عدالت حاكم اسلامى از ديدگاه امام خمينى(ره)
محمد باوى
مقدمه:
از مهمترين پرسشهاى انديشه سياسى اين است كه چگونه مىتوان جلو سؤ استفاده از قدرت را گرفت، بدون آنكه در انجام كارويژههاى اصلى آن اخلال كرد. به طور كلى، مهار قدرت سياسى از دو راه متصور است: درونى و بيرونى. ساز و كار درونى مهار قدرت، به معناى وجود ويژگىهاى خاصى در شخص حاكم است كه جلو سؤ استفاده او را از قدرت مىگيرد. اما ساز و كار بيرونى مهار قدرت، به معناى ايجاد راههايى براى نظارت بر عملكرد قدرت سياسى و كنترل آن به وسيله نهادهاى بشرى است. اين دو گونه ساز و كار با يكديگر جمع پذيرند، اما غلبه آنها در انديشه سياسى اين امكان را فراهم مىآورد كه انديشههاى سياسى را از نظر چگونگى مهار قدرت بررسى و طبقهبندى كنيم. پاسخ انديشهوران سياسى از چگونگى مهار قدرت مبتنى بر فهم هر يك از آنان از قدرت و ارزش اخلاقى آن است. نگرشى كه قدرت را ذاتا خير مىداند، بر اين باور است كه ساز و كار اصلى مهار قدرت درونى است. در مقابل، نگرشى كه قدرت را شر و فساد آور مىداند، به استفاده از ساز و كارهاى بيرونى مهار قدرت مىگرايد. پرسش اصلى اين مقاله اين است كه در انديشه سياسى امام خمينى (ره) ساز و كار اصلى مهار قدرت چيست؟
در جايى ديگر به تفصيل گفته شده كه قدرت از ديدگاه حضرت امام ذاتا خير است (1) و حق اعمال آن از سوى خداوند متعال در وهله نخستبه انبياء عظام و ائمه معصومين عليهم السلام واگذار شده است. آنان مصاديق تام و تمامانسان كامل هستند كه در سفرى روحانى به بارگاه حضرت حق بار يافتهاند، اما اعتزال از خلق و انزوا اختيار نكردهاند. آنان مامور به آشنا نمودن و آشتى دادن گمراهان با اين جلوهها هستند. رسيدن به اين مرحله كمال مطلوب آن سفر روحانى است. (2)
آنچه كه در انبياء عليهم السلام مانع از اشتباه و گناه مىگردد، عصمت است. حضرت امام در تعريف عصمت مىفرمايد:
حالتى است نفسانيه و نورى استباطنيه كه از نور كامل يقين و اطمينان تام حاصل شود (3)
رهاورد اين مشاهده حضوريه يقينى است كه نمونه عالى آن را در حضرت على (ع) مىبينيم كه مىفرمايد: اگر همه عالم را به من دهند كه يك مورچهاى را در حبهاى كه برداشته ظلم كنم، نخواهم كرد. (4)
در نتيجه، در سايه حكومت امام معصوم (ع) ، نه تنها هيچ دغدغهاى درباره احتمال سؤ استفاده از قدرت به ذهن راه نمىيابد; بلكه با حضور امام معصوم در راس حكومت از سؤ استفاده ديگر كارگزاران حكومت از قدرت و تعدى اعضاى جامعه به يكديگر جلوگيرى مىشود و در نتيجه جامعه آرمانى اسلامى و مدينه فاضله تحقق مىيابد. متاسفانه، در طول تاريخ، دوران برقرارى چنين حكومتى بسيار كوتاه بوده كه آخرين نمونه آن، حكومتحضرت على (ع) است و بالاترين مصيبتى كه بر اسلام وارد شد، همين سلب حكومت از حضرت امير، سلام الله عليه، بود. (5)
در زمان غيبت امام معصوم عليه السلام، فقهاى جامع الشرايط عهدهدار امر حكومتبر جامعه اسلامى هستند و شرط عدالت در آنان جايگزين شرط عصمت در امام معصوم است.
تعريف عدالت
عدالت را با سه رويكرد متفاوت مىتوان مورد بررسى قرارداد: اخلاقى، عرفانى و فقهى. در آثار حضرت امام مىتوان درباره اين هر سه رويكرد اشارتى مجمل يا توضيحاتى مفصل يافت.
