امام
خمينى (ره) و غرب
على
خالقى افكند مقدمه:
پس
از ظهور تمدن جديد غرب و نفوذ و گسترش روز
افزون مظاهر جهان شمول آن در جوامع شرقى،
يكى از مسائل مهم و اساسى اين ملتها از جمله
ايرانيان، چگونگى برخورد با اين تمدن جهان
شمول غرب بوده است. چه اينكه، آنان در اين
مواجهه، با دو رويه متفاوت از تمدن جديد غرب
روبه رو شده بودند. در حالى كه رويه
كارشناسى و دانش تمدن جديد غرب، شامل
نوآورى در زمينه دانشهاى گوناگون; مانند:
پزشكى، نجوم، دريانوردى، فيزيك، شيمى،
دانشهاى نظامى و نوانديشى در زمينه تاريخ،
حقوق طبيعى و شيوههاى حكومتى و ديگر مسائل
اجتماعى و سياسى بود; رويه ديگر آن، ملل
شرقى را در معرض سلطه جوئىهاى استعمارى
قرار داده بود و از اين رو، آنان در اين
مواجهه بر سر دو راهى انتخابى دشوار قرار
گرفته بودند; زيرا كه از يك سو، به دليل عقب
ماندگى در زمينه دانش و فن آورى، خود را
نيازمند تمدن جديد غرب و دستاوردهاى
پيشرفته آن مىديدند و از سوى ديگر، خواهان
حفظ هويت فرهنگى، ملى و دينى خود بوده و
حاضر به پذيرش سلطه استعمارى غرب نبودند. در
ايران نيز، اين كشمكش فكرى، از زمانى كه
آنها به طور جدى با فرودستى خود در جنگ
ايران و روس و پيشرفتهاى جهان غرب آشنا
شدند، بروز يافت و به زودى چندين ديدگاه كلى
در باره چگونگى برخورد با تمدن جديد غرب شكل
گرفت. در حالى كه برخى از آنان، بدون توجه به
رويه سلطه جويانه و استعمارى غرب، به پذيرش
همه جانبه تمدن جديد غرب تاكيد مىورزيدند
و تنها راه رهايى از عقب ماندگى خود را در
پيوند با غرب و ترديد در هر آنچه خود بود، مىديدند;
عدهاى ديگر، به داعيه دفاع از سنت دينى و
هويتخودى، مقابله با غرب را در تمامى وجوه
آن توصيه كرده و به بستن درها به روى هر آنچه
غربى بود، باور داشتند. اما در اين ميان،
كسانى نيز بودهاند كه راه مواجهه با تمدن
دو رويه جديد غرب را نه در نفى كامل آن و نه
در پذيرش مطلق آن; بلكه در بازگشتبه هويت
اصيل اسلامى خود و برخوردى انتخاب گر با
انديشه و تمدن جديد غرب مىدانستند. به
اعتقاد ما، امام خمينى، از جمله كسانى است
كه چنين گفتمان مستقلى را در مواجهه با تمدن
جديد غرب و بازيابى هويت اصيل اسلامى تحقق
بخشيده است. در اين گفتمان جديد، امام آثار
تمدن جديد غرب را يكدست نگرفته، بلكه آنها
را قابل انفكاك از هم دانستهاند. و
لذا در مواجهه با آن نيز از كلى نگرى اجتناب
كرده و براى مواجهه با دو رويه متفاوت غرب،
راه حلهاى خاص ارائه مىكند. به عبارت
ديگر، وى نه همچون غرب زدگان، در صدد پيوند
همه جانبه باغرب است و نه همچون غرب گريزان،
در صدد طرد و نفى كامل هر آنچه غربى است;
بلكه راه حل خاص با ويژگيهاى خاص دارد كه در
بررسى حاضر درصدد بيان آن هستيم: محورىترين
ايده ما در بررسى حاضر، اين است كه امام
تنها راهكار مواجهه مسلمانان از جمله ملت
ايران با دو رويه غرب را در بازگشتبه
اسلام جست وجو مىنمايد; چرا كه در قرائت و
تفسير ايشان از اسلام، مبانى دينى در عين
سازگارى با نو انديشى و دستاوردهاى پيشرفته
و مدرن انسان در هر جا و هر زمان و تلاش در
جهت توسعه و ترقى انديشه و عمل بشر در ابعاد
مادى و معنوى، با هر گونه انحراف و انحطاط
انسان در جامعه مخالف بوده و از اين رو، با
تمام قدرتهايى كه به دنبال استثمار و بهره
كشى از انسانها در جهات نادرست و انحرافى مىباشند،
مقابله مىنمايد. و اين، همان چيزى است كه
مسلمانان در مواجهه با غرب بدان نيازمندند
تا بتوانند در عين بهره مندى از دستاوردهاى
پيشرفته و متمدن انسانى، از سلطه و هژمونى،
قدرت مداران غربى نيز در امان باشند. لذا
ايشان، مسلمان و بويژه ملت مسلمان ايران را
به بازگشتبه خود اسلامى آنان فرا خوانده و
معتقد است اين بازگشتبه اسلام، آنها را از
سلطه جوئىهاى غرب رهانيده و زندگى
پيشرفتهاى را براى آنان ممكن خواهد ساخت;
چرا كه «اسلام يگانه كفيل آزادى و استقلال»
(1) و يگانه راه رهايى هر ملتى از چنگال
استعمار» (2) است; همچنان كه «يگانه،
كفيل نجات بشريت از همه عقب ماندگى هاست.»
(3) بنابراين، در مواجهه با دو رويه غرب،
امام نير بر دو رويه از خود اسلامى، يعنى
رويه استقلالطلبى و آزادى خواهى آن (كه
مخالف هر گونه سلطه جوئى است) از يك سو و
رويه مترقيانه آن كه متضمن برنامهاى جامع
در تمام زمينههاى زندگى انسانهاست، از
سوى ديگر، تاكيد نموده است. براى تبيين اين
ايده لازم است ابتدا نوع بازگشت مورد نظر
امام به اسلام را از ديدگاه ايشان بررسى
نموده و آنگاه به قرائت ايشان از اسلام و دو
چهره پاسخگوى آن در مواجهه با غرب و
راهكارهاى مستنبط از آنها بپردازيم. الف
- مفهوم بازگشتبه اسلام از منظر امام: اگر
چه مساله «بازگشتبه خود اسلامى» يا به
تعبير مرحوم دكتر عنايت «احياى اسلام»
(4) از همان ابتداى مواجهه مسلمانان با
غرب جديد به نوعى در ميان انديشمندان اصلاح
گراى مسلمان مطرح شده بود; ولى به تعبير
برخى از نويسندگان اين مساله در نظر آنها
بيشتر حالتى تدافعى به خود گرفته و به
مقاومت در برابر استبداد سياسى و استعمار
فرهنگى بسنده مىكرد; به طورى كه حتى برخى
از آنها حالتى «پوزشطلبى» يا «اعتذارى»
مىگرفتند. (5) اما به دنبال رشد
خودآگاهى مسلمانان در دوران پس از جنگ
جهانى دوم كه به تعبيرى نتيجه فورى
سرخوردگى آنها از غرب بود (6) ، مساله
بازگشتبه خود اسلامى يا احياى اسلام از
سوى انديشمندان فرهيختهاى چون امام خمينى
مطرح گرديد. امام با آگاهى از تاريخ تحولات
سياسى و اجتماعى ايران و فرايند نفوذ سلطه
غرب در ايران و اعتقاد به جامعيت دين اسلام
و پاسخگوئى آن به تمام نيازهاى سياسى،
اجتماعى، اقتصادى مسلمانان در همه اعصار،
تنها راه رهايى مسلمانان از هژمونى و سلطه
غرب و عقب ماندگى ناشى از آن را «در بازگشتبه
خود اسلامى» و احياى اسلام يافته و در اين
جهت، تلاش فكرى و عملى خود را آغاز كرد. بنابر
اين، نگرش بازگشتى امام به اسلام و دعوت ملت
مسلمان ايران به اين بازگشت، برخلاف آنچه
پهلوى و حاميان خارجى آن تبليغ مىكردند،
به معناى قهقرا گرايى نبود، و همان طور كه
امام خود تصريح مىنمودند، قرائت ايشان از
«بازگشتبه خود اسلامى» نه به معناى
قهقراگرايى و ارتجاع; بلكه به عنوان يك
راهكار عملى براى رهايى از وابستگى به غير و
بى هويتى و بازيابى يك هويت اصيل اسلامى با
انديشه هايى مترقيانه بوده است. از اين روست
كه ايشان در پاسخ به اين گفته شاه كه: «اينها
مىگويند كه ما مىخواهيم برگرديم به زمان
هزارو چهارصد سال پيش از اين»، مىفرمايند:
«ما
مىخواهيم به عدالت هزار و چهارصد سال پيش
از اين برگرديم نه اينكه زندگى مان زندگى آن
وقتشود. نه همه مظاهر تمدن را با آغوش باز
قبول داريم، لكن اينهايى كه اينها دارند،
مظاهر تمدن نيست.» (7) در
پاسخ به خبرنگارى نيز كه در باره حكومت
اسلامى مورد نظر امام، پرسيده بود: «آيا
حكومت اسلامى حكومت قهقرا گراست؟» مىگويند:
«دولت اسلامى قهقرا گرا نيست و با همه مظاهر
تمدن موافق است، مگر آنچه كه به آسايش ملت
لطمه وارد ساخته و با عفت عمومى منافات
داشته باشد.» (8) براين
اساس، بازگشتبه اسلام از نظر امام با آنچه
كه امروزه نيز از آن به بنياد گرايى اسلامى
تعبير مىشود، متفاوت است، چون همچنان كه
ايشان در پاسخ به يك خبرنگار آلمانى توضيح
دادهاند، اين بازگشتبه معناى چشم پوشى
از زندگى جديد و برگشتبه زندگى ما قبل
مدرنيته نمىباشد; بلكه به معناى احياى
ارزشهاى ثابت دينى است كه به اعتقاد امام،
با همه اعصار سازگار مىباشد. از اين رو،
ايشان در پاسخ به اين سؤال كه: «شما كه كوشش
مىكنيد جامعهاى برقرار كنيد كه نمونه
ارزشهايى باشد كه در صدر اسلام ديدهايم،
در زمان پيغمبر اسلام در مدينه و جامعه كوفه
در زمان حضرت امير ديده شده است، شما تصور
مىكنيد كه اين ارزشها كه در آن جامعه
بوده، قابل انطباق با دنياى جديد قرن بيستم
هستيا خير؟ چگونه؟»، مىگويند: «ارزشها
در عالم دو قسم است; يك قسم ارزشهاى معنوى از
قبيل ارزش توحيد و جهاد مربوط به الوهيت و
از قبيل عدالت اجتماعى، حكومت عدل و رفتار
عادلانه حكومتها با ملتها و بسط عدالت
اجتماعى در بين ملتها و امثال اينها كه در
صدر يا قبل از اسلام، از آن وقتى كه انبياء
مبعوث شدند، وجود داشته و قابل تغيير نيست.
