سيماى
امام در ادبيات معاصر
حسن
خادم وقتى
صحبت از امام مىشود و يا تاثير آن روح بزرگ
بر پيكر ادبيات ما، نمىتوان از دورى اين
درياى ژرف تاسف نخورد. مقصد ما آسمان است و
عشق زمين گسترده آن. و امام حقيقتى است كه
همه اين معانى را در خود دارد. خورشيد فقط بر
گياه و طبيعت و آب و هوا تاثير نمىگذارد،
حتى در خاطرات ما نيز گرماى آن حس مىشود.
خورشيد مادر همه اسطورههاست. اگر آفتاب
تابان نبود چگونه كلمات و هستى آشكار مىشد؟
معناى خلقت چگونه تفسير مىشد؟ و ما، در
كدام بيراههاى بايد خداوند را مىجستيم.
اما با طلوع خورشيد كه تجلى عشق خداوند بر
مخلوقاتش است، سهم هر يك، از اين پديده الهى
معلوم مىشود و هر موجودى به فراخور نيازش
از آن بهرهمند مىشود. همين كه خورشيد در
هر سپيده دم طلوع مىكند، زندگى جارى مىشود
و امام عين زندگى است كه بر همه پديدههاى
انسانى عصر حاضر تاثير ژرف و عميق خود را
گذاشته است. من گمان نمىكنم روزى فرا رسد
كه امام كه همچون خورشيد مىدرخشد، در پشت
افق تاريخ پنهان شود. امامى كه راه آسمان را
براى ما گشوده است، بدون شك جايگاهى فراتر
از اسطورههايى دارد كه در كتابهاى فرهنگ
اساطير مىتوان آنها را يافت. وقتى
از امام به عشق و آزادى و آسمان راه مىيابى،
آن وقت آيا درست است كه كاسهاى به دستبگيريم
و سهم امام را در باورهاى نوظهور مذهبى و يا
تاثيرش را بر ادبيات اين مرز و بوم طلب
كنيم؟ من
هيچگاه خاطره ديدارم از خانه امام را
فراموش نخواهم كرد. تقريبا دو سه روز قبل از
نگارش اين مقاله بود كه به اتفاق يكى از
دوستان قدم به خانه امام گذاشتم. اولين بارى
بود كه آنجا را از نزديك مشاهده مىكردم.
دچار حيرت شدم و به خودم گفتم، چطور آن همه
عظمت در اين خانه تنگ جاى گرفته بود؟ شايد
اشتباه من از آنجا ناشى مىشد كه گمان مىكردم
انسانهاى بزرگ و تاريخ ساز حتما در مكانهاى
بزرگى همانند كاخ و ساختمانهاى مجلل و با
شكوه بسر مىبرند. از ميان حياط هيچ چشماندازى
به افق و دريا و دشت و جنگل و شهر ندارد. يك
ديوار سفيد و مرتفع ديد چشمانت را به يك
حياط پنج مترى محدود مىكند. همه جا بسته و
در سكوتى به رنگ سفيد. ديوارهايى خالى از
شعار و هجوم و تهديد و ارعاب با صاحبى سرشار
از شعر و شور و عشق و اميد. در
همين هنگام دوستم به درى اشاره كرد كه در
وسط ديوار مقابل به پنجره كار گذاشته شده
بود. او گفت: امام
از اينجا وارد حسينيه مىشد. اينجابود
كه پى به اشتباه بزرگ خود بردم و دانستم كه
آن مرد به واسطه ارتباط با مردم و پيوند با
آنها بود كه امام شده بود. از عشق و ايمان به
خداوند هر چه نصيب برده بود، آن را بين
انسانهاى مظلوم و مريدان راه حق تقسيم مىكرد.
امام كه آمد سينه خود را گشود و آزادى را به
ارمغان آورد. آرى آنجا خانه امام بود. خانهاى
كوچك و تنگ كه تنها به قلبها و دلهاى مردم
راه داشت، روزنهاى كه از آنجا هر روز
خورشيد طلوع مىكرد و تحولات و بيشتر حوادث
جهان را از وجود خود متاثر و تاريخ عصر حاضر
را به قدرت تقوى و جهان بينى خود دگرگون
ساخت. من
براى نوشتن اين مقاله به فهرست عناوين
ارائه شده بارها نظر افكندم تا يكى را براى
نوشتن مطلبم برگزينم. عناوين در مجموع خيال
برانگيز، فكر برانگيز و متاثر از حقايقى
است كه بر ابعاد و رشتههاى مختلف ادبيات
اين مرز و بوم حاكم شده است. اما من خالى از
فايده نديدم كه اگر قرار است در اين وادى
انديشه كنم، چه بهتر كه از تجربه خودم يادى
كنم، شايد بيان اين تجربه به نوعى ولو اندك
و ناچيز به دنياى اين مفاهيم و ارزشهايى كه
در اين عناوين ارائه شده پنهان است، راه
يابد و صاحبان قلم و انديشمندان را راضى كند.
چيزى
كه به نام ادبيات در كتابها و نشريات مىخوانيم،
مجموعهاى از احساسات و عواطف، حوادث و
اتفاقاتى است كه انسانها از آنها شديدا
متاثر و گاه موجب تحولاتى شدهاند و در نظر
آدمى هنرمند، از چنان اهميتى برخوردار
هستند كه ناگزير قلم به دست مىگيرد و به
ثبت آنها مىپردازد. ثبتحوادث
و تاثرات و عواطف دورنى توسط هنرمندان و هر
آنچه مربوط به احساس و انديشه مىشود، نياز
بشر در همه اعصار بوده و هست تا در سايه آن،
مسير انديشههاى برتر را بيابد و با الهام
گرفتن از ثمره قرنها تلاش و تفكر
هنرمندانه، به رشد و شكوفايى بيشترى نائل
گردد. آثار ادبى و هنرى، ستونهاى اصلى يك
جامعه خلاق و انديشمند محسوب مىشوند. تكيه
بر اين آثار بايستى با نگرشى عميق صورت
پذيرد زيرا اين ستونهاى فناناپذير بر
افكار و انديشهها سايه خواهد افكند و چه
بسا قادر خواهند بود مسير روشن الهى ما را
به بيراهههاى بىسر انجام و يا بدفرجامى
بكشانند. ادبيات
پيوند گريزناپذيرى با زندگى انسانها و نحوه
نگرش آنها به جهان بيرون و پيرامون خود دارد.