1. تعريف اخلاقى
در كتاب شرح چهل حديثبه نظريه علماى اخلاق درباره عدالت اشاره شده است. بر طبق اين نظريه، قواى نفس انسان عبارت است از: قوه نفس ناطقه، قوه غضبيه و قوه شهويه. مجموعه فضايل نيز در چهار فضيلتخلاصه مىشود: حكمت، و عفت، و شجاعت، و عدالت. و حكمت را فضيلت نفس ناطقه مميزه دانستهاند; و شجاعت را از فضايل نفس غضبيه و عفت را از فضايل نفس شهويه; و عدالت را تعديل فضايل ثلاث شمردهاند. (6) البته در جايى ديگر عدالت همان حد وسط دانسته شده كه به معناى خروج از حد افراط و تفريط و ملاك فضيلتيا خلق حسن است. مثلا شجاعت كه حد وسط بين افراط تهور و تفريط جبن در قوه غضبيه است; بنابراين با وجود شجاعت مىتوان گفت كه قوه غضبيه داراى عدالت است. (7) براى بيان چنين مقصودى از عدالت، علماى اخلاق غالبا كلمه اعتدال را به كار مىبرند و از عدالت همان معناى نخست را اراده مىكنند; حضرت امام نيز عدالت را غالبا در همان معناى نخستبه كار مىبرد.
انسان در صورتى كه از نعمت دو مربى عقل و شرع بهرهمند نگردد، زمام اختيارش به دست قواى سركش غضب و شهوت مىافتد و رو به حيوانيت مىگذارد. اما اگر به واسطه تعليم انبياء و تربيت علما و مربيان، مملكت انسانيت اين انسان كذايى، [. . . ] در تحت تاثير تربيت واقع شد، و كم كم تسليم قوه مربيه انبيا و اوليا عليهم السلام، گرديد، ممكن است چيزى بر او نگذرد جز آنكه قوه كامله انسانيه، كه در او به طريق استعداد و قابليتبه وديعه گذاشته شده بود، فعليت پيدا كند و ظهور نمايد و تمام شئون و قواى مملكتبرگردد به شان انسانيتشيطان ايمان آورده به دستش; چنانچه در دست رسول اكرم، ء ايمان آورد، فرمود: ان شيطانى آمن بيدى. (8) شيطان من به دست من ايمان آورد. و مقام حيوانيت او تسليم مقام انسانيتش شود، به طورى كه مركب مرتاض راهوار عالم كمال و ترقى و براق آسمان پيماى راه آخرت شود و ابدا سرخودى نكند و چموشى ننمايد. و بعد از تسليم شدن شهوت و غضب به مقام عدل و شرع، عدالت در مملكتبروز كند و حكومت عادله حقه تشكيل شود كه كار كن در آن و حكمفرماى در آن حق و قوانين حقه باشد و قدمى برخلاف حق در آن برگذاشته نشود و بكلى از باطل و جور عارى و برى گردد. (9) (تاكيد از نگارنده است).