عدالت معنايى نيست كه تغيير بكند، يك وقت
صحيح و زمانى غير صحيح باشد. ارزشهاى معنوى،
ارزشهاى هميشگى هستند كه قبل از صنعتى شدن
كشورها، ضمن و بعدا، در آن نيز وجود داشته و
دارد، عدالت ارتباطى به اين امور ندارد. قسم
ديگر، امورى است مادى كه به مقتضاى زمان فرق
مىكند. در زمان سابق يك طور بوده است و بعد
رو به ترقى رفته است تا به مرحله كنونى
رسيده است و بعد از اين هم بالاتر خواهد رفت.
آنچه ميزان حكومت و مربوط به اجتماع و سياست
است، ارزشهاى معنوى است. در صدر اسلام در دو
زمان، دو بار حكومت اصيل اسلام محقق شد، يك
زمان رسول الله (ص) و ديگر وقتى كه در كوفه
على بن ابى طالب سلام الله عليه حكومت مىكرد...
و ما حالا آرزوى اين را داريم كه حكومت ما
شباهتى به حكومت صدر اسلام پيدا كند.» (9) نتيجه
اينكه بازگشت مورد نظر امام به هيچ وجه به
معناى انزواطلبى از تمدن جديد و قهقرا
گرايى نيست; بلكه راه حلى استبراى احياى
ارزشهاى معنوى اسلام كه به اعتقاد ايشان،
قادر است مسلمانان را از تمامى بدبختيها و
عقب ماندگيها از جمله سلطه هژمورنى غرب
نجات داده و زندگى پيشرفتهاى را براى آنها
فراهم نمايد و لذاست كه كرارا تاكيد مىكنند
كه «ما وقتى از اسلام صحبت مىكنيم، به
معناى پشت كردن به ترقى و پيشرفت نيست; بلكه
برعكس، به عقيده ما اساسا اسلام يك مذهب
ترقى خواه است.» (10) اما
به اعتقاد امام«وقتى كه كشورهاى
استعمارگر با پيشرفت علمى و صنعتى يا به
حساب استعمار و غارت ملل آسيا و آفريقا،
ثروت و تجملاتى فراهم آوردند»، «مسلمانان
با مشاهده اين وضعيت آنان خود را باختند و
فكر كردند راه پيشرفت صنعتى اين است كه
قوانين و عقايد خود را كنار بگذارند.» (11) و
در نتيجه، هويتخودشان را فراموش كردند و «قرآن
كريم را كنار گذاشته و تحت لواى ديگران
درآمدند.» (12) . قدرتهاى
استعمارگر نيز «با تبليغات بسيار زياد...
طورى كردند كه ملتشرق، خود را به كلى در
مقابل غرب و ابرقدرتها باخت و گم كرد خودش
را، مكتبش را گم كرد.» (13) و نتيجه اين
شد كه مسلمانان در مواجهه با غرب خود را
نيازمند به آن ببيند و «از آنان يارى
بخواهند و گمان كنند كه ترقيات اين كشورهاى
ضعيف در گرايش به يكى از اين دو ابر قدرت است.»
(14) . پس روز به روز بر وابستگى كشورهاى
اسلامى به غرب افزوده شد; در حالى كه تمايل
به آنها و يارى جستن از آنان جز مسلط كردن
غرب بر مقدرات مسلمين، حاصلى نداشت. بنابر
اين، از اين جهت است كه امام براى رهايى
مسلمانان بخصوص ملت ايران از حصار عقب
ماندگى و سلطله هژمونى غرب، بازگشتبه
هويت و شخصيت اوليه اسلامى آنها را تنها راه
چاره دانسته و معتقد است; تا زمانى كه
ملتهاى شرقى«مكتب بزرگ اسلام كه [در] راس
همه مكاتب است و در شرق است و او را گم كرده
شرق، پيدا نكند و نفهمد مكتبش چه است و خودش
چه است و خودش هم يك موجودى است و كشورش هم
يك كشورى است، نمىتواند مقابله كند با غرب.»
(15) و
نمىتواند وضع خود را اصلاح نمايد. بنابراين،
در ديدگاه امام «بازگشت و احياى اسلام» به
معناى جست و جوى يك هويت اصيل اسلامى براى
مسلمانان است تا بتوانند در سايه آن وضعيتى
برابر با ساير ملل پيشرفته و حتى بهتر از
آنها پيدا كنند. به اعتقاد امام، شرق چنين
استعدادى را دارد; چرا كه «شرق همه چيز دارد...
و همه چيزش از غرب بهتر است [منتها] اينها ما
را از خومان تهى كردهاند; به طورى كه خيال
مىكنيم هر چيز هست از آنجاست.» (16) و
لذا ايشان به مسلمانان توصيه نموده و مىگويند:
«بايد مسلمانان خودشان را پيدا كنند; يعنى
بفهمند كه خودشان يك فرهنگى دارند، خودشان
يك كشورى دارند، خودشان يك شخصيت دارند.»
(17) و بدانند كه آنها مكتبى دارند كه اگر
بتوانند آن را بازيابند، «تمام آرزوهاى بشر
را به طور شايسته در دسترس آنها خواهد گذاشت.»
(18) . با
اعتقاد به چنين امرى است كه امام در آخرين
خطاب خويش به مسلمين نيز انسان را به
خوديابى، فرا خوانده و مىگويند: «بدانيد
نژاد آريا و عرب از نژاد اروپا و امريكا و
شوروى كم ندارد و اگر خودى خود را بيابد و
ياس را از خود دور كند و چشم داشتبه غير
خود نداشته باشد، در دراز مدت قدرت همه كار
و ساختن همه چيز را دارد.» (19) نيتجه
اينكه، بازگشت مورد نظر امام به اسلام با
بنيادگرايى اسلامى به مفهوم سلفىگرى و
بازگشت قهقرايى و بريدن از تمدن جديد،
كاملا متفاوت است. ب
- قرائت و تفسير امام از اسلام
اينك
پس از تبيين نوع بازگشت مورد نظر امام، به
بررسى اين نكته مىپردازيم كه امام،
مسلمانان را به چه نوع قرائتى از اسلام فرا
مىخواند؟ به عبارت ديگر، چه قرائتى از
اسلام قادر است كه مسلمانان را در مواجهه با
غرب يارى رسانده و آنها را از سلطه و هژمونى
غرب كه به اعتقاد امام ريشه همه بدبختى
مسلمين بوده است، رها ساخته و آنها را از
حصار عقب ماندگيها نجات بدهد؟ مسلما
از نظر ايشان بازگشتبه هر نوع تفسير و
قرائت از اسلام، نمىتوانست مسلمانان را
در مواجهه با دو رويه تمدن جديد غرب يارى
رساند; چرا كه همه اين قرائتها از نظر امام،
بيانگر چهره واقعى اسلام نمىباشد. «اسلام
حقيقى همواره در پرده مانده و آن چيزى كه
برنامه اسلام در ميان مسلمانان بود، هيچ
گاه پياده نشده و گفته نشده است (20) ;
در حالى كه اگر اسلام در ميان مسلمانان به
آن صورت كه هست، پياده شده بود، هم زندگى
مادى آنها را به بهترين طرز و بزرگترين اساس
تمدن و تعاى اداره مىكرد، و هم زندگى
معنوى آنها را به نيكوترين و سعادت مندترين
طور تامين مىنمود.» (21) امام
در اشاره به ناقص بودن اين چهرههاى معرفى
شده از اسلام است كه قرائتهاى موجود از
اسلام را مورد نقد قرار داده و مىگويند: «ما
در دو زمان، مبتلاى به دو طائفه بوديم: در يك
زمان ما مبتلا بوديم به يك جمعيتى كه قرآن
را وقتى كه نگاه مىكردند و تفسير مىكردند،
تاويل مىكردند، اصلا راجع به آن جهت ماديش
[به] بعد دنيايىاش توجه نداشتند، تمام را
برمى گرداندند به يك معنوياتى... چيزهايى كه
مربوط به زندگى دنيايى بود تاويل مىكردند
به معنويات. اينها يك بعد از قرآن را ادراك
كرده بودند و آن بعد معنوىاش البته به
طريق ناقص، و همه جهات را به همين بعد برمىگرداندند.
و ما بعدها مبتلا شديم به يك عكس العملى در
مقابل آن كه فعلا الان هست و از مدتى پيش اين
معنا تحقق پيدا كرده كه در مقابل آن طائفهاى
كه قرآن را و احاديث را تاويل مىكردند به
ماوراى طبيعت و به اين زندگى دنيا اصلا توجه
نداشتند، به حكومت اسلامى توجه نداشتند و
به جهاتى كه مربوط به زندگى است، توجه
نداشتند. اين طائفه دوم، عكس كردند،
معنويات را فداى ماديات كردند، آنها ماديات
را فداى معنويات كرده بودند و اينها
معنويات را فداى ماديات كردند، هر آيهاى
كه دستشان مىرسد و بتوانند، تعبير مىكنند
به يك امر دنيايى، كانه ماوراى دنيا چيزى
نيست.» (22) . در
حالى كه در قرائت امام، «اسلام همان طورى كه
به جهات مادى اين عالم و جهات حكومتى اين
عالم، قضا اين عالم توجه دارد، به جهات
معنوى هم توجه دارد» (23) و مىخواهد
اين انسان را كه نسخه كوچك هستى و همه عالم
است و همه چيز در او هست ولى برخى از آنها در
او به فعل نرسيده، به فعل برساند و او را به
نور برساند و از ظلمات نجات دهد. يا
آنچنان كه از گفتارهاى امام برمى آيد، در
مركز قرائت امام، اسلام به تعبير امروزى يك
دال متعالى (Master Signifier ) است
و غناى مفهومى و محتوايى آن، تمامى زوايا و
زمينههاى زندگى آدمى را در برمىگيرد
(24) . و به تعبير ايشان، «براى تمام زندگى
انسان از روزى كه متولد مىشود تا موقعى كه
وارد قبر شود، دستور و حكم دارد.» (25) در
واقع، در قرائت امام، دين اسلام يك آئين
جامع و كاملى است كه بر تمامى جنبههاى
وجودى انسان توجه دارد و«جامع تمام جهات
مادى و معنوى و غيبى و ظاهرى هست; براى اينكه
انسان داراى همه مراتب است و قرآن كتاب
انسان سازى است. انسان چون بالقوه همه مراتب
را دارد، كتاب خدا آمده است كه انسان را
انسان كند و همانطورى كه جامعهاش را
اصلاح بكند، خودش را هم كامل كند تا برسد به
مرتبه عالى.» (26) امام
با اعتقاد به جامعيت اين چنينى اسلام،
نتيجه مىگيرند كه اگر ما درست نگاه كنيم
مىبينيم كه«تمام قوانين اسلام داراى دو
جنبه است كه هم نظر به حيات مادى و فراهم
ساختن ساز و برگ آن دارد و هم نظر به حيات
معنوى و ساز و برگ آن; مثلا دعوت به توحيد و
تقوا كه بزرگترين دعوتهاست در اسلام،
چنانچه تهيه ساز و برگ زندگانى معنوى را مىكند،
در زندگانى مادى و كمك كارى به نظم كشور و
حيات اجتماعى و اساس تمدن [هم] دخالت كامل
دارد. يك توده اگر با توحيد و تقوا بودند،
چنانكه روح آنها بزرگ و كامل مىشود; كشور
آنها نيز با عظمت و زندگى اجتماعى و سياسى
آنها نيز با عظمت مىشود. و همينطور است
قوانين اسلامى.» (27) و
چون احكام و قوانين اسلام از چنين ويژگى
برخوردار است، به اعتقاد امام، قادر استبراى
تمام نيازهاى زندگى مادى و معنوى انسانها
برنامه ريزى نمايد و در همه زمانها،
پاسخگوى آنها باشد. اسلام به اعتقاد امام، «مثل
ساير اديانى كه حالا در دست هست...خصوصا
مسيحيت كه هيچ ندارد جز چند كلمه اخلاقى.»