روح هستى در زندگى و طبيعت جارى است و
ادبيات نيز انعكاسى از اين روح آسمانى است.
ادبيات هم چون آبى است كه در رودخانه زندگى
جارى است. از آن تاثير مىگيريم و هم چون
هوا به آن نياز داريم تا تاملات و تاثرات
خود را در آن ببينيم و يا از آن بكاهيم و حس
همدردى را در آن بيابيم و در اين آئينه بزرگ
و شفاف سرنوشتيكديگر را در آن نظاره كنيم. انتخاب
عنوان هميشه فكر برانگيز و مشغول كنده بوده
است. عنوان مقاله مثل چهرهاى مىماند كه
در پس آن انديشهاى نهفته است. با خودم
انديشه كردم كه چه عنوانى گوياى مطلب و
برازنده نام امام و تاثير آن بر ادبيات ما
مىباشد. پس از دقايقى انديشه، شانزده
عنوان بر اين قلم به شرح زير جارى شد: آخرين
اسطوره ادبيات ما مردى در ساحل ادبيات.
بازگشت اسطوره به ادبيات ما. بزرگترين
داستان پرداز عصر ما. آن مرد يك دريا حكايت
در سينه داشت. گنجينه ادبيات ما. روح مقدس
ادبيات ما. در باغستان خيال جاى او خالى بود.
داستانهاى فقير ديروز و حكايتهاى غنى امروز.
بازگشت اسطورهها. تاثير امام بر ادبيات ما.
امام ما، شكوه و عظمت ادبيات ما، عصر امام و
تاثير آن بر ادبيات. قرن پوچى و طلوع ستاره
ولايت. امام سهم نمىخواهد. و امام روح تازهاى
در همه اسطورههاى مدفون در زمان دميد. و
در حالى كه در انديشه بودم يكى از اين
عناوين را انتخاب كنم، ناگهان جادوى چشمهايش
كلامم را ربود و با تبسم مرموز خود قلمم را
طلسم كرد. اينك
به شرح خاطره و تجربهاى مىپردازم.
انشاءالله كه براى انديشمندان و نويسندگان
تواناى اين مرز و بوم خالى از فايده و لذت
نباشد. چند
سالى مانده به پيروزى انقلاب، هجوم تخيلات
بىحد و اندازه در ذهنم آغاز شد. اين دنياى
پنهانى كه مرا به تسخير خود درآورده بود و
هر روز نقشى را در خيال مىزد و من، ناتوان
از مقاومت و يافتن علتهاى آن. همين كه فكر و
انديشهام با قلم آشنا شد كار نوشتن در
غالب داستان آغاز گرديد. همين جا اعتراف مىكنم
در آن محيط بسته و جو اختناق كه مفسدين و
بيگانگان بر فرهنگ اين مرز و بوم هجوم آورده
بودند، به عنوان يك جوان و كسى كه قلم به دست
گرفته، انگيزه چندانى براى نوشتن نداشتم.
اين نوشتن نياز من بود نه تكليف. لذا با شور
و شوقى تمام بدون هيچ انگيزه و هدف خاصى مىنوشتم
و همين كه خيال و ذهن پرآشوبم آرام مىگرفت،
قلم به كنارى مىافتاد. تنها اميدو پشتوانه
من ياد خدا بود - هر چند كه اغلب كارم به
فراموشى مىكشيد - اما به هر حال مرا آرام
مىكرد و به من اميد مىبخشيد. ياد خدا
روزنه درخشانى در ذهنم گشوده بود و من بىاختيار
به هر پديدهاى از آن روزنه و دريچه نورانى
مىنگريستم. حداقل خاصيتى كه ياد خدا در آن
ايام براى من داشت اين بود كه مرا از تنگ
نظرى و يك بعدى نگرى به پيرامونم برحذر مىداشت.
مثلا وقتى وارد باغستان خيالى و انديشههاى
ديگران مىشدم، بدون آن كه دچار ترس و
واهمه شوم، در آن به گشت و گذار مىپرداختم
و با آن كه در اين باغستانها ميوههاى
گوناگون و يا حتى بظاهر ممنوعهاى نيز وجود
داشتند، اما به پشتوانه ياد و ذكر خداوند،
آن ميوهها را مىچشيدم بىآن كه به من
گزندى برسد. اين هدايتگر درونى ديد و نظرم
را وسعت مىبخشيد و مانع از آن مىشد كه
عقايدم در يك دايره تنگ و بستهاى بيافتد و
هم چون چرخى بىهدف به دور خود بگردد. به
ياد مىآورم كه همان ايام و سالها كه
مطالعه آثار داستانى و ادبى برخى نويسندگان
كشورمان را آغاز كرده بودم، عدهاى بودند
كه مرا از خواندن برخى كتابهاى از جمله بوف
كور صادق هدايتبر حذر مىداشتند. مىگفتند
حكايتشومى است و چه بسا كه خواننده آن از
هستى خود قطع اميد كند و دستبه خودكشى
بزند. اين دليل براى پرهيز از مطالعه اين
اثر براى من قانع كننده نبود و بىاختيار
مرا به ياد موضوعى انداختبسيار عبرت آموز
و آن اينكه پدرى همين كه ديد پسرش به سراغ
وسايل شخصى او رفته است، به او گفت: تو مىتوانى
به وسايل من دستبزنى، اما به آن قفسهاى
كه در گوشه كتابخانه است، كارى نداشته باش. خلاصه
اينكه آن پسر هنوز موفق به گشودن آن قفسه
ممنوعه نشده بود كه ما نيز رمان بوف كور را
به پايان رسانديم. البته قفسه خالى بود. مهم
اين بود كه به هر تقديرى آن قفسهاى كه بر
آن قفل زده شده بود، يك روزى توسط آن پسر باز
مىشد. زيرا اين حس كنجكاوى انسان است كه مىخواهد
به همه جا سر بكشد و همه چيز را تجربه كند و
بداند كه مسيرها و راههاى پيش چشم او به كجا
منتهى مىشود؟ انسان آگاه ممكن نيست دست از
كنجكاوى و تحقيق و تجربه و آزمايش بكشد،
زيرا بدنبال يافتن علتهاست و مىخواهد
هستى خود و عالم خارج را به نوعى در نظر خود
توجيه كند و يا به ناختبيشترى برسد، زيرا
انديشه و ذهن انسان داراى جوهرى استخود
جوش كه لحظهاى از حركتباز نمىايستد.