سيرى كه انسان با گذراندن آن در سايه تبعيت از عقل و شرع، به تحصيل ملكه عدالت توفيق مىيابد تهذيب نفس نام دارد و غايت نهايى علم اخلاق است. حضرت امام، در تعريف تهذيب نفس مىفرمايد:
غلبه كردن انسان بر قواى ظاهره خود، و آنها را در تحت فرمان خالق قرار دادن، و مملكت را از لوث وجود قواى شيطان و جنود آن خالى نمودن (10)
2. تعريف عرفانى
براى دريافت درك عرفانى حضرت امام از مفهوم عدالت، على رغم آنكه به عبارات صريحى در اين باره دسترسى حاصل نشد، مىتوان به نامه عرفانى ايشان به فرزندشان اشاره كرد كه در آن آيه هجدهم از سوره حشر تفسير شده است:
يا ايها الذين امنوا اتقوا الله ولتنظر نفس ما قدمت لغد واتقوا اللهان اللهخبير بما تعملون (اى مومنان از خداوند پروا كنيد و هر كس بنگرد كه براى فردا چه پيش انديشى كرده است; و از خداوند پروا كنيد، چرا كه خداوند به آنچه مىكنيد آگاه است. )
ايمان داراى مراتب متعددى است كه در آخرين مرتبه آن مقام عصمت براى انسان كامل تحقق مىيابد. اما تا پيش از اين مرتبه، مراتب ديگرى وجود دارد كه در هر يك از آنها تقوى معناى متفاوتى مىيابد و در نتيجه، مفهوم عدالت نيز از مرتبهاى به مرتبهاى ديگر و از مرحلهاى به مرحلهاى بالاتر متحول مىگردد. نخستين مرتبه ايمان ايمان عامه است و آن پرهيز از مخالفت احكام الهى است و مربوط به اعمال قالبى است. (11) مرتبه دوم ايمان، ايمانى است كه به قلب رسيده باشد و همين مرتبت است كه انسان را از معاصى بركنار مىدارد. (12) دراين صورت، تقواى اينان، تقواى از اعمال ناشايسته نيست تقواى از توجه به غير است، تقواى از استمداد و عبوديت غير حق است، تقواى از راه دادن غير او جل و علا به قلب است، تقواى از اتكال و اعتماد به غير خداست. (13) سومين مرتبه ايمان، ايمان كسى است كه در شمار خواص اهل معرفت قرار دارند و با چشم قلب و معرفتباطن همه موجودات را جلوه حق مىبيند و نور الله را در همه مرائى مشاهده مىكنند. (14) در اين صورت، تقواى اينان تقواى از رويت كثرت است. هر چند به صورت توجه به حق از خلق باشد. ديگر مرتبه ايمان، ايمان خلص اولياء است. كه از مرحله رويتحق در خلق و جمال حضرت در وحدت فعلى گذاشتهاند[. . . ] در اين احتمال امر به تقوى، اتقاء از رويت كثرات اسمائى و جلوات رحمانى و رحيمى و ديگر اسماء الله است. (15) جامعترين احتمالات آن است كه ايمان و تقوى در آيه به معنى مطلقشان حمل شود و همه، مراتب آن حقايقى هستند كه الفاظ، عناوين موضوعند براى معناى بىقيد و مطلق از حد و حدود. (16)
در هر يك از مراتب ايمان، معصيت مفهوم تازهاى مىيابد; اين است كه گفته شده حسنات الابرار سيئات المقربين. به اين ترتيب مفهوم عدالت نيز داراى مراتبى، منطبق با هر يك از مراتب ايمان مىگردد. البته حضرت امام در اين نامه، به مفهوم عدالت اشارهاى ندارد; اما تصريح مىكند كه هيچ گناهى را نبايد كوچك شمرد انظرالى من عصيت و با اين نظر، همه گناهان، بزرگ و كبيره است (17) و هر يك از آنها منافى عدالت در مفهوم عرفانى آن است.
3. تعريف فقهى
حضرت امام در كتاب تحريرالوسيله، عدالت را چنين تعريف كرده است:
عدالت عبارت از ملكه راسخهاى است كه باعث ملازمت تقوى در ترك محرمات و انجام واجبات مىگردد. (18)
در مبحثشرايط امام جماعت، حضرت امام تعريف ديگرى از عدالت ارائه مىكند كه از تعريف ياد شده روشنتر و گوياتر است:
عدالت حالتى نفسانى است كه باعث ملازمت تقوى مىگردد و از ارتكاب كبائر باز مىدارد و اقوى آن است كه از ارتكاب صغاير نيز باز مىدارد تا چه رسد به اصرار بر آنها كه خود از كبائر به شمار مىآيد و نيز ارتكاب اعمالى كه عرفا بر بىمبالاتى فاعل آنها نسبتبه دين دلالت دارد; و احوط آن است كه اجتناب از آنچه كه منافى مروت است نيز در عدلت معتبر است، اگر چه اقوى عدم اعتبار آن است. (19)
گناهان كبيره را از راههاى متعددى مىتوان شناخت:
1. نصى وارد شده باشد كه جزاى گناهى را آتش يا عقاب دانسته يا تشديدى عظيم درباره آن به كار برده است.
2. دليل، دال بر آن باشد كه گناهى از كبيرهاى ديگر بزرگتر يا همانند آن است.