نيست; بلكه«اسلام از قبل تولد انسان
شالوده حيات فردى را ريخته است تا آن وقت كه
در عائله زندگى مىكند. شالوده اجتماع
عائلهاى را ريخته است و تكليف معين فرموده
است تا آن وقت كه در تعليم وارد مىشود، تا
آن وقت كه در اجتماع وارد مىشود، تا آن وقت
كه روابطش با ساير ممالك و ساير دول و ساير
ملل هست، تمام اينها برنامه دارد، تمام
اينها تكليف دارد در شرع مطهر، اين طور نيست
كه فقط دعا و زيارت است. فقط نماز و دعا و
زيارت، احكام اسلام نيست. يك باب از احكام
اسلام است. دعا و زيارت يك باب از ابواب
اسلام [است]; لكن سياست دارد، اداره مملكتى
دارد اسلام، ممالك بزرگ را اداره مىكند
اسلام.» (28) از
اين روست كه امام معتقد بودهاند كه اگر«قوانين
اسلام در همين مملكت كوچك ما جريان پيدا
كند، روزى بر او مىآيد كه پيش قدم در تمدن
جهان باشد ولى «شهوترانى و خيانت كارىهاى
زمامداران و اغفال و حيله گرىهاى اجانب
احكام اسلام را نگذاشته است از ميانه ورقها
بيرون بيايد.» (29) ، تا
همه ببينند كه «خداى محمد(ص) كه قانون گذار
است، تكليف... هر جزيى از جزئيات احتياج بشر
را براى همه دورهها معين كرده است.» (30) اسلام
به اعتقاد امام، در قرنهاى گذشته مظلوم
واقع شده است; چرا كه آن چيزى كه اسلام مىخواست،
در پرده مانده و آن چيزى كه برنامه اسلام
بوده، هيچ وقت پياده نشده و گفته نشده و
ملتها از آن بىخبر ماندهاند. و در طول
تاريخ آن را در حجاب گذاشتهاند و نگذاشتهاند
كه آنچنان كه هست، معرفى شود. بخصوص در قرن
اخير كه به اعتقاد امام، «كارشناسان
استعمار با كمال تزوير و حيله، با اسم اسلام
دوستى و شرقشناسى، پردههاى ضخيمى بر
چهره نورانى اسلام كشيدهاند و اسلام را با
معماريها و نقاشيها ابنيه عاليه و هنرهاى
زيبا معرفى نموده و حكومتهاى جائرانه ضد
اسلامى اموى و عباسى و عثمانى را به اسم
خلافت اسلامى به جامعهها تحويل دادهاند
و چهره واقعى اسلام را در پشت اين پردهها
پنهان نگاه داشتهاند; به طورى كه امروز
مشكل است ما بتوانيم حكومت اسلام و تشكيلات
اساسى و سياسى و اقتصادى و اجتماعى آن را بر
جوامع بشرى، حتى مسلمين بفهمانيم.» (31) در
حالى كه اسلام در تمام اين زمينهها برنامه
داشته و دارد و تنها نيازمند اين است كه از
سوى مسلمانان مورد توجه قرار گرفته و احيا
گردد و آن طورى كه بوده است معرفى شود، كه
اگر چنين معرفى شود و مسلمانان «آن طورى كه
هست [به آن] عمل بكنند، سيادت با آنها خواهد
بود، بزرگى با آنها خواهد بود، العزة لله و
لرسوله و للمؤمنين.» (32) ويژگى
ديگر اسلام در قرائت امام پيوستگى آن با
سياست مىباشد. تا حدودى مىتوان گفت اين
برداشت او، نتيجه منطقى اعتقاد به جامعيت
اسلام بوده است. به هر حال در گفتمان سياسى
امام، همواره بر همنشينى سياست و ديانت
اسلام تاكيد شده است. «اسلام» از ديدگاه
وى «دين سياست» است و اين، يك حقيقتى است
كه به اعتقاد ايشان، براى كسى كه كوچكترين
نظرى در احكام حكومتى اجتماعى و اقتصادى
اسلام نمايد، به خوبى روشن مىشود.
بنابراين، كسى كه تصور كند كه دين اسلام از
سياست جداست، نادانى است كه نه اسلام را
شناخته و نه سياست را دريافته است. (33) دين
اسلام به اعتقاد امام، «همزمان با اينكه به
انسان مىگويد كه خدا را عبادت كن و چگونه
عبادت كن، به او مىگويد چگونه زندگى كن و
روابط خود را با ساير انسانها بايد چگونه
تنظيم كنى و حتى جامعه اسلامى با ساير جوامع
بايد چگونه روابطى را برقرار نمايد.» (34) بنابراين،
حتى مىتوان ادعا كرد كه «قرآن كريم و سنت
رسول الله (ص) آن قدر كه در حكومت و سياست
احكام دارند، در ساير چيزها ندارند» و
فراتر از اين، مىتوان گفت: «بسيارى از
احكام عبادى اسلام عبادى سياسى است». (35)
در
نتيجه، در گفتمان سياسى امام «نه تنها دين
اسلام از سياست جدا نيست; بلكه «اسلام دين
سياست است... و يك دينى است كه احكام عبادىاش
هم سياسى است، سياستش هم عبادت است.» (36) به
تعبيرى ديگر، «اسلام، تمامش سياست و اسلام
از اين نظر يك نظام اجتماعى و حكومتى است» (38)
و اينكه گفته مىشود،«انبيا به معنويات
كار دارند و حكومت و سررشته دارى دنيايى [از
نظر آنها] مطرود است و انبيا و بزرگان از آن
احتراز مىكردند و ما نيز بايد چنين كنيم،
اشتباه تاسف آورى است كه نتيجه آن، به تباهى
كشيدن ملتهاى اسلامى و بازكردن راه براى
استعمارگران خون خوار است; زيرا آنچه مردود
استحكومتهاى شيطانى و ديكتاتورى و ستمگرى
است كه براى سلطه جويى و انگيزههاى منحرف
و دنيايى كه از آن تحذير نمودهاند، جمع
آورى ثروت و مال و قدرتطلبى و طاغوت گرايى
است و بالاخره دنيايى است كه انسان را از حق
تعالى غافل مىكند. و اما حكومتحق براى
نفع مستضعفان و جلوگيرى از ظلم و جور و
اقامه عدالت اجتماعى، همان است كه مثل
سليمان ابن داوود و پيامبر عظيم الشان
اسلام (ص) و اوصياى بزرگوارش براى آن كوشش مىكردند.
[چنين حكومتى] از بزرگترين واجبات و اقامه
آن، از والاترين عبادات است، چنانچه سياستسالم
كه در اين حكومتها بوده، از امور لازمه است.»
(39) . سياستسالم
از ديدگاه امام «اين است كه جامعه را هدايت
كند و راه ببرد، تمام مصالح جامعه را در نظر
بگيرد و تمام ابعاد انسان و جامعه را در نظر
بگيرد و اينها را هدايت كند به طرف آن چيزى
كه صلاحشان هست». و
اين هيچ مباينتى با ديانت ندارد; چرا كه «ديانت
نيز همان سياستى است كه مردم را از اينجا
حركت مىدهد و تمام چيزهايى كه به صلاح ملت
است و به صلاح مردم است، آنها را از آن راه
مىبرد كه صلاح مردم است كه همان صراط
مستقيم است » (40) بله آنچه با دين
اسلام ناسازگار است، سياستشيطانى است;
يعنى سياستى كه به معناى «دروغگويى، چپاول
مردم با حيله و تزوير و ساير چيزها، تسلط بر
اموال و نفوس مردم» باشد. و «اين سياست هيچ
ربطى به سياست اسلامى ندارد.» (41) اما
سياستبه معناى هدايت جامعه به سوى صلاح و
رستگارى همان ديانت است و لذاست كه مىگوئيم
چنين سياستى تنها از عهده دين و دينداران
برمىآيد و بس. و «ديگران اين سياست را نمىتوانند
اداره كنند، اين مختص به انبيا و اولياست و
به تبع آنها به علماى بيدار اسلام» (42) ;
چرا كه هدف سياست، هدايت همه جانبه بشر و
تامين سعادت دنيايى و اخروى اوست و اين تنها
از عهده مكتبهاى توحيدى و متوليان آن برمىآيد.
