و نهضت امام
خمينى براى عملى ساختن همين ضرورت اسلامى
شكل گرفت: ما
معتقد به «ولايت» هستيم; و معتقديم
پيغمبراكرم (ص) بايد خليفه تعيين كند و
تعيين هم كرده است، آيا تعيين خليفه براى
بيان احكام است؟ بيان احكام خليفه نمىخواهد.
.
. . پس از تشريع قانون، بايد قوه مجريهاى به
وجود آيد. در يك تشريع يا در يك حكومت اگر
قوه مجريه نباشد، نقص وارد است. به همين
جهت، اسلام همان طور كه جعل قوانين كرده،
قوه مجريه هم قرار داده است. «ولى امر»
متصدى قوه مجريه قوانين هم است. (24) مردم
و انديشه سياسى ولايت فقيه
بنابراين،
كار ويژه احياگرانه امام خمينى در حل
فرايندهاى دنيوى شدن سنتى و مدرن، انديشه
سياسى «ولايت فقيه» است. جامعه ايرانى هم
در آستانه انقلاب معنوى امام، با رجوع به
وجدان دينى و ملى پذيراى ايده «ولايت فقيه»
شده و زمينه تاسيس جمهورى اسلامى را فراهم
ساختند. پاره سنتى جامعه، قرائت متبحرانه
از اسلام را فاقد كارايى در دنياى امروز مىديد.
آنان نمىتوانستند باور كنند كه دينى كه در
روزگار گذشته منشا پيدايش تمدن باشكوه
اسلامى است و در تمام عرصههاى سياسى و
فرهنگى فعال بوده با اكنون از كار افتاده و
نبايد انتظار تمدن سازى از داشت. آنان اين
عقيده را منبعث از قرائت متبحرانه مىدانستند
كه خود را بر اسلام ناب تحميل كرده بود.
جامعه سنتى با شنيدن پيام امام خمينى به خود
آمدند كه در اثر قرائت متبحرانه در دنياى
قدسى ميانتهى و عرفى شده به سر مىبردند.
از اين رو، دوم راهگذار به عالم معنوى
واقعى را در پذيرش ايده «ولايت فقيه» مىديدند.
از سوى ديگر، پاره مدرن جامعه، با تجربه «فرنگىمآبى»
عملا پى بردند كه راه ترقى و تمدن با غربى
شدن ميسر نمىشود. غربگرايى پيامدى غير از
وابستگى فرهنگى و سياسى ندارد. يك كشور
متمدن، در توليدات تمدنى خودكفاست و در
كانون تمدن قرار دارد. اما حاملان ايرانى
مدرنيته، هرگز نتوانستند خود را در اندازههاى
متفكرين مدرن نشان دهند. آنان چيزى بيش از
عناصر فرهنگى مصرفكننده نبودند. از اين
رو، ايده ولايت فقيه براى لايههاى مدرن
مردمى، پاسخ مثبتى براى عبور از دلتنگيها و
سرخوردگى از فضاى فرنگىمآبى بود. علاوه
اينكه شكاف بين جامعه سنتى و مدرن، فشار
مضاعفى بود كه ادامه آن هزينههاى مادى و
معنوى گزافى را بر جامعه تحميل كرده بود.
لذا ايده ولايت فقيه براى تمام نيروهاى
اجتماعى مدرن و سنتى جذابيت داشته و در تحقق
آن مشاركت فعالى داشتند. پس
از انقلاب اسلامى، با شفافتر شدن ماهيت
نظام ولايت فقيه، مشاركت نيروهاى اجتماعى
در عرصه سياست گستردهتر و عميقتر گشت.
زيرا براى نيروهاى مدرن، روى كار آمدن
حكومتى كه از شالودههاى عقلانى و
قانونمندى برخوردار باشد، حائز هميتبود.
خواستسياسى نيروهاى سنتى نيز دخالت عنصر
عدالتخواهانه در اكميتسياسى بود. و اين
هر دو خواستسياسى جامعه; يعنى عنصر
عقلانيت و عدالت، اساس انديشه سياسى «ولايت
فقيه» را تشكيل داده است. زيرا ايده ولايت
فقيه مبتنى بر فقاهتى است كه بر مدار
عقلانيت و عدالت، نشو و نما پيدا كرده است.
امام خمينى دو شرط «علم به قانون» و «عدالت»
را از شرايط اساسى زمامدار اسلامى دانسته و
جمع هر دو شرط را در فقيهان ممكن مىديدند: اگر
خدا شخص معينى را براى حكومت در دوره غيبت
تعيين نكرده است، لكن آن اصيتحكومتى را كه
از صدر اسلام تا زمان حضرت صاحب (عج) موجود
بود براى بعد از غيبت علم قرار داده است. اين
خاصيت كه عبارت از علم به قانون و عدالتباشد
در عده بيشمارى از فقهاى عصر ما موجود است.
اگر با هم اجتماع كنند، مىتوانند حكومت
عدل عمومى در عالم تشكيل دهند. بنابراين،
امام خمينى (ره) را مىبايست فقيه دورهگذار
حاكميتسياسى و اجتماعى به عنصر «عقلانيت
تعديلى» يا «عقلانيت ارزشى» ناميد. تمام
تلاش امام در مدت زمامدارى، تحكيم مبانى و
هموار ساختن راهگذار جامعه به «عقلانيت
اسلامى» بود و از آنجا كه رويكرد عرفىگرا
را نيمه فعال مىديدند، لذا بر اصل مطلقهبودن
ولايت فقيه پافشارى مىكردند. از اين رو،
ايده «ولايت مطلقه فقيه» ، مرحله عميقتر
گذار به جهان معنوى يا عقلانيت اسلامى است. البته
بعد از رحلت امام خمينى، نيروهاى عرفىگراى
سنتى و مدرن كه هرگز خواهانگذار جامعه به
عالم قدسى ناب نيستند، برنامه «عادى سازى»
را با جديت هر چه تمامتر پىگرفته و به شيوههاى
مختلف سعى در به حاشيه بدون ميراث
احياگرانه امام دارند. اما پرداختن به
عمليات عرفى كننده بعد امام، مجال ديگرى را
طلب مىكند و از موضوع اين مقاله خارج است. حوزه
علميه قم مقدسه 15 / بهمن / 1378 پىنوشتها:
1.
احمد نراقى، منطق احياى انديشه دينى، كيان،
ش 17، بهمن 1372، ص 7. 2.
براى نمونه ر. ك . عبدالكريم سروش، «جامه
تهذيب بر تن احياء» ، مجله فرهنگ، ش 4 و 5 ،
1368. 3.
تبيان موضوعى (اسلام ناب) ، دفتر پنجم، ص 458،
[نقل از: صحيفه نور، ج 19، ص 41]. 4.
همان، ص 456، [نقل از: صحيفه نور، ج 21، ص 92]. 5.
تبيان، دفتر 26، «خودباختگى و خودباورى» ،
ص 38 [نقل از: صحيفهنور، ج 7، ص 24]. 6.
تبيان، دفتر بيستم، «تاريخ معاصر ايران»
، ص 227، [نقل از: صحيفه نور، ج 7، ص 272] . 7.
خودباختگى و خودباورى» ، ص 38 [صحيفه نور، ج
7، ص 24]. 8.
همان، ص 39 [صحيفه نور، ج 7، ص 68]. 9.
همان [صحيفه نور، ج 1، ص 76]. 10.
اسلام ناب، ص 485 [صحيفه نور، ج 7، ص 204]. 11.
همان، ص 503. 12.
خودباختگى و خودباورى» ، ص 69 [صحيفه نور، ج
14، ص 284]. 13.
همان، ص 62 [صحيفه نور، ج 1، ص 273]. 14.
همان، ص 63 [صحيفه نور، ج 2، ص 195]. 15.
همان، ص 66. 16.
اسلام ناب، ص 90. 17.
همان، ص 87. 18.
امام خمينى، ولايت فقيه، مؤسسه تنظيم و نشر
آثار امام، ج 7، ص 22. 19.
تاريخ معاصر ايران، ص 52 [صحيفه نور، ج 8، ص
179]. 20.
همان، ص 57. 21.
همان، ص 56. 22.
همان، ص 61. 23.
همان، ص 126. 24.
ولايت فقيه، ص 14. |