برخى از آقايان و فضلا و انديشمندان پا را
فراتر نهاده و به طور كلى مطالعه و خواندن
آثار ايشان را حرام و ضد دين معرفى مىكردند.
اينجا بحث ما بر سر آثار برخى از نويسندگان
نيست. غرض اينكه نبايد اجازه بدهيم افكارى
غلط بر جامعه و انديشمندان ما حاكم شود و ما
را از محصول انديشه ديگران محروم كند. آن
بوف كور مثل آن قفسه خالى نبود. داخل آن چشم
انداز زيبايى وجود داشت. منظرهاى جادويى و
سحر كننده با پارهاى گفتارها كه عميقا بر
دل مىنشيند و خواننده بىاختيار با آن
مفاهيم احساس همدردى مىكند. اما مىخواهم
بگويم صرف نظر از ارزشهاى اين قبيل آثار،
اين مشكل آثار ايشان نبود كه به نوعى دچار
خودباختگى و يا سرگردانى ذهنى و بىسرانجامى
بود. در واقع ادبيات داستانى پيش از انقلاب
ما در مجموع متاثر از فرهنگ شاهى و ارزشهاى
غربى حاكم بر آن بود. در اين جو محيط، سنتهاى
ملت ما رو به نابودى مىرفت. ارزشها مسخ و
يا منزوى و انديشه و هنر برگرد مفاهيم و
ارزشهاى متاثر از نظام شاهى مىچرخيد.
هنرمندان هنر خود را به اين طايفه عرضه مىكردند
و صد البته متاثر از فرهنگ حاكم بر جامعه و
محيط خود بودند و آثار آنها نيز مملو از
ارزشهاى كاذبى بود كه هم چون تارهاى فاسد
كنندهاى بر پيكر اجتماعى تنيده بود. آدمها
وقتى در اين باغ خيال انگيز به گردش مىپرداختند
همانجا هم ماندگار مىشدند. آنهايى كه خود
خالق اين باغ عجيب و طلسم كننده بودند و كم و
بيش به سرانجامى ايدهآل و اميدوار كننده
نرسيدند، در نقش باغبان، ميوه انديشه خود
را به خورد رهگذران و تمناكنندگان هنر و
انديشه برتر، مىدانند. و نتيجه هم از قبل
معلوم بود: گسترش فساد، بىبندوبارى، هنر
غيرمتعهد و سرانجام به بار آمدن محصولى به
نام انسانى در بند هواها و نفسانيات خود. قدم
زدن در اين باغهاى خيال انگيز تنها مرا در
شناخت اين انديشهها و اين طايفه گمگشته در
هواهاى نفسانى يارى مىرساند. داستانها
مملو از انديشههاى دين ستيزى، تحريك قواى
نفسانى و شهوى انسان و به يك جمله حذف
اسطورهها و ارزشهاى دينى و الهى استوار
بود. به ندرت آثارى پيدا مىشد كه خالى از
اين نوع تمناهاى شيطانى مىبود. اما نبايد
دور از نظر داشت كه اين نويسندگان نيز با
همه تجربه و آگاهى خود متاثر از فساد حاكمان
و جامعه آن روزگار خود بودند. ارضاى تمايلات
و رسيدن به شهرت و محبوبيتبه قيمتسرسپردگى
به بيگانگان و شياطين، معاملهاى بود كه
ثمره تلخ و زشتخود را نيز داده بود. چيدن
اين ميوهها زشتبود و استفاده از آنها
نيز نتيجه غمانگيزى در برداشت اما براى
هنرمندان گريزى هم نبود. جز
تعدادى انگشتشمار از اين آثار ادبى و
داستانى بقيه آثار راه به جايى نبردند و كم
و بيش به فراموشى سپرده شدند. انسان معمولا
به دنبال ايده آلها و كمال مقصود خود مىرود.
گاه آن را در درون خود مىجويد و گاه در
ميان حكايتها و افسانهها. او نيازمند يك
وجود برتر و آگاه با جاذبههاى فرازمينى
است و همواره نيز آن را مىيابد چه در قالب
يك منجى و عالم دينى و چه در شكل و شمايل يك
جنگاور و كشنده ديوهاى سياه و سفيد. يافتن
اين ايدهآل فراتر از خود راهى است كه شايد
او را به كمال خود برساند يا لااقل قادر است
تمايلات روحى او را به نوعى ارضاء كند. زيرا
قهرمان جدا از هر شكل و شمايلى كه دارد،
بدون شك روح مقتدرى خواهد داشت و كم و بيش با
جهان و اسرار آن آشناست. چه كسى از اين سمبل
عشق و آزادى و ايمان و اقتدار بىنياز است؟
من هم نيازمند چنين قهرمانى بودم و هميشه
احساس مىكردم در اين مسير ناشناختهاى كه
ياد خدا چراغ روشن آن است، بالاخره مراد و
سمبل عشق و آزادگى و ايمان را در چهرهاى
برتر و نورانى ديدار خواهم كرد. هر چند چنين
ديدارى رويايى بيش نبود اما اميدم هرگز
تباه نشد تا اينكه سرانجام ستاره انقلاب
درخشيدن گرفت. سپيده سرزد و پليدىها رختبربست
و مفسدين به سايهها و تيرگىها و تاريكىها
خزيدند، زيرا خورشيد فروزانى طلوع كرده بود
كه در ميان پنجهاش آزادى و استقلال، كرامت
و شرافت انسانى و ايمان به خداوند يكتا مىدرخشيد.
آرى امام اين قهرمان آزادى و انسانيت كه
ديوهاى درون و بيرون را به اسارت و عجز و
درماندگى كشانده بود، از ميان ماه تابان
آسمان ولايت طلوع كرده بود. و مردم مظلوم
اين ديار عكس رخ محبوب خود را در قرص ماه مىجستند
زيرا از سلاطين و حكمرانان روى زمين بيزار
شده بودند. آنها جز فساد و تباهى و ذلت چيزى
برايشان به ارمغان نياوردند و هر چند خيال
انگيز و غيرواقعى مىنمايد، اما عدهاى
سيماى شگفت انگيز او را به قدرت ايمان و
تلقين فرازمينى در پيكره ماه تابان نظاره
كردند و اين آغاز حضور مردى بود از تبار
آسمان. اين
همان قهرمانى بود كه همواره در وجودم
جستجويش مىكردم، نه در بيرون. آن را يافتم:
او همان كسى است كه به هيچ قدرتى باج نخواهد
داد و آسمان غيب، انوار ايمان خود را بر
سيماى مقدسش تابانده است. اين قهرمان آزادى
و ايمان در نظر من دو چهره داشت. يك چهره او
متعلق به مردم مظلوم و در بند زمين بود و
چهره ديگر او متعلق به آسمان و راز و رمزهاى
دنياى باطن و درون بود. او با صلابت و اقتدار
روحى و جاذبه فرازمينى بساط ظلم و شاه را
برچيد و عزت و شرافت از دست رفته را به
مسلمين و مردم محروم و مظلوم بازگرداند. اما
چهره ديگر او، نگاه جادوئى او حكايتها مىآفريد.
سنتهاى غلط و آلوده به تعصبات غيردينى را مىزدود
و بندهاى نامرئى را از دست و پاى عرفان و هنر
مىگسست. اما با اين همه او دست نيافتنى بود.
چهره به ظاهر زمينى او به مسلمانان و تودههاى
مردم انقلابى و رها شده از بند ظالمين تعلق
داشت، اما چهره آسمانى او كه سرشار از عشق و
الهام بود، همچنان دست نيافتنى. فقط گاهى
اوقات رگهاى از اين درياى جنون انگيز بر
عكس يا تصويرش نقش مىبست. يك نگاه او به
سوئى ناپيدا، روح آشفته و حيران مرا به دست
طوفانى آسمانى مىسپرد. تصاوير و عكسهاى او
سرشار از الهام بود. نگاهش قهرمانها و
شخصيتهاى داستانى را از بلاتكليفى و
سرگردانى رهايى مىبخشيد وبا قدرت و نفوذ
ايمان خود آنان را به رستگارى مىرساند. نگاه
او در هر تصويرى رمز و نشانهاى از آسمان و
غيب داشت. اين تصاوير كه گاه بر در و پيكر
عكاس خانهها و يا در صفحات روزنامهها و
دستفروشندگان دوره گرد به چشم مىخورد،
منبع و سرچشمه الهام در قصههاى من شده بود.
نياز به اين تصاوير را با همه وجودم احساس
مىكردم، زيرا نفوذ نگاهش براى من كليد
ورود به آسمان بود. لذا بىوقفه به جستجوى
تصاوير او پرداختم. هر روزنامهاى كه تصوير
تازهاى از او را به چاپ مىرساند، آن را
خريدارى و عكس را جداگانه نگهدارى مىكردم.
به مغازههاى عكاسى مراجعه مىكردم و هر
روز كه مىگذشت عكسهاى من غنىتر و متنوعتر
مىشد. جستجوى
چندين ساله در تهران و شهرهاى گوناگون باعثبوجود
آمدن گنجينه با ارزشى از تصاوير امام شده
بود. آلبومها پر از تصاوير شگفت انگيز شده
بودند. بيش از هر چيز تبسمهاى مرموز و
چشمهاى پرجاذبه و طلسم كننده برخى تصاوير
بودند كه به من الهام مىبخشيدند. به نظرم
فراتر از حالتهاى عادى يك مرد فقيه هشتاد و
اندى ساله بود. نگاهها و حالتهاى عجيب و
خارق العاده او خبرها ز اسرار و حوادثى مىداد
كه از دسترس زمينىها و افكار بسته آنها
بدور بود، اما من به خوبى احساس مىكردم
صاحب اين نگاهها و لبخندهاى مرموز دنيائى
را نظارهگر است كه از چشم ما پنهان مانده
است، آرى الهام گرفتن از حالات و نگاه امام
و كشف اينكه در هر چهره، حالت و مفهوم خاصى
را القاء مىكند، به همراه ياد خداوند،
عامل تغذيه روحى و معنوى من از اين همه
جذابيت و زيبايى شده بود. به فرمان او
دوشنبهها و پنجشنبهها روزه مىگرفتم و
طبق فرمايش ايشان در هر چند ماهى يكى دو
داستان كوتاه خلق مىشد. و سرانجام بيش از
هفتاد داستان كوتاه و ده رمان ثمره عشق به
امام و عمل به توصيههاى او بود، آن هم در
كمتر از ده سال. امام به شخصيتهاى داستانهاى
من ارزش معنوى و الهى مىبخشيد و آنها را از
بىسرانجامى رهائى مىبخشيد. در
حقيقت نويسنده اين آثار بود كه كم و بيش
دچار تحول روحى و معنوى شده بود و ثمره آن
خلق آثارى بود كه به دور از هر گونه شعارى،
ارزشها و مفاهيم انسانى و ايمانى را به
نمايش مىگذاشت. تاثير
وجود مبارك ايشان بر آثار داستانى من تنها
گوشهاى از بركتحضور وى و توجه من به
توصيههاى ايشان بود. احساس مىكردم رابطهاى
بين ما برقرار شده است. ابتدا در نظرم خيالى
بيش نبود اما بعدا دريافتم حقيقت دارد.
اجازه بدهيد خاطرهاى از حضرت امام
برايتان بازگو كنم كه تاكنون جائى بيان
نكردهام. در آن ايام كه حضرت امام در قم
تشريف داشتند و من در تهران بودم، ناگهان
هوس ديدن ايشان از نزديك به سرم زد. گفتم
بايد بروم اين چهره شگفتانگيزى كه تا اين
اندازه بر من تاثير گذاشته را از نزديك
ببينم. شايد من اشتباه مىكنم، شايد خيال
مىكنم رابطهاى وجود دارد، شايد اين
ذهنيت من است، شايد من در خيالات و تصوراتم
از او يك چهره فرازمينى و خارق العاده ترسيم
كردهام، آن هم به دليل آن كه به چنين
قهرمانى اسطورهاى كه فقط در داستانها و
افسانهها و يا متون مذهبى مىتوان يافت،
نياز دارم. با
همين فكر و خيالات دوربين جيبى كوچكى تهيه
كرده و عازم قم شدم. بين راه همهاش به خودم
مىگفتم: آخر اين همه راه مىروى كه چه
بشود؟ ديدن امام كه به همين سادگى نيست.
هزار مانع سر راهت قرار دارد. سرانجام
به شهر قم رسيدم. كوچهاى كه امام آنجا
اقامت داشت، تقريبا خلوت بود. سئوال كردم. آيا
مىتوان امام را ملاقات كرد؟ و
پاسخ شنيدم: امام
ملاقات عمومى نداره. انشاءالله فردا. همانجا
بلاتكليف ايستادم. همه
جور فكر و خيال كردم، اما هيچكدامش نشد. تا
اينكه ناگهان اتفاقى افتاد: حدود پانزده
پاسدار كه عازم كردستان بودند، آمدند مقابل
خانه امام و گفتند; تا ما امام را ملاقات
نكنيم، به كردستان نمىرويم! اين شانس هم
داشت از دست مىرفت، زيرا آنها با لباس
پاسدارى و شهادت و ايثار آماده شده بودند تا
داخل خانه امام شوند. اين عده مدتى منتظر
شدند اما كسى آنها را به داخل شدن هدايت
نكرد. تا اينكه ناگهان در خانه امام گشوده
شد و مردى يك صندلى چوبى با خود به بيرون
آورد و آن را به روى زمين قرار داد. يكدفعه
كوچه پر از آدم شد. از قضا من كنار در خانه با
نااميدى ايستاده بودم. صندلى در دو قدمى من
قرار گرفته بود و در همين لحظات ناگهان از
شكاف در خورشيدى تابان سر برآورد. گيج و
حيرت زده و در حالى كه باور نداشتم، امام را
در يكى دو قدمى خود ديدم! چهره مثل قرص
آفتاب، گويى كه فراسوى زيارت كنندگان مىنگريست،
به نقطه و مكانى كه نمىتوان آن را نشان داد.
با انگشت، سينه امام را لمس كردم مىخواستم
باورم شود چنين معجزهاى حقيقت دارد! امام
گويى هيچ كس را نمىديد اما انگار همه را
زير نظر داشت! من هم از فرصت استفاده كردم و
چند عكس گرفتم تا اينكه پس از گذشت لحظاتى،
امام با آن تبسم مرموز و پرجاذبه خود ، ما را
ترك كرد. آن
شب را در مسافر خانهاى سپرى كردم. قصد رفتن
نداشتم، زيرا فهميده بودم فردا صبح ديدار
عمومى خواهد داشت. صبح
ساعت 9 با ذوقى تمام به سمتخانه امام به
راه افتادم. كوچه مملو از جمعيتبود. خبر
داشتم كه امام روى پشتبام قرار مىگيرند
و جمعيت داخل كوچه او را مىبيند. من پاى
ديوار ايستاده بودم و موج جمعيت فشارى به من
وارد نمىكرد. دوربين در دست منتظر بودم. با
آن كه به آرزويم رسيده بودم و امام را از
فاصله يكى دو قدمى ديده بودم، اما دلم مىخواست
امام به من نگاه كند! اين هم خواسته ديگرى
بود كه همان صبح آرزو كرده بودم. گفتم مگر مىشود
امام از روى پشتبام همه را رها كند و به من
خيره شود؟ با آن كه مىدانستم همه چيز طبق
ميل و خواست من نمىشود، چنين آرزويى كردم.
و ناگهان امام روى بام خانه ظاهر شدند، گويى
طوفانى برفراز كوچه پديدار شد و سيل جمعيت
چنان به جنب و جوش افتاد كه لحظاتى احساس
كردم به سلامت از اين كوچه بيرون نخواهم رفت.
دوربين
كوچكم را آماده كردم و از خدا خواستم امام
به سمت من بنگرد. در اين هنگام اتفاق عجيبى
افتاد. امام كه براى جمعيت دست تكان مىداد،
گويى كه پيامى زير گوشش خواندند، ناگهان
جمعيت را رها كرد و سرش را پايين گرفت و به
چشمان من خيره شد. در طلسم نگاهش لحظاتى غرق
شدم بعد ناگهان به خود آمدم و بلافاصله يكى
دو عكس گرفتم. سرم را پايين گرفتم زيرا
گردنم خسته شده بود. كمى بعد دوباره متوجه
امام شدم. نگاهش كردم. با نگاه مرموزش مرا مىنگريست.
تبسم پرجاذبهاى بر لبانش نقش بسته بود،
گويى اصلا در مقابل او يك موج خروشان از
جمعيتحضور ندارد. مثل اينكه فقط ما دو نفر
بوديم. آنقدر
نگاهم كرد كه راستش از جمعيتشرمنده شدم و
با دستبه امام اشاره كردم كه ديگر بس است! امام
پنجهاش را به طرز شگفت انگيزى كه رعشه بر
بدن مىافكند، از برابر نگاه مرموز و سيماى
متبسمش عبور داد و بين تصوير من و چهره خودش
گرفت كه به گمانم اين حركت عجيب و غير عادى
بود. در اين هنگام دوباره متوجه جمعيتشد.
دست تكان داد به سمت راست و به سمت چپ. يكبار
ديگر دوباره به استقبال جمعيت رفت. دوباره و
سه باره. هنوز از گيجى اين رفتار امام بيرون
نيامده بودم و در حالى كه اصلا انتظار
نداشتم به من هم گوشه چشم ديگرى بياندازد،
اما در اوج ناباورى ديدم جمعيت را رها كرد و
دوباره نگاهم كرد، اما با تبسم. باز بىحركت
قرار گرفت تا از او عكس بگيرم! چند عكس ديگر
گرفتم. باز ايشان متوجه جمعيتشد. اما
دوباره به سمت من نگاهى انداخت. دوباره بىحركت
قرار گرفت. كمى نگاهم كرد. نزديك به نيم
دقيقه. و من گيج و متحير و شگفت زده بر جاى
خود مانده بودم. اما
لحظاتى بعد همه چيز خاتمه يافت. زيرا امام
رفت و طوفان فرو نشست و جمعيت از موج و خروش
افتاد. گويى جمعيتيكباره از خواب بيدار شد.
همه رفتند و من حيرت زده بر جاى خود باقى
ماندم. آرى
چهره خارق العاده امام و جاذبه ايشان در همه
ابعاد كارائى داشت: در عرصه انقلاب، در عرصه
جنگ و مقاومت و در عرصه سازندگى. و هنر امروز
نيز در همه ابعادش آكنده از مفاهيم و
ارزشهايى استبا جاذبه هايى بىنظير كه
بيشتر از امام و نوع تفكر و ديد ايشان الهام
مىگيرد. ادبيات
پس از انقلاب خصوصا داستان نه به لحاظ
ساختار و تكنيك كه از نظر محتوى و ارزش و به
يك كلام از نظر جهان بينى عميقا متحول شده
است. در زمينه شعر نبوغ و خلاقيت فراوانى به
چشم مىخورد. اشعار شعرا از هذيانهاى بىمحتوايى
كه بيشتر براى ارضاى نفس شيطانى نقش كاغذ مىشدند،
رهايى يافتند. آهنگ خيال انگيز شعر و جادوى
عجيب كلمات آن به دنبال ظهور امام بر پهنه
گيتى و سرانجام طلوع انقلاب و انفجار نور،
بر زورق طلائى انسانيت و شرافت و ارزشهاى
الهى نشست و آنگاه بر بستر عشق و نياز به
خالق يكتا، رو به سوى افق بىكران عالم
هستى به راه افتاد. آنان در انقلاب متولد
شدند و در جنگ اوج گرفتند و به دنبال هر
حادثهاى، طوفانى از آتش كلمات حماسى
آفريدند و دشمن را در گرداب قلم جادوئى خود
دفن كردند و به عطر كلام خود جبههها را
سرشار از عشق و اميد و شوريدگى و ايثار
ساختند. شاعران ما پس از انقلاب بر بركتحضور
امام و هدايت پيامبر گونه ايشان قلم خود را
از مرداب عشق زمينى به در آورده و به عشق
آسمانى پيوند زده و اينگونه است كه اشعار
آنان غبار دنيا طلبى و رفاه طلبى را فرو مىريزد
و چيزى را در اعماق وجودمان مىلرزانند و
روح كلمات جادوئى خود را به وجود سرشار از
نياز ما مىرسانند و روان ما از ثمرات اين
عشق فرازمينى بهرهمند مىشود. در
زمينه داستان نيز هدايتگرى و روشنگرى حضرت
امام ما را از بن ستبىهويتى و نشخوار
انديشهاى بيمارگونه رهايى بخشيد و اينك
همه چيز براى اوجگيرى داستانهاى ما از لحاظ
تكنيك و شيوه بيان خلاقيتها آماده شده است.
نويسندگان كوشيدهاند پيام امام را كه
همانا استقلال و آزادى از هر گونه وابستگى
نفسانى و دنيوى است در فرم و شكل داستان و
قصههاى كوتاه و بلند بگنجانند و بايد گفت
در اين عرصه پهناور مبارزه و تلاش جدى را
آغاز كردهاند كه اميد استبا قوه نبوغ و
نيروى تخيل بر تكنيكها و شيوههاى قابل
قبول و مؤثر در بيان نظرات خود دستيابند. و
آنگاه به خلق آثارى بپردازند كه عظمت روح
امام و انقلاب به دور از هرگونه شعار و سطحى
نگرى ظهور يابد. حضرت
امام هنر ما و خصوصا ما را از فريب و نيرنگ و
نويسندگان ما را از بىهويتى و گمگشتگى و
سرگردانى در وادى نفس و غرور شيطانى رهايى
بخشيد. اما بايد بپذيريم بازى با كلماتى كه
سرشار از معنا و محتوا است، بدون بكار گرفتن
نيروى تخيل و تكنيك نمىتواند راهگشا باشد
و نهايتا منجر به خلق آثارى مىشود كه
نخوانده بايد به فراموشى سپرده شوند. آن
ادبياتى كه امام و انقلاب اسلامى پايه گذار
آن استبه معناى آن نيست كه در هر سطر يا
صفحهاى نامى از او آورده شود. امام يعنى
تقوى، پرهيز از گناه، دورى از تجملات، توجه
به فقرا، جنگ با ظالمين، عدالتخواهى،
برابرى، توجه به خداوند، دورى از شياطين
نفسانى درون و برون، احترام به پيروان ساير
اديان، برابرى شيعه و سنى، امام يعنى به قلم
نيروى پر توان و جادوئى بخشيدن، امام يعنى
آموختن شيوهها و تكنيكهاى برتر كار،
دورى از شعار و سطحى نگرى، دورى از تعصب،
امام يعنى رهايى از بندگى شيطان فرم و قالب،
امام يعنى استقلال انسان از هر نوع
وابستگى، همچنان كه حضرت امام جنگ با
استكبار، حمايت از مستضعفين عالم، شهادت و
دفاع از كيان اسلامى را به وادى ادبيات اين
مرز و بوم كشاند. اين ارزشها بايد تصوير
شوند، آن هم به شيوهاى تاثير پذير.
ارزشهاى زائيده و ظهور يافته از امام و
انقلاب بايستى به ستخلاقيت و قلمهاى
توانا سپرده شود تا با يافتن شيوه بيان و
تكنيك مناسب شكل و قالبى پرجاذبه و مؤثر به
خود بگيرند. امام سفره عشق به خدا و انسانها
را در برابر ما گشود و آنگاه هر يك از ما به
فراخور ذهنيت و خلاقيتخود چيزى از اين عشق
را بر مىداريم و در قالب هنر و ادبيات، آن
را عرضه مىكنيم. اما من مىخواهم بگويم
امام به ما آموخت از تعصب و تنگ نظرىها دور
شويم. به هنر در همه ابعاد بها بدهيم، هنر
حتى اگر مفاهيم اسلامى را نيز تبليغ نكرد،
آن هنر فاقد ارزش نيست زيرا اثر هنرى جلوهاى
از ذات مبارك خداوند يكتاست. تركيب رنگهاست
و زيبايىهاى مناظر طبيعى و شگفتىهاى
خلقت همه بيانگر ديد عميق و توجه به زيبايى
به معنا و مفهوم واقعى كلمه در نزد خداوند
دارد. تصويرگران هنر در همه ابعاد از موسيقى
گرفته تا شعر و داستان همه از ذوق خلاق خود
از سرچشمه آن - كه قدرت لايزال الهى است -
الهام مىگيرند و امام در عرصه هنر ما هم
چون خورشيدى فروزان و الهام دهنده مىدرخشند.
رحمتخداوند بر او باد. در
پايان قطعهاى شعر گونه در وصف و مدح حضرت
امام (ره) تقديم مىكنم هر چند كه بنده شاعر
نيستم و شعر نمىدانم. با عرض پوزش از
شاعران گرانقدر اين مرز و بوم. مرد
حماسهها
".
. . در اين قرن پوچى بدون انتظار مىتوانى او
را به چنگ آورى او ستاره درخشان ولايت است. او
از آن توست چيست در اين نامه، آنچه امامش مىنامند
كه با هر واژهاى خوشبوست چشم بگشائيم و
ببينيم، حيات دوباره آغاز شده است. بايد
امام را عاشق بود. تا سرحد افراط تا سرحد زخم
برداشتن عاشق بود بايد تا سرحد آسمان عاشق
بود مرد شنزارها، مرد سواحل نيلگون،
مرداسرار، مرد قصهها. . . مرد پرشكوه اشعار
حماسى از ديار خود برفت. امام
همه ترانههاى عشق را برايمان سرود ترانههايى
كه در كودكىهاى ما آرميدهاند همه موسيقى
عشق را در طول زمان پيمود عشق و شناختى كه او
به ما ارزانى داشته ما را جاودانه كرده است
گويى كه قصهها را هيچ مشكلى نيست زمان مىگذرد
و بسرعت پيش مىرود و دورى از او بر قلب ما
سنگينى مىكند. اينكه
با گامهاى اساسى هر يك كوله بار حيات خويش
بر دوش مىكشيم، هر يك از ما به شيوه خود
اينك بىتو عشق دچار بحران شده است و هراس
از اين داريم كه موج جنون انگيز عشق به تو
روزى فروكش كند. اى
امام بدان كه بىتو تنهائيم خستهايم،
فرسودهايم اين عشق ما را خواهد كشت. بدرود
اى آخرين اسطوره هنر ما، اى مردى كه يك دريا
حكايت در سينه داشتى اى الماس گرانقدر
ادبيات ما اى روح مقدس هنر ما اى كه در
باغستان خيال و هنر، فقط جاى تو خالى بود. اى
كه فقر و ندارى را از داستانها و اشعار ما
زدودى و آنها را به دستحماسه و شكوه سپردى
تو شكوه و عظمت ما هستى در اين قرن پوچى
ستاره ولايت تو طلوع كرد تو امامى هستى كه
سهم نمىخواهى و ما جملگى از پيكر مقدس و
نورانى انديشههاى تو سهم خود را مىگيريم.
. .تو خورشيد هستى و ما عاشقان تو و با هر
طلوع تو ما جان مىگيريم در باغستان خيال
ما جاى تو خالى بود. والسلام
تو
نبودى
در
زد كسى از سمتخيابان، تو نبودى برخاستم از
خواب هراسان، تو نبودى در هشتى تاريك،
صدايى به زمين خورد مانند ترك خوردن انسان،
تو نبودى از طارمى آويخت كسى پيرهنش را بر
روشنى ساده ايوان، تو نبودى بر پنجدرى
سايهاى از حادثه افتاد بيرنگتر از سايه
انسان، تو نبودى پاشويه پر از برگ شد و ماه
فرو رفت در شاخه تاريك درختان، تو نبودى اى
قصه شرقى ندميدى و شبم ماند در اين شب تاريك
و هراسان، تو نبودى اى رايحه سوره يوسف
نوزيدى اى عطر غزلهاى سليمان، تو نبودى عبد
الجبار كاكايى تقديم
به روح ملكوتى حضرت امام (ره) و همه فجر
آفرينان پيروز: مثنوى
انقلاب
بيا
تا ز مستى حكايت كنيم زمستان بيدل، روايت
كنيم ز
آن مىپرستان آتش نشين ز اسطوره مردان غيرت
جبين بخوانيم
از زخم و خون و خطر بگوييم از شاهدان ظفر از
آن سينه سرخان كه پرپر شدند به بوى شهادت،
معطر شدند چه
فصل عجيبى، برادر گذشت چه شام غريبى، برادر
گذشت به
ياد تو مىآيد آن روزگار كه شب بود و ميهن
اسير غبار؟ شبى
رخوت آلوده و هرزه گرد شبى خصم خورشيد و
ظلمت نورد شبى
ظلم آيين و وحشت نشان شبى مرگ آواز و
نامهربان شبى
بود سرد و زمستان تبار شبى بىشقايق، شبى
بىبهار شبى
نسل ضحاكيان را پناه شبى اهرمن زاده و
روسياه شبى
پاسدار سكوت و ستم شبى خصم فرياد، رنگ عدم شبى
در هراس از قيام جنون شبى تشنه بوى باروت و
خون شب
و سايه مردى امير زمين و مردان خورشيد، حسرت
نشين و
فصلى سراسر فريب و دروغ و خورشيد، پژمرده و
بىفروغ چه
فصل عجيبى، برادر گذشت چه شام غريبى، برادر
گذشت چه
گلهاى سرخى كه پرپر شدند چه مردان سبزى،
كبوتر شدند كه
تا ناگهان، فجر صادق دميد و خورشيد مردى ز
مشرق رسيد ز
راه آمد آن پير سيما سحر امام شهادت، امام
خطر ز
راه آمد آن پير پيروز عشق و در سينه عاشقش،
سوز عشق امام
آمد و بوى ايمان وزيد بشارت كه "نوروز
بهمن" رسيد بيا
تا ز مستى حكايت كنيم ز مستان بيدل، روايت
كنيم ز
مردان سرخى كه نورانىاند سحر صورت و ماه
پيشانىاند از
آنان كه از تيره آتشند به دور زمين، خط خون
مىكشند از
آنان كه بوى خدا مىدهند به دنياى ما كربلا
مىدهند بيا
ياد گلهاى پرپر كنيم حديث جنون را مكرر كنيم
به
بوى شهادت، شكوفا شويم شبى حافظ نام گلها
شويم شهيدانمان
را زيارت كنيم به آلاله عرض ارادت كنيم "كه
سخت استخاموشى لالهها دريغ از فراموشى
لالهها (×) " بيا
روز شد، شب نشينى بس است حرام استشب، تا كه
خورشيد هست بيا
فصل، فصل غدير خم است على باز هم قبله مردم
است بيا
با على باز بيعت كنيم دل خويش را، نذر غيرت
كنيم بيا
باز هم انقلابى شويم به كوى خطر، آفتابى
شويم بيا
بازهم بيقرارى كنيم وجب در وجب، لاله كارى
كنيم دعا
كن، هوادار بلبل شويم به بوى شهادت، شبى گل
شويم برادر!
دعا كن كه گلبو شويم شبى سبز و روشن، پرستو
شويم رضا
اسماعيلى پىنوشت:
×-
مرا كشتخاموشى نالهها دريغ از فراموشى
لالهها (عليرضا قزوه) كاروانى
اشك
تا
كه خورشيد جماران روى بر آفاق كرد كاروانى
اشك در چشمان ما اطراق كرد هجرت او سينهها
را سربهسر آتش كشيد رفتن او طاقت دلهاى ما
را طاق كرد با زبان شعر هرگز قابل تعريف
نيست آنچه داغ جانگزايش با دل عشاق كرد اشك
بايد، در عزاى ماه عالمتاب ريخت ناله بايد،
در رثاى صبح بىمصداق كرد او به كل كائنات
"ازنو" وجود تازه داد او به هر مفهوم
ساده رتبهاى ارفاق كرد لاله تنها شاخهاى
گل بود، مثل هرگلى لاله را داغ دل او شهره
آفاق كرد پشت ديوار غريزه خاك مىخورديم ما
او رسيد از راه و ما را غرق در اشراق كرد حال
بايد روح او را در كدامين فصل جست عطر او را
از كدامين باغ استنشاق كرد غلامرضا پروينى
تهران - خرداد 76 آخرين
پيروزى
ترجمه:
THE
LASTTRIUMPH
شعرى
از خانم «ميرزا بيگم مهرين» مترجم:
محمدرضا عظيمى امام خمينى يگانه مرد قرن
حاضر پيامبر محرومان و ستمديدگان دست
پرورده نيكوخصال مشرق زمين بىهيچ نشانى
از فرهنگ غرب امام خمينى بىباك و جسور و
نترس و دافعى براى طماعان و متكبران مردى
لبريز از خوبى و سادگى و قدرتمند حتى در
لحظه مرگ كدام پادشاه در سفر مرگش ميليونها
عزادار به همراه خود داشت؟ سوگواران او
همگى مىگريستند و بر سر و سينه مىزدند و
تار و پود لباس بهشتى او را از هم پاره مىكردند
آنان همگى مامن و خانههايشان را رها كرده
بودند و از بلندىها و پستىها ازبلنداىكوههاو
از ژرفاى درههاى ايران زمين همچون گدازههاى
آتشفشان كه از عمقى آتشين سر به در مىآورند
به تشييع پيكرش آمده بودند امام خمينى در
جاى جاى اين كره خاكى و در ميان سرزمينهاى
دوردست هيمه جان مردم را شعلهور ساخت او
پيام آورى بود با چهرهاى درخشان كه
سرانجام به ملكوت اعلى پيوست براى تزلزل
پايه انقلاب جنبشى در آنسوى مرزها شكل
گرفته بود درست در قلب سرزمين دشمن. آيات
شيطانى آواز سرداد از درون آن كتاب سياه از
درون انديشهاى كه سالهاى سال در كمين بود،
كتابى پديدار گشت كتابى كه خيانتى بود به
همه پيامبران تا ابد و تنها يك پيامبر
سالخورده كتاب را شلاقى ساخت بر صورت
نويسندهاش و او را تا ابد لعنت گفت امام
خمينى چه زندگى و مرگ با شكوهى داشت و چه
قدرتى كه هيچگاه او را گمراه نكرد او رها از
زرق و برق دنيا بود و آزادانه زيست و قابل
اعتماد و محترم بود و پس از رها ساختن ملتى
از قيد و بند چه با شكوه بود تشييع پيكرش به
سمت آن معبود يگانه و در آرامگاه ابديش با
چه افتخار و عزتى قرار گرفت و چه
پيروزمندانه و با شكوه پر گرفتبه سوى ذات
حق تعالى. |