3. داورى عقل اين باشد كه گناهى كبيره است.
4. متشرعان گناهى را كبيره دانسته باشند.
5. نصى وارد شده باشد كه گناهى را در شمار كبائر دانسته باشد. (20)
گناهان كبيره بسيارند كه از آن جمله است:
ياس از رحمت الهى، ايمن پنداشتن خود از مكر خداوند، دروغ بستن به خداوند يا پيامبر يا اوصيائش عليهم السلام، قتل نفسى كه خداوند تحريم فرموده مگر آنكه به حق باشد، عقوق والدين، مال يتيم را به ستم خوردن، تهمت زنا بر زنان شوهر دار بستن، فرار از جنگ، قطع رحم، سحر، زنا، لواط، سرقت، سوگند دروغ، كتمان شهادت، شهادت زور، پيمان شكنى، دستبردن در وصيت، شرابخوارى، رباخوارى، خوردن مال حرام، قمار، خوردن مردار و خون و گوشتخوك و آنچه جز براى خدا قربانى شده بدون ضرورت، كم فروشى، تعرب پس از هجرت، يارى ستمگران و گرايش به آنان، حقوقى را بدون عذر حبس كردن، دروغ، كبر، اسراف، تبذير، خيانت، غيبت، سخن چينى، اشتغال به ملاهى، سبك شمردن حج، ترك نماز، منع زكات و اصرار بر گناهان صغيره. (21)
اصرار بر صغيره به معناى مداومت و ملازمتبر گناه [صغيره] بدون قصد توبه است كه موجب مىگردد گناهان صغيره نيز در شمار كباير قرار گيرند. البته بعيد نيست كه عزم بر بازگشتبه گناه بعد از ارتكاب آن به معناى اصرار باشد اگر چه به گناه باز نگردد به ويژه اگر عزم او در بازگشتبه گناه در همان حال ارتكاب گناه نخستباشد. گر چه ظاهر آن است كه به صرف توبه كردن پس از گناه بدون عزم بازگشتبه آن، اصرار محقق نمىگردد. (22)
عدالت فقهى در شش شخص معتبر است:
مرجع تقليد (مفتى) ، قاضى، امام جماعت، امام جمعه، شاهد و حاكم اسلامى.
عدالت; شرط ضرورى حاكم اسلامى
در عصر غيبت، كه دسترسى به امام معصوم وجود ندارد، به استناد آيات و روايات متعدد، حق اعمال قدرت از آن فقيه جامعالشرايط است. حضرت امام پيش از آنكه در ضمن مباحثخارج فقه خويش در نجف اشرف ولايت فقيه را در حكومتبر جامعه اسلامى، اثبات كند، در برخى آثار ديگر، نيز به ضرورت حكومت فقيه جامع الشرايط اشاره كرده بود. (23) تنها جايى كه گمان مىرود حضرت امام موضعى غير از اين داشته، كتاب كشف اسرار است كه در سال 1323 ه . ش به نگارش درآمده است.
حضرت امام در اين كتاب، ضمن اثبات ضرورت عقلى و شرعى وجود حكومت، تصريح مىكند كه ما نمىگوييم حكومتبايد با فقيه باشد بلكه مىگوييم حكومتبايد با قانون خدايى كه صلاح كشور و مردم است اداره شود و اين بىنظارت روحانى صورت نمىگيرد. (24)
بدين منظور، بايد مجلس از مجتهدين دين دار كه هم احكام خدا را بدانند و هم عادل باشند و از هواهاى نفسانيه عارى باشند و آلوده به دنيا و رياست آن نباشند و جز نفع مردم و اجراء حكم خدا غرضى نداشته باشند تشكيل شود و انتخاب يك نفر سلطان عادل كنند كه از قانونهاى خدائى تخلف نكند واز ظلم و جور احتراز داشته باشند و بمال و جان و ناموس آنها تجاوز نكند. (25) اگر هم تشكيل چنين مجلسى امكانپذير نباشد، حداقل آن است كه به قانون اساسى مشروطه عمل شود و مجلس شورا با نظارت مجتهدين تشكيل شود. (26)
خواه، همچنانكه در ظاهر مىنمايد، نظريه حضرت امام را در كشف اسرار، