امام خميني (ره) يك حقيقت هميشه زنده

 زينب سيدميرزايي

براي زيارتش, سر از پا نمي شناسم. همراه كارواني از ديار كريمه اهل بيت , حضرت معصومه سلام الله عليها به ديدار حرمش مي شتابم و اتوبوس مشتاق تر از ماجاده ها را طي مي كند.
دلم براي شنيدن صدايش تنگ شده است. جانم براي زيارت ضريحش بي قراري مي كند. آن روزها وقتي در
حسينيه جماران به ديدارش, ديدگانم متبرك مي شد, غم از فرهنگ لغات ذهنم پاك مي شد.
يادش بخير. وقتي برخاست و بر سر طاغوت, فرياد برآورد با صدايش انديشه هاي بي جان جان گرفتند
و افكار فروخفته در گورهاي دنيازدگي زنده مي شدند. وقتي برمي خاست, طنين ندايش بر
دلها مي نشست, و از آن پس ديگر هيچكس ننشست. با اشاره او بايد همه, پرده هاي تاريك
را كنار مي زدند. بايد, بندهاي اسارت را مي گسستند و شوري از جنس شور حسيني و حميت فاطمي برپا مي كردند. امام خميني (قدس سره) از دل حرم جوشيد و از ارتفاعات تابناك فيضيه طلوع
كرد و بر قله هاي بلند انديشه تابيدن گرفت. صدايش ترجمان « قولوا لااله الاالله
تفلحوا » ي خاتم النبيين بود و طنين صداي علي عليه السلام. فريادش آواي مظلوميت و قيام امام
حسين عليه السلام بود وپژواك كلام ستارگان كه از گذرگاههاي تاريخ و از دهليزهاي تنگ زمان مي گذشت و بر دل مي نشست. اما طاغوت فرهنگي ,حضورش را تاب نمي آورد. او را در پس ابرهاي تبعيد
حبس كرد. اما غافل از اينكه نور از پس ابر, جلوه اي تازه تر دارد. برخلاف پندار آنانكه نور را نمي خواهند و بر زخم تنهايي خورشيد نمك بي وفايي مي پاشند; هم آنانكه بر صورت ماه سيلي مي زنند و عطش ستارگان را با زهر پاسخ مي گويند. بر خلاف پندار آنان كه شقايق را تشنه سر مي برند. او ساكت نماند زيرا حركت از ملكوت بركت يافته بود و خروش رودهاي قيام بسيار جدي بود. نگاه آسمانيان معصوم, بدرقه راه انقلابيون بود و قطره هاي خون سربداران جوان, تضمين پيروزي انقلاب. در ادبيات امام خميني, آزادي در سايه سار آزادگي ارزش داشت. او حاكميت دين را ضامن تعالي بشر مي دانست. و صلاح را در اصلاح انديشه ها از موهومات خداگريزي و دين ستيزي مي دانست. امام خميني, شهادت را هنر مردان خدا مي دانست و فرهنگ شهادت طلبي را, نه خشونت خواهي كه با پرمحتواترين صفحه كتاب انديشه بشري مي دانست. امام پروانه هاي بي قرار, در يكروز بهاري كه خورشيد برآمد, ديگر نتابيد. طوفاني در دلها بر پا بود كه شاخساران احساس را در جانها مي شكست و باران , سهمگين اشك بود كه بر هر صورتي جاري مي شد. همه مي گريستند و فرزند خورشيد را به خاك مي سپردند. اما قرار شد يادش, پيامش و حضورش به دلها سپرده شود.
ما مي گريستيم و رهبرمان با نوازش كلامش اشك هايمان را پاك مي كرد. امام رفت; تنها شديم; اما تنها نمانديم. او در آينه تاريخ ماندگار شد. عكس رخش در جمال محبوب تجلي يافت و به تعداد همه بسيجيان و استشهاديون جهان پرتو افشاند. امروز مائيم و جمهوري اسلامي كه ماندگارترين يادگار ماه جماراني است.
امروز مائيم و رهبري فرزانه كه چفيه عزم و اقتدار بر دوش نهاده است. و امروز مائيم و دشمنان كه اينك با سلاح فرهنگ و با حربه جهاني شدن به پيكارمان آمده اند. آمده اند تا آنچه امام هديه مان كرد, بربايند.
و تاريخ, تنهايي و مظلوميت اهل بيت را برايمان تكرار كنند. با صداي صلواتي به خود مي آيم. . . به حرم امام رسيده ايم. صداي دلنشيني از بلندگو پخش مي شود. اين صدا در فضا طنين افكنده است كه « امام خميني يك
حقيقت هميشه زنده است. »