و«مكتبهاى توحيدى [هستند] مردم را تربيت
مىكنند و آنها را از ظلمات خارج مىكنند و
هدايتبه جانب نور مىكنند. تمام مكتبهايى
كه مكتب غير توحيدى هستند، مكتبهاى مادى
هستند و اين مكتبهاى مادى مردم را از عالم
نور برمىگردانند و به سوى عالم ظلمت و
دعوت مىكنند، به مادى گرى و ماده و از عالم
نور منصرف و منحرفشان مىكنند يا آنها را
دعوت به همان ماده مىكنند و ديگر آن طرفش
را كار ندارند. نسبتبه عالم نور و در ارجاع
مردم به عالم نور بىطرف هستند و على اى حال
هر دو مكتب، چه آن، مكتبهاى ضدتوحيدى و چه
آن مكتبهايى كه نسبتبه توحيد كارى
ندارند، بىطرفند نسبتبه توحيد، اينها
كارهايى كه مىكنند، تعليم و تعلم هايى كه
دارند، تعليم و تعلم هايى است كه مربوط به
ماده است و مردم را در ماديات و در ظلمات
منغمس مىكنند و از توحيد و نور بازمى
دارند; لكن مكتبهاى توحيدى كه در راس آنها
مكتب اسلام است، در عين حال كه به ماديات و
با ماديات سر و كار دارند; لكن قصد اين است
كه مردم را طورى تربيت كنند كه ماديات، حجاب
آنها براى معنويات نباشد.» (43) چرا كه
«اسلام يك مكتب مادى نيست; يك و «همچنان كه
تربيتباطنى مىكند، حفظ مصالح دنيوى را
نيز مىكند» (45) و چنين مكتبى است كه
مىتواند سياستبه معناى واقعى را در
جامعه متحقق سازد. دليل ديگر اينكه، مراتب
سير انسان، از طبيعت تا مافوق طبيعت است.
لذا احتياجاتش نيز تا مافوق طبيعت است; يعنى
انسان مثل ساير حيوانات نيست كه احتياجاتش
فقط خوردن و خوابيدن باشد بلكه او موجودى
است كه تمام جهات در او بالقوه وجود دارد.»
از طبيعت گرفته تا رسيدن به قرب الهى و مقام
مافوق ملائكه، و اين استعداد و قوه در او
بايد فعليت پيدا كند; ولى چون تمامى رژيمهاى
غير الهى كه به دست غير انبيا تحقق پيدا
كرده است، حدود ديدشان همين طبيعت است،
احتياجات طبيعى انسان را فقط مىتوانند
برآورند; ولى از عالم ماوراى طبيعت آنها
دستشان كوتاه است و لذا تربيت و سياست آنها
نيز در طبيعت محدود خواهد بود. و تنها در
طبيعت او را پيش خواهد برد. و تنها مكتبى كه
در تمام مراحل انسان راهنماى اوست، مكتب
انبياست و مكتب انبيا كه اسلام بالاترين
آنهاست، از آنجا كه علمش از راه وحى به
ماوراى طبيعت هم مىرسد، قادر است در تمام
مراحل زندگى راهنماى عمل انسان باشد. (46) اگر
اسلام در قرائت امام، چنين جامعيتى را در
تامين سعادت همه جانبه بشر داراست و يك
نمونه ايده آل برنامه زندگى و حكومتى است،
بايد ديد تكيه بر كدام يك از عناصر آن است كه
مىتواند مسلمانان را در مواجهه با تمدن
دورويه غرب يارى رسانده و ضمن رهايى آنان از
سلطه هژمونى غرب، در عين حال زندگى مترقى و
همسنگ با تمدنهاى پيشرفته برايشان فراهم
سازد. به نظر ما از ديدگاه امام با تكيه بر
عنصر ظلم ستيزى و استقلالطلبى و آزادى
خواهانه اسلام از يك سو و اصول مترقى آن
براى زندگى مادى و معنوى انسانها و سازگارى
آن با دستاوردهاى پيشرفته انسانى از سوى
ديگر، مىتوان راهكارهايى را براى مواجهه
با غرب در هر دو رويه آن، استنباط نمود، كه
به راهكارهاى مستنبط امام از مبانى و اصول
اسلامى در مواجهه با رويه سلطه جويانه غرب و
رويه متمدن و پيشرفته آن مىپردازيم: ج
- راهكارهاى مستنبط امام از اسلام در مواجهه
با رويه سلطهجويانه غرب:
اسلامى
كه امام خمينى بازگشتبه آن را تنها راه
مسلمانان در مواجهه با سلطه جويى غرب مىدانست،
دينى است كه نفى كننده سلطه بيگانه بر امور
مسلمين است. دينى است كه «در پناه آن، آزادى
و استقلال است، رفع ايادى اجانب است، هدم
پايگاه ظلم و فساد است، قطع كردن دستهاى
خيانتكار و جنايتكار است». (47) «دينى
است كه اگر دول اسلامى و ملل مسلمان به جاى
تكيه بر بلوك غرب و شرق، به آن تكيه مىكردند
و تعاليم نورانى و رهايى بخش قرآن كريم را
نصب عين خود قرار داده و به كار مىبستند،
سرنوشتشان دستخوش سياستهاى سلطه جويانه
استعمار غرب و شرق نمىگرديد.» (48) دينى
است كه مىگويد: «هيچ قدرتى حق ندارد، هيچ
قدرتى نمىتواند بيايد به مسلمين تحميل
بشود.» (49) و
بالاخره اسلامى كه در قرائت امام، بازگشتبه
آن توصيه مىشود، دينى است كه به تعبير وى
در مقابل اسلام آمريكايى كه وسيلهاى است «تا
سرمايههاى مادى و معنوى كشورهاى اسلامى و
غير اسلامى در اختيار ابرقدرتها و قدرتها
قرار گيرد. » (50) قرار دارد; در حالى كه
اسلام واقعى تنها راه رهايى هر ملتى از
چنگال استعمار «و يگانه كفيل آزادى و
استقلال ملتهاى مستضعف است.» (51) و
لذاست كه امام آن را «تنها مكتب نجات بخش
بشر» دانسته و مسلمانان را به بازگشتبه آن
فرا خوانده و مىگويند: «بدانيد كه با
اسلام مىتوانيد مستقل باشيد و با اسلام مىتوانيد
آزاده باشيد. قرآن شما را آزاد قرار داده
است و قرآن استقلال شما را بيمه كرده است»
(52) اين
قرائت امام از اسلام در نفى هر گونه سلطه
جويى، بر مبانى عقلانى و شرعى زير; مبتنى
بوده است: 1-
به اعتقاد امام از نظر عقلى نمىتوان «براى
حيات زير سلطه غير، ارزشى قائل [شد].» زيرا
كه به تعبير ايشان «ارزش حيات به آزادى و
استقلال است.» (53) و لذا امام بر اين
نكته تاكيد دارند كه «اين مطابق هيچ منطقى
نيست كه سى ميليون جمعيت هميشه تحت فشار [باشد]
و هميشه اين جمعيت كار بكنند و حاصل كارشان
را ديگران ببرند.» (54) ; زيرا كه «زندگانى
كه در آ ن استقلال نباشد [يك ملتى] به زحمت
كار بكنند براى استفاده دشمنها، اينكه
زندگانى نيست.» (55) 2-
علاوه بر منطق عقلايى، به اعتقاد امام،
وابستگى به قدرتهاى غارتگر استعمارى و سلطه
پذيرى از آنها، مخالف نص قرآن كريم نيز مىباشد.
به برخى از مواردى كه در قرآن به اين امر
تصريح شده از نظر امام اشاره مىكنيم: الف
- مطابق اساسىترين اصل قرآنى; يعنى اصل
توحيد،«انسان، تنها در برابر ذات اقدس حق
بايد تسليم باشد واز هيچ انسانى نبايد
اطاعت كند، مگر اينكه اطاعت او، اطاعتخدا
باشد.» (56) و لذاست كه گفته مىشود «از
آداب عبوديت اين است كه جز قدرت حق، قدرتى
را نپذيرند.» (57) و بدانند كه«عالم
از اعلا عليين تا اسفل السافلين، جلوه حق جل
و اعلى و در قبضه قدرت اوست و هيچ موجودى از
روحانيون ملاء اعلا و انبياى معظم و اولياى
مكرم تا اشقيا، از خود چيزى ندارند; بلكه
چيزى نيست جز آنكه به جلوه او نورانى و هستشود.»
(58) . به
تعبير امام، آنچه اين اصل قرآنى به ما مىآموزد،
اين است كه خوفها را از غير او از دل بيرون
كنيم و«عليه بندها و زنجيرهاى اسارت و در
برابر ديگرانى كه به اسارت دعوت مىكنند،
قيام [كنيم] و جامعه خود را آزاد سازيم تا
همگى تسليم و بنده خدا باشند و از اين جهت
است كه مقررات اجتماعى ما عليه قدرتهاى
استبدادى و استعمارى آغاز مىشود.» (59) ب
- مطابق يكى ديگر از اصول قرآنى; يعنى «تولى
و تبرى» (60) ، مسلمانان «بايد با
حكومت عدل موافق... و از رژيم غير اسلامى...
تبرى» كنند و از موالات با دشمنان مسلمين
اجتناب كنند; چرا كه خداوند متعال به كرات «تاكيد
كرده است كه ما با آنها موالات نداشته باشيم.»
(61) ج
- يكى ديگر از اصول قرآنى كه امام مقابله با
هر گونه سلطه استعمارى را از آن استنباط
نمودهاند، «اصل امر به معروف و نهى از
منكر» مىباشد. به موجب اين اصل اسلامى،
مسلمانان موظف هستند در جهت اقامه معروف و
جلوگيرى از منكر تلاش نمايند. و از آنجا كه
به اعتقاد امام، «بزرگترين منكر غلبه اجانب
بر ماست، اين منكر را بايد نهى كرد.» (62) د
- امام همچنين با استناد به اين اصل قرآنى «لاتظلمون
و لا تظلمون» (63) مىگويند: «دستور
اسلام اين است كه نه ظلم بكنيد و نه زير بار
ظلم برويد، انظلام (يعنى زير بار ظلم رفتن)،
از ظلم كمتر نيست، انظلام، به خود ظلم كردن،
به يك ملت ظلم كردن، ظلم هم از همين قماش، هر
دويش در اسلام ممنوع است نه شما حق داريد به
كسى ظلم كنيد نه حق داريد كه از كسى ظلم
بكشيد.» (64) امام
با استناد به اين اصل قرآنى مىگويند: «ما
در طول تاريخ مظلوم بوديم... و امروز مىخواهيم
كه مظلوم نباشيم و ظالم هم نباشيم. ما... به
واسطه دستورى كه از اسلام به ما رسيده [است]،
به هيچ فردى و هيچ كشورى تجاوز نخواهيم كرد
و نبايد بكنيم; لكن از تجاوز ديگران هم بايد
جلوگيرى كنيم.» (65) ه
- يكى ديگر از اصول مهم قرآنى كه نفى كننده
هر گونه سلطه خارجى بر جامعه مسلمانان است،
قاعده «نفى سبيل» است كه از آيه «لن يجعل
الله للكافرين على المؤمنين سبيلا» (66) استفاده
مىشود. به موجب اين آيه شريفه; «خداوند
هرگز نه در گذشته و نه در آينده براى كافران
نسبتبه اهل ايمان راه تسلط باز نگذاشته و
باز نخواهد نمود.» امام
با استناد به اين اصل قرآنى است كه مخالفتخود
را با حضور بيگانگان از جمله آمريكا در
ايران و گرفتن حق كاپيتالاسيون، اعلام كرد.
چرا كه به اعتقاد ايشان، مستفاد از اين آيه
مباركه اين است كه «سلطه نبايد از غير بر [مسلمانان]
باشد. نبايد مسلمانان تحتسلطه غير باشند»
و لذا امام نيز اعلام كردند كه «ما هم مىخواهيم
نباشد سلطه غير، ما اصل گفتنمان اين است كه
امريكا نبايد باشد، نه امريكا تنها، شوروى
هم نبايد باشد، اجنبى نبايد باشد، منطق ما
اين است و فرياد ما هم همين است.» (67) زيرا
كه«يك اصل از اصول مهم سياسى قرآن اين است
كه مسلمين نبايد تحتسلطه كفار باشند،
خداى تبارك و تعالى براى هيچ يك از كفار،
سلطه بر مسلمين قرار نداده است و نبايد
مسلمين اين سلطه كفار را قبول كنند.» (68) 3
- علاوه بر مبانى عقلانى و قرآنى بيان شده،
امام مقابله با سلطه استعمارى غرب را از
سيره عملى انبيا و ائمه (ع) نيز استنباط
نموده و معتقد است: «انبيا مبعوث شدند كه
ضعفا را از تحتسلطه استكبار بيرون
بياورند.» (69) . از اين رو، امام در
پاسخ به كسانى كه معترض بودند به اينكه چرا
شما با امريكا درافتادهايد مىگويند: «اين
اشكالى است كه... بايد به خود پيغمبر بكنند
كه چرا با ابوسفيانها درافتاديد تا عمويت و
افراد بزرگى از اسلام كشته شوند و مىبايست
تسليم مىشدى و درگوشه خانهات مىنشستى.
و در اين صورت به اميرالمؤمنين هم اين اشكال
وارد است كه همه مىگفتند بگذار معاويه و
اشعث در حكومتشام باقى باشد... و با اين
تفكر، اشكال به حضرت سيدالشهدا هم وارد است
كه چرا از مدينه آرام برخاست و با يك جمعيت
كم به راه افتاد و در مقابل يك حكومت جبار
ايستاد. پس اگر بنا باشد همه اينها و همه
انبياء در تاريخ اشتباه كرده باشند و مىبايستبا
منطق اين آقايان با قلدرها بسازند، ما هم
اشتباه كردهايم و به آن اعتراف مىكنيم. و
اگر مساله اين نيست، بلكه مساله، مساله
انسانيت و ارزشهاى انسانى، مساله جلوگيرى
از اين جناياتى است كه قلدرها به بشريت و
انسانيت مىكنند، مساله تباهى افراد
ارزشمند است، پس ما نمىتوانستيم داخل
خانه نشسته باشيم و آمريكا هم بيايد در داخل
اين كشور حكمفرمايى كند و همه دستبه سينه
در برابر آمريكا بايستند و چاپلوسى كنند تا
اينكه نان و اسلحه به آنها بدهد و يا اينكه
مهماتى را در اينجا انبار كند كه هر وقت
جنگى واقع شد، براى خودش استفاده كند و براى
خودش پايگاه بسازد.» (70) با
چنين قرائتى از مبانى دينى بود كه امام
بازگشتبه اسلام را تنها راه نجات بخش
مسلمانان، از چنگال استعمار دانسته و معتقد
است مسلمانان با بازگشتبه چنين مذهبى كه
در عمق جان ملتها ريشه دارد، قادر خواهند
بود خود را از سلطه استعمارى غرب رها سازند
و به استقلال همه جانبه دست پيدا كنند; زيرا
چنانكه در قرائت ايشان از اسلام آورديم،
اسلام دينى است كه «مىخواهد كه هيچ يك از
افراد مملكت اسلامى وابسته به غير نباشد،
تحت نفوذ غير نباشد.» (71) و منطق آن،
اين است كه «سلطه نبايد از غير [بر شما
مسلمانان] باشد. نبايد شما تحتسلطه غير
باشيد.» (72) و
از آنجا كه به اعتقاد امام «تمام گرفتارى ما
و عدم پيشرفت كشورهاى اسلامى براى همين
وابستگيهاى به خارج بوده است » (73) و
هر گرفتارى كه ملت ايران و ملتهاى مسلمان
داشتهاند; از دخالت آنها حاصل شده است،
بنابراين، بازگشتبه چنين آئينى، بهترين
راه حل رهايى آنها از اين بدبختيهاست. براى
تحقق اين آرمان استقلال خواهانه اسلام با
امام راهكارهايى را نيز از مبانى مذكور
براى مقابله با سلطه جويىهاى غرب استنباط
كرده و در پيش پاى مسلمانان نهاده و خود نير
در تحقق اين راهكارها كوشش كردهاند كه به
برخى از اين راهكارها اشاره مىكنيم: 1-
تلاش در جهتبيدارى و رشد سياسى: از
آنجا كه امام تسلط استعمارى غرب در
سرزمينهاى اسلامى را ناشى از غفلت و عدم رشد
سياسى ملل شرقى مىدانست، لذا اولين قدم در
راه رسيدن به استقلال و رهايى از سلطه آنها
را در بيدارى مسلمانان دانسته و معتقد است:
اگر غرب توانسته است از ملل ديگر جلو بيافتد
و بر آنها سلطه پيدا كند، به خاطر اين بوده
است كه«قبل از ما بيدار شدند و ما را خواب
كردند. قبل از اينكه ما بيدار شويم، آنها
بيدار شدند و هم خودشان را صرف اين كردند كه...
ما را غافل كنند و ما را خواب كنند و به ما
تزريق كنند به اينكه شما نمىتوانيد حكومت
كنيد، شما نمىتوانيد يك صنعتى داشته
باشيد.» (74) از
اين رو، امام تاكيد مىكنند بر اينكه اگر «ملتى
بخواهد سرپاى خود بايستد، لازم است كه اول
بيدار شود» (75) ، يعنى اولين قدم رهايى
از سلطه و هژمونى غرب اين است كه... ما بيدار
شويم بفهميم كه ما هم از جنس بشر هستيم و
ممالك ديگر و رژيمهاى ديگر و نژادهاى ديگر
برتر از ما نيستند.» (76) 2-
ايستادگى در برابر سلطه استعمارى غرب: قدم
بعدى از نظر امام براى رهايى از سلطه
استعمارى غرب، پس از آگاهى از هويتخودى و
ماهيت و عملكرد استعمارى قدرتهاى خارجى،
اين است كه مسلمانان در برابر ستمهاى
ديگران ايستادگى نموده و در برابر هرگونه
سلطه جويى خارجى قيام كنند; زيرا كه به
اعتقاد ايشان، «خودخواهى و ترك قيام براى
خداست كه ما را به اين روزگار سياه رسانده و
همه جهانيان را بر ما چيره كرده و كشورهاى
اسلامى را زير نفوذ ديگران درآورده است.»
(77) بنابراين،
امام يكى از راهكارهاى مستنبط از آموزههاى
دينى را در مواجهه با سلطه جويى مستكبرين،
قيام و ايستادگى در برابر ظلم و ستم آنها
دانسته و معتقدند كه; ما تا زمانى بايد تامل
و درنگ كنيم كه استقلال مملكت در خطر
نيفتاده باشد; ولى آنجا كه استقلال مملكتبه
خطر بيفتد، همگى بايد در برابر قدرتهاى
سلطه جو قيام نماييم و تقيه در اينجا جايز
نيست. از اين رو، ايشان كه استقلال كشور را
در عصر خود در خطر مىديد، خطاب به علما و
مردم مسلمان ايران اعلام نمود كه «امروز
روزى نيست كه به سيره سلف صالح بتوان رفتار
كرد، با سكوت و كنارهگيرى همه چيز را از ستخواهيم
داد.» (78) بنابراين
امام،«دفاع از قرآن و ناموس اسلام و
استقلال مملكت و مخالفتبا استعمار» را
سرلوحه اهداف مبارزاتى خود و ملت ايران
معرفى كرده و از ملت ايران خواستند كه «تحت
پرچم توحيد براى درهم پيچيدن دفتر استعمار،
فداكارى كنند و اين نفتخواران و عمال آنها
را از كشور اسلامى بيرون بريزند.» (79) 3-
همبستگى و اتحاد در مقابله با سلطه جويىهاى
استعمارى: پس
از بيدارى و عزم و اراده بر ايستادگى در
برابر سلطه جويىهاى استعمارى غرب، قدم
بعدى از نظر امام اين است كه مسلمانان در
اين مسير، اتحاد و همبستگى داشته باشند،
چرا كه به اعتقاد امام، يكى ديگر از عوامل
تسلط استعمارگران غربى در كشورهاى اسلامى،
همين فقدان اتحاد و انسجام و همبستگى در
ميان مسلمين بوده است و از اين روست كه
ايشان مىگويند: «اگر مسلمين وحدت كلمه
داشتند، امكان نداشت اجانب بر آنها تسلط
پيدا بكنند، اين تفرقه در بين مسلمين است كه
باعثشده است كه اجانب بر ما تسلط پيدا
بكنند.» (80) بر اين اساس، ايشان يكى از
راههاى عملى مقابله با سلطه جويى غرب را
وحدت مسلمانان دانسته و معتقد است كه «آنچه
بر سر مسلمين آمده است از اين قدرتهاى بزرگ
است و آنچه بايد اين مشكلات را حل بكند،
وحدت كلمه مسلمين است.» (81) وحدت و
برادرى دينى تنها راه ضامن استقلال
سرزمينهاى اسلامى و زداينده هر گونه نفوذ
استعمارى» است و تا «وحدت كلمه نباشد، تا [ملل
مسلمان] وحدت كلمه در خودشان ايجاد نكنند...
سياست نمىتوانند پيدا بكنند.» (82) به
همين جهت است كه امام معتقدند كه «واجب ستبر
مسلمين كه با هم باشند.» (83) و آنها «به
حكم اسلام بايد يد واحد باشند كه بتوانند
دست اجانب و مستعمرين را از دخالت در كشور
خود قطع كنند.» (84) 4-
تلاش براى ايجاد دولت اسلامى: يكى
ديگر از راهكارهاى عملى از نظر امام براى
مقابله با سلطه جويىهاى استعمارى غرب اين
است كه مسلمانان تلاش كنند حكومت اسلامى و
قوانين اسلامى در كشورهاى آنها حكمفرما
شود، زيرا كه به اعتقاد امام،«يكى ديگر از
عواملى كه باعث تسلط قدرتهاى استعمارگر
غربى بر ملتهاى مسلمان شده و به آنها اجازه
داده است در همه مقدرات كشورهاى اسلامى
دخالت كنند، همين بوده است كه آنها در گذشته
براى تشكيل حكومت و برانداختن حكام خائن و
فاسد به طور دسته جمعى و بالاتفاق قيام
نكردند و بعضى سستى به خرج دادند و حتى بحث و
تبليغ نظريات و نظامات اسلامى مضايقه
نمودند.» (85) در
نتيجه استعمارگران توانستند با روى كار
آوردن مهرههاى خود، به اهداف استعمارى
خود دست پيدا كنند. يعنى به اعتقاد امام،
حاكميت و سلطه استعمارى غرب در كشورهاى
اسلامى از اينجا ناشى شده است كه آنها «به
اجراى حكم خدا برنخاسته و تشكيل حكومت صالح
و لايق ندادهاند .» (86) و در اثر «نداشتن
قيم و رئيس و تشكيلات رهبرى» بوده است كه
اين گرفتارى را آنها براى مسلمانان به وجود
آوردهاند. در نتيجه، به نظر امام، اگر
مسلمانان بخواهند از سلطه جويى
استعمارگران رهايى يابند، بايستى در صدد
اجراى احكام اسلامى و ايجاد دولت اسلامى
بوده و بدانند كه آنها «تشكيلات حكومتى
صالح مىخواهند.» (87) علاوه
بر راهكار ارائه شده; امام حتى دولت اسلامى
ايجاد شده را نيز در برابر سلطه هژمونى غرب
آسيبپذير مىداند و از اين رو به كسانى كه
در راس دولت اسلامى قرار گرفتهاند،
راهكارهايى را براى مقابله با نفوذ
سياستهاى استعمارى آنان توصيه مىنمايد. 5
- تلاش در جهتخود كفائى و خود اتكايى ملى: از
نظر امام، يكى از راهكارهاى عملى ملل
اسلامى براى مقابله با سلطه جويىهاى دول
قدرتمند غربى، اين است كه آنها تلاش كنند از
وابستگى سياسى، فرهنگى، اقتصادى و نظامى به
قدرتهاى استعمارگر اجتناب ورزند; «زيرا رشد
و استقلال و آزادى با وجود دخالت اجنبى از
هر جنس و مسلك و مكتب، در هر امرى از امور
كشور اعم از سياسى، فرهنگى، اقتصادى و
نظامى، خواب و خيالى بيش نيست.» (88) به
اعتقاد امام، تمام گرفتارى مسلمانان
تاكنون از همين وابستگى به خارج ناشى شده
است و لذا بايد سعى كنند كشور خود را با
استقلال تام و تمام بدون وابستگى در هيچ
امرى از امور به غير اداره كنند. 6-
ساده زيستى و پرهيز از تجملات: يكى
ديگر از راهكارهاى عملى از نظر امام براى
مواجهه دولتمردان اسلامى با سلطه جويى
قدرتهاى استعمارى، ساده زيستى و اجتناب از
تجملات و تقويت نفس انسانى آنهاست. از اين
رو، امام خطاب به دولتمردان اسلامى مىگويند
«تا ضعيفيد، زير بار اقويا هستيد. آن وقتى
كه نفس شما قوى شد و اعتنا به اين زخارف
نكرديد، آن وقت است كه از شما حساب مىبرند.»
(89) ، «بنابراين
اگر بخواهيد بى خوف و هراس در مقابل باطل
بايستيد و از حق دفاع كنيد و ابرقدرتان و
سلاحهاى پيشرفته آنان و شياطين آنان در روح
شما اثر نگذارد و شما را از ميدان به در
نكند، خود را به ساده زيستى عادت دهيد و از
تعلق قلب به مال و منال و جاه و مقام
بپرهيزيد.» (90) چرا
كه «تمام وابستگيهاى، وابستگىاى است كه
انسان به خودش دارد، تمام وابستگيها از خود
آدم پيدا مىشود.» و منشا همه وابستگيهاى
خارجى انسان همين وابستگى به نفس خود اوست.
و اگر چنين وابستگى در وجود او باشد، هرگونه
وابستگى خارجى هم كه بخواهند برايش تحميل
كنند براى حفظ آن وابستگى نفسانى، در برابر
آن خاضع خواهد بود; ولى «اگر انسان از اين
وابستگى وارسته و آزاد شود، اين ديگر از كسى
نمىترسد، همه قدرتهاى عالم جمع شوند اين
نمىترسد، براى اينكه آخرش اين است كه من
از بين مىروم، ديگر بالاتر از اين كه نيست.»
(91) 7-
تربيت صحيح نسل جوان و نوجوان كشور: يكى
ديگر از راهكارهاى عملى از نظر امام براى
جلوگيرى از سلطه جويىهاى قدرتهاى
استعمارى، اين است كه دولتهاى اسلامى «اگر
بخواهند كشورشان مبتلا به استعمار و
استثمار جهانخواران نشود» در «تربيت صحيح
اسلامى، ملى، انقلابى ملت كوشش كنند.» و
دانشجويان و طلاب نيز با كوشش فراوان با
راهنمايىهاى اساتيد و معلمان و مربيان
خود، در ساختن خويش تلاش نمايند. (92) د
- راهكارهاى مستنبط امام از اسلام در مواجهه
با رويه نو انديشى و فن آورى غرب:
در
قرائتى كه امام از اسلام مىنمايند،
همچنين راهكارهايى نيز، براى مواجهه با
رويه نو انديشى و دستاوردهاى پيشرفته غرب
وجود دارد; زيرا در قرائتى كه ايشان از
اسلام ارائه مىكند، نه تنها هيچ مخالفتى
باتمدن و پيشرفت وجود ندارد، بلكه به
اعتقاد وى، اسلام خود در بالاترين درجه
تمدن قرار دارد و اگر كدورتهاى عارض بر چهره
اسلام از آن زدوده شود دينى كاملا مترقى است
و قادر است مترقىترين اصول زندگى را براى
مسلمانان فراهم سازد; چنانكه در تاريخ
اوليه خود چنين بوده است. به تعبير امام; «آن
روزى كه در غرب هيچ خبرى نبود و ساكنانش در
توحش به سر مىبردند و آمريكا سرزمين سرخ
پوستان نيمه وحشى بود و مملكت پهناور ايران
و روم حكومت استبداد و اشرافيت و تبعيض و
تسلط قدرتمندان بود و اثرى از حكومت مردم و
قانون در آنها نبود، خداوند تبارك و تعالى
به وسيله رسول اكرم (ص) قوانينى فرستاد كه
انسان از عظمت آنها به شگفت مىآيد. براى
همه امور قانون و آداب آورده است، براى
انسان پيش از آنكه نطفهاش منعقد شود تا پس
از آنكه به گور مىرود، قانون وضع كرده است.
همان طور كه براى وظايف عبادى قانون دارد،
براى امور اجتماعى و حكومتى قانون و راه و
رسم دارد. حقوق اسلام يك حقوق مترقى و
متكامل و جامع است. (93) اما
به اعتقاد امام، با وجود چنين خصايص
مترقيانه در اسلام، متاسفانه مسلمين
نتوانستند از آن استفاده كنند و با اينكه
اسلام «همه چيز براى مسلمين آورده است و در
قرآن همه چيز هست;» لكن مع الاسف مسلمانان
استفاده از آن نكردهاند و «آنرا مهجورش
كردند و استفادهاى كه بايد از آن بكنند،
نكردند.» (94) و در نتيجه در طول تاريخ،
چهره واقعى اسلام و قوانين و برنامههاى
مترقيانه آن به فراموشى سپرده شده و در برخى
مقاطع نيز از سوى دولتهاى نااهل و در دورههاى
جديد از سوى استعمارگران پرده بر چهره
واقعى آن كشانده شده است. به همين جهت است كه
امام معتقدند كه بايد چهره واقعى اسلام»
به آن طور كه هستبه دور از ابهامها و
كجرويها و انحرافهايى كه به دستبدخواهان
انجام يافته، عرضه شود.» (95) كه اگر
چنين شود و چهره واقعى اسلام كشف گردد، «اسلام
كفيل نجات بشريت از همه عقب ماندگيها»،
(96) «ضامن رفاه عموم و تامين معنويات و
ماديات بشر » (97) ، «هادى نسل خير در
دنيا و آخرت و حافظ استقلال و آزادى ملتها و
مربى نفوس و مكمل نقيصههاى نفسانى و
روحانى و راهنماى زندگى انسان خواهدبود.»
(98) با
چنين قرائتى از اسلام است كه امام بازگشتبه
آن را تنها راه نجات مسلمانان از عقب
ماندگيها دانسته و كوشش مىكنند تا چهره
واقعى آن را به مسلمانان معرفى نموده و اصول
مترقى آن را بيان نمايند. يعنى
امام با اعتقاد به اين امر كه «اسلام و
حكومت اسلامى، پديده الهى است كه با به كار
بستن آن، سعادت فرزندان خود را در دنياو
آخرت به بالاترين وجه تامين مىكند و قدرت
آن را دارد كه انسانها را به كمال مطلوب خود
برساند» و با اعتقاد به اينكه «اسلام و
حكومت اسلامى در تمام شوؤن فردى و اجتماعى و
مادى و معنوى و فرهنگى و سياسى و نظامى و
اقتصادى، دخالت و نظارت دارد و از هيچ نكته
ولو بسيار ناچيز كه در تربيت انسان و جامعه
و پيشرفت مادى و معنوى نقش دارد، فروگذار
ننموده است و موانع و مشكلات سر راه تكامل
را در اجتماع و فرد گوشزد نموده، و به رفع
آنها كوشيده است»; (99) احياء و اجراى
قوانين آن در جامعه مسلمانان را تنها راه
نجات مسلمانان دانسته و خود نيز در اين جهت
كوشش خود را آغاز مىكنند و اولين گام را در
اين مىبينند كه چهره مترقيانه اسلام را
براى مسلمانان معرفى كنند و ابهامات و
انحرافات پديد آمده را از چهره اسلام
بزدايند. از اين روست كه در اولين اثر سياسى
خود، در اين مقام برآمده و در پاسخ به كسانى
كه مىگفتند: «دين اسلام با زندگى متمدن
عصر حاضر سازگار نيست» مىگويند: «اگر
مقصود از زندگى، همين زندگى است كه الان
داريد... من به شما قول مىدهم كه هيچ دينى و
هيچ آيينى و هيچ عقلى با آن نسازد، دين براى
برداشتن همين چيزهاست و تبديل كردن زندگى
پست استبه زندگانى پرافتخار انسانى و اگر
مقصود از زندگى، زندگانى پر افتخار با شرف
انسانى است كه از ستمكاريها و خلاف وظيفهها
و قانون شكنىها و فتسوزىها بركنار
باشد، دين براى سازمان همان آمده و با آن مىسازد.»
(100) و
از آنجا كه امام داشتن «يك مملكت عدل به
تمام معنا، آزاد به معناى صحيح آن و داراى
اقتصاد صحيح را تنها در سايه اسلام امكانپذير
مىبينند;«اسلامى كه خدا قوانينش را وحى
فرموده و بهتر مىداند كه براى اينها تا
ابد چه لازم است» (101) ، براى رسيدن
به چنين هدفى تلاش مىكنند طرح حكومتى بر
مبناى اسلام را پى ريزى نمايند; چرا كه امام
رژيم سياسى حاكم بر ايران را در جهتى مخالف
آنچه اسلام در نظر دارد، تشخيص مىدادند و
معتقد بودند كه سياستشاه با توجه به اينكه
وابسته به قدرتهاى خارجى است، پيشرفت مردم
ايران را در معرض خطر قرار مىدهد. (102) از
اين رو، ايشان به مخالفت و قيام در برابر
رژيم پهلوى اقدام كرده و در مقابل آن، طرح
حكومت اسلامى را بر پايه تئورى ولايت فقيه
جهت رسيدن به يك زندگى متمدن و پيشرفته مطرح
مىسازند كه در قالب «جمهورى اسلامى»
تحقق يافته است. در واقع، تجلى انديشه و
آرمانهاى امام درباره بيان و اجراى اصول
مترقى اسلام در زمينههاى سياسى، اقتصادى
و اجتماعى را مىتوان در قانون اساسى
جمهورى اسلامى كه به نوعى شكل نظام يافته
انديشه و آرمانهاى اوست، جست و جو كرد. در
بعد سياسى امام شكل مترقيانهاى از حكومت
اسلامى را طرح كردند كه از يك سو جمهورى
است، «به معناى اينكه متكى به آراى اكثريت
است»، از سوى ديگر اسلامى استيعنى «اينكه
متكى به قانون اسلام است». (103) و اين
انديشه ايشان در قانون اساسى نيز تجسم
يافته و لذا در تفسير و تبيين آن آمده است: «جمهورى
اسلامى، نظامى است كه بر پايه ايمان به خداى
يكتا و اختصاص حاكميت و تشريع به او، وحى
الهى و نقش بنيادين آن در بيان قوانين،
معاد، عدل خدا در خلقت و تشريع، امامت و
رهبرى مستمر، كرامت و ارزش والاى انسان و
آزادى توام با مسؤوليت او در برابر خدا كه
از راه اجتهاد مستمر فقهاى جامع الشرايط،
استفاده از علوم و فنون و تجارب پيشرفته
بشرى و تلاش در پيشبرد آنها، و نفى هرگونه
ستمگرى و ستم كشى و سلطه گرى و سلطه پذيرى،
قسط و عدل و استقلال سياسى و اقتصادى و
اجتماعى و فرهنى و همبستگى ملى را تامين مىكند.»
(104) لذا
همچنان كه امام بيان مىداشتند كه اسلام «يك
دين مترقى است و دموكراسى به معناى واقعى
است»، در قانون اساسى مورد تاييد ايشان
نيز به اين اصول و مبانى دموكراتيك تاكيد
شده است: «در
جمهورى اسلامى ايران، امور كشور بايد به
اتكاى آراى عمومى اداره شود. از راه
انتخابات، انتخاب رييس جمهور، نمايندگان
مجلس شوراى اسلامى، اعضاى شوراها و نظاير
اينها، يااز راه همه پرسى در مواردى كه در
اصول ديگر اين قانون معين مىگردد.» (105) بنابراين،
امام با حمايت از حقوق مساوى ملت، رعايتحقوق
برابر زن و مرد و آزادى عقيده و بيان و ديگر
اصول دمكراسى، سازگارى آنها را با مبانى
دينى بيان كرده و بعدها نيز در طرح حكومت
اسلامى مورد نظر خويش، تحقق واقعى اين اصول
را مورد تاكيد قرار دادند. در
بعد اقتصادى نيز تاكيد بر استقلال اقتصادى،
توجه به كشاورزى و فعاليت در صنايع كوچك و
در عين توجه به صنايع بزرگ، تامين معاش مردم
و احترام به مالكيتشخصى، توزيع عادلانه
درآمد و نظارت بر سلامت فعاليتهاى اقتصادى،
اصول و قواعدى است كه امام آنها را مورد
تاكيد قرار داده و آنها را از برنامههاى
مترقيانه حكومت اسلامى در زمينه اقتصادى
معرفى مىنمايند. (106) كه بعدا در
قانون اساسى جمهورى اسلامى نيز به صورت
قانون و قاعده محلى درآمدهاند. در
ابعاد اجتماعى، فرهنگى و نظامى نيز قوانين
و اصول مترقى اسلام، بر مبناى انديشه و
آرمانهاى امام استنباط و استخراج گرديده و
در قانون اساسى و ديگر منابع دستورى
گنجانده شده است. بنابر اين، امام با قرائتى
جديد از دين اسلام، در تمامى زمينههاى
زندگى سياسى، اجتماعى و اقتصادى... اصول
مترقيانهاى را براى مسلمانان، قابل
استنباط و استخراج دانسته و با تحقق جمهورى
اسلامى، اين قرائت جديد را مبناى عمل ملت
مسلمان ايران قرار دادند. اما
اين حرف بدان معنا نيست كه ايشان با اعتقاد
به جامعيت اسلام و پاسخگويى آن به زندگى
معاصر مسلمانان، درصدد طرد و نفى كامل آثار
مدرن غرب در زمينه نوانديشى و نوسازى است;
بلكه مراد ما اين است كه امام نه همچون
اختلاط گرايان، مىخواست گفتمانى پيوندى
بين اسلام و مدرنيته غرب ايجاد كند و نه به
طريق پوزش طلبان، حاضر بود كه يافتههاى
جديد آنها را از آن خود بداند; بلكه به
اعتقاد ايشان، «ملت ايران با داشتن مكتبى
مترقى چون اسلام، دليلى ندارد كه براى
پيشرفت و تعالى خود از الگوهاى غربى و يا
كشورهاى كمونيست تقليد كند.» (107) و
چنانكه پيداست، اين كلام ايشان بدان معنا
نيست كه وى مخالف با اخذ و اقتباس آگاهانه
دستاوردهاى مدرن انسان غربى بوده باشد.
ايشان با آثار مدرن تمدن جديد غرب فى نفسه
مخالفتى نداشته و ندارند و معتقدند كه «ما
پيشرفتهاى دنياى غرب را مىپذيريم»
(108) . آنچه امام در اخذ دستاوردهاى مدرن
غرب همواره آن را مورد توجه قرار داده و از
آن گريزان است، اين است كه مبادا اخذ اين
دستاوردها به يكى از موارد زير منجر شود: 1-
سلطه سياسى: بزرگترين
واهمه ايشان در اقتباس از غرب، اين است كه
اين امر منجر به سلطه سياسى، نظامى،
اقتصادى و... آنان بر ما بشود و لذا در اشاره
به اين مطلب مىگويند: «مخالفت روحانيون با
بعضى از مظاهر تمدن در گذشته صرفا به جهت
ترس از نفوذ اجانب بوده است.» (109) 2-
از خود بيگانگى: يكى
ديگر از دغدغههاى امام در اخذ تمدن جديد
غرب، اين است كه رويكرد به غرب باعثخود
باختگى مللاسلامى بشود و در نتيجه اين
رويكرد، آنها خود را فراموش كرده و براى
هميشه خود را وابسته و محتاج به غير بدانند;
چنانكه از نظر ايشان، اين امر در باره
ايرانيان چنين بوده است و لذا امام در اشاره
به اين مساله مىگويند: «افسوسا
كه ما از اروپائيان چنان وحشت كرديم كه
يكسره خود را باختيم و... گمان كرديم كه اگر
مملكتى در سير طبيعى پيشرفت كرد، در سير
حكمت الهى نيز پيشقدم است و اين از اشتباهات
بزرگ ما بود.» (110) و
همين امر باعث همه گرفتاريها و بدبختى
مسلمانان گرديد. بنابر
اين، ايشان تاكيد مىكنند كه ما در عين
استفاده از آثار تمدن ديگران، نبايد مجذوب
آنها شده و خود را فراموش كنيم. آنها اگر در
بعد مادى پيشرفت كردهاند، فرهنگ اسلامى
ما در هر دو بعد مادى و معنوى پيشرفت و سعادت
مسلمانان را تامين نموده است. حتى در دنياى
امروز نيز در حالى كه دنياى صنعتى آنها مىخواهد
«جامعه بشرى را نظير يك كارخانه بزرگ صنعتى
اداره كند»، اسلام با توجه به اينكه«جامعهها
از انسانهايى تشكيل شده است كه داراى بعد
معنوى و روح عرفانى است. در كنار مقررات
اجتماعى، اقتصادى و غيره، به تربيت انسان
براساس ايمان به خدا تكيه مىكند و در
هدايت جامعه از اين بعد، بيشتر براى هدايت
انسان به طرف تعالى و سعادت عمل مىكند.»
(111) 3-
مفاسد و انحرافات اخلاقى: يكى
ديگر از جهاتى كه امام در اخذ تمدن جديد غرب
آن را مورد توجه قرار داده است، طريقه
استفاده از آن دستاوردها و مفاسد موجود در
آن مىباشد و لذا در انتقاد به طريقه اخذ
دستاوردهاى تمدن از سوى رژيم پهلوى مىگويند:
«كدام روحانى گفته است كه ما با فلان مظاهر
تمدن مخالفيم؟ شما مظاهر تمدن را وقتى در
ايران مىآيد همچو از صورت طبيعى خارجش مىكنيد،
كه چيز حلال را مبدل به حرام مىكنيد.»
(112) بنابراين، به اعتقاد امام، اگر چه «در
اسلام تمام آثار تجدد و تمدن مجاز است »
(113) ; ولى فساد اخلاقى ناشى از آن كه حتى
خود غربيها از آن گريزانند، به هيچ وجه
پذيرفته نيست. و لذا هنگام اقتباس از
دستاوردهاى پيشرفته ديگران، اين امر هميشه
بايد مورد نظر قرار بگيرد و از مفاسد و
استفادههاى مفسده دار اجتناب گردد. ايشان
در اين باره به سينما مثال زده و مىگويند: «مثلا
سينما ممكن است كه كسى در آن نمايشهايى كه
مىدهد، نمايشهاى اخلاقى باشد، نمايشهاى
آموزنده باشد كه آن را هيچ كس منع نكرده و
اما سينمايى كه براى فساد اخلاق جوانهاى
ماست و اگر چند وقتيك جوان برود در آنجا
فاسد بيرون مىآيد، ديگر به درد نمىخورد.»
(114) در
وراى اين جهات، امام مخالفتى با آثار تمدن
جديد غرب در زمينههاى مختلف نداشته و اخذ
و اقتباس تجربيات پيشرفته انسان غربى را در
شرايط موجود، طبيعى و لازم مىپندارد و در
اشاره به اين امر مىگويند: «احتياج ما پس
از اين همه عقب ماندگى مصنوعى به صنعتهاى
بزرگ كشورهاى خارجى حقيقتى است
انكارناپذير، ولى اين به آن معنا نيست كه ما
بايد در علوم پيشرفته به يكى از دو قطب
وابسته باشيم.» (115) ء
منابع و يادداشتها: 1.
امام خمينى، صحيفه نور، ج 2،ص 15. 2.
امام خمينى، همان، ص77. 3.
امام خمينى، پيشين، ج 1،ص 252. 4.
حميد عنايت، بررسى تاريخى احياى اسلام،
تاريخ معاصر ايران، شماره 1، موسسه پژوهش و
مطالعات فرهنگى، ص 55. 5.
محمد نقوى، جامعهشناسى غربگراى،
انتشارات اميركبير، تهران ،1361، ج1، ص179. 6.
حميد عنايت، پيشين، ص 60. 7.
امام خمينى، صحيفه نور، ج 2،ص 128. 8.
امام خمينى، پيشين، ج 4،ص 192. 9
امام خمينى، پيشين، ج 10،ص169- 168. 10.
امام خمينى، پيشين، ج 2،ص 158. 11.
امام خمينى، ولايت فقيه (حكومت اسلامى)، چاپ
سوم، موسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى،
تهران، زمستان 1374، ص13. 12.
امام خمينى، كلمات قصار، چاپ اول، مؤسسه
تنظيم و نشر آثار امام خمينى، تهران، ص43. 13.
امام خمينى، صحيفه نور، ج 11،ص 231. 14.
امام خمينى، پيشين، ج 4،ص183. 15.
امام خمينى، پيشين، ج 11،ص 238. 16.
امام خمينى، پيشين، ج 10،ص 75. 17.
امام خمينى، پيشين، ج6،ص 220. 18.
امام خمينى، پيشين، ج 4،ص 184-183. 19.
امام خمينى، پيشين، ج 21،ص 184. 20.
امام خمينى، پيشين، ج16،ص57. 21.
امام خمينى، كشف الاسرار، [بى جا]، [بى تا]،ص
168-170. 22.
امام خمينى، پيشين، ج 10،ص 274. 23.
امام خمينى، پيشين، ج 10،ص276. 24.
محمدرضا تاجيك، امام ،قدرت و گفتمان، نامه
پژوهش، ش8، 68. 25.
امام خمينى، صحيفه نور، ج 1،ص 65. 26.
امام خمينى، پيشين، ج 1،ص 242; همچنين ج6، ص319.
27.
امام خمينى، كشف الاسرار، ص 312. 28.
امام خمينى، صحيفه نور، ج 1، ص119. 29.
امام خمينى، كشف الاسرار ،ص 238. 30.
امام خمينى، همان ،ص 8. 31.
امام خمينى، صحيفه نور، ج 1،ص 152. 32.
امام خمينى، پيشين، ج 1،ص 121. 33.
امام خمينى، تحريرالوسيله، مؤسسه مطبوعات
دارالعلم، ج 1،ص 234، مساله9. 34.
امام خمينى، صحيفه نور، ج 4،ص 168. 35.
امام خمينى، پيشين، ج 18،ص67. همچنين ج 21، ص
178. 36.
امام خمينى، پيشين، ج 11،صص 130- 132. 37.
امام خمينى، پيشين، ج 1،ص 65. 38.
امام خمينى، پيشين، ج19،ص 242. 39.
امام خمينى، پيشين، ج 21،ص 178. 40.
امام خمينى، پيشين، ج13،ص 218. 41.
امام خمينى، پيشين، ج13،ص217. 42.
امام خمينى، پيشين، ج13،ص 218. 43.
امام خمينى، پيشين، ج 8،ص 238و237و8، همچنين در
ج1، ص 234وج6 ص 231و ج7 ص285و17. 44.
امام خمينى، صحيفه نور، ج7،ص16. 45.
امام خمينى، پيشين، ج 18،ص36. 46.
امام خمينى، پيشين، ج7، صص 282 -283 با كمى
تصرف در تركيب جمله. 47.
امام خمينى، پيشين، ج1، ص 350. 48.
امام خمينى، پيشين، ج 1،ص186. 49.
امام خمينى، پيشين، ج 2،ص 241. 50.
امام خمينى، پيشين، ج 21،ص69. 51.
امام خمينى، پيشين، ج 2،ص 15. 52.
امام خمينى، پيشين، ج6،ص 18. 53.
امام خمينى، پيشين، ج 5،ص 114. 54.
امام خمينى، پيشين، ج 2،ص 138. 55.
امام خمينى، پيشين، ج6،ص233. 56.
امام خمينى، پيشين، ج 4،ص166. 57.
امام خمينى، پيشين، ج 8،ص 195. 58.
امام خمينى، پيشين، ج19،ص 4. 59.
امام خمينى، پيشين، ج 4،صص166-167. 60.
اين اصل قرآنى، از آيات و روايات مختلفى
استنباط مىگردد; از جمله: آيه مباركه «اشداء
على الكفار رحماء بينهم» فتح /29، و آيه
مباركه: «الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من
الظلمات الى النور والذين كفروا اوليائهم
الطاغوت يخرجونهم من النور الى الظلمات»
بقره / 225. و آيه مباركه «ولا تتخذوا الذين
اتخذوا دينكم هزوا و لعبا من الذين
اوتواالكتاب من قبلكم و الكفار اولياء»
مائده /57. و روايت: «من احب لله و ابغض لله و
اعطى لله فهو ممن كمل ايمانه»، امام صادق (ع)،
اصول كافى، چاپ مكتبة الاسلاميه، تهران، ج 2،
ص 101. و روايت: «كونوا لظالم خصما و للمظلوم
عونا»، امام على (ع)، نهجالبلاغه، نامه47.
61.
امام خمينى، صحيفه نور، ج17،ص 51. 62.
امام خمينى، پيشين، ج6،ص116. 63.
بقره،279. 64.
امام خمينى، صحيفه نور، ج 11،ص 10. 65.
امام خمينى، پيشين، ج 14،ص66. 66.
نساء، 141. 67.
امام خمينى، پيشين، ج 2، ص139. 68.
امام خمينى، پيشين، ج16، ص37. 69.
امام خمينى، پيشين، ج 18، ص 32. 70.
امام خمينى، پيشين، ج17، ص 120 - 121. 71.
امام خمينى، پيشين، ج 4، ص 85. 72.
امام خمينى، پيشين، ج 2، ص139. 73.
امام خمينى، پيشين، ج19، ص 75. 74.
امام خمينى، پيشين، ج 14، ص3. 75.
امام خمينى، پيشين، ج 14، ص 1. 76.
امام خمينى، پيشين، ج 14، ص 2. 77.
امام خمينى، پيشين، ج 1، ص3. 78.
امام خمينى، پيشين، ج 1، ص 44. 79.
امام خمينى، پيشين، ج 1، ص 204. 80.
امام خمينى، پيشين، ج 5، ص37. 81.
امام خمينى، پيشين، ج16، ص 20. 82.
امام خمينى، پيشين، ج 1، ص 121. 83.
امام خمينى، پيشين، ج 5، ص37. 84.
امام خمينى، پيشين، ج 1، ص 160. 85.
امام خمينى، ولايت فقيه، (حكومت اسلامى)،
پيشين، ص 32. 86.
امام خمينى، پيشين، ص 24. 87.
امام خمينى، پيشين، ص 32. 88.
امام خمينى، صحيفه نور،پيشين، ج 2، ص113. 89.
امام خمينى، پيشين، ج 5،ص 150. 90.
امام خمينى، پيشين، ج19،ص 11. 91.
امام خمينى، پيشين، ج16،ص270 . 92.
امام خمينى، پيشين، ج 18،ص233. 93.
امام خمينى، ولايت فقيه (حكومت اسلامى)
،پيشين،ص6. 94.
امام خمينى، صحيفه نور،پيشين، ج6،ص219. 95.
امام خمينى، پيشين، ج 1،ص227. 96.
امام خمينى، پيشين، ج 1،ص 252. 97.
امام خمينى، پيشين، ج 1،ص223. 98.
امام خمينى، پيشين، ج 1،ص227. 99.
امام خمينى، پيشين، ج 21،ص176. 100.
امام خمينى، كشف الاسرار ،صص 224- 225. 101.
امام خمينى، صحيفه نور،پيشين، ج 8،ص 138. 102.
امام خمينى، پيشين، ج 2،صص43-44. 103.
امام خمينى، پيشين، ج 4،ص37. 104.
قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، اداره كل
قوانين و مقررات در نهاد رياست جمهوى،
تهران1369، اصل اول و دوم ،ص 61-62. 105.
همان، اصل ششم . 106.
در اين باره ر. ك به: امام خمينى، صحيفه نور،
ج17،ص 50وج 21،ص 38. 107.
امام خمينى، صحيفه نور، ج3،ص 158. 108.
امام خمينى، پيشين، ج3،ص159. 109.
امام خمينى، پيشين، ج 21،ص 90. 110.
امام خمينى، كشف الاسرار، ص 34. 111.
امام خمينى، صحيفه نور، ج 4،ص 190. 112.
امام خمينى، پيشين، ج 1،ص76. 113.
امام خمينى، پيشين، ج 4،ص 85. 114.
همان . 115.
امام خمينى، پيشين، ج 21،ص 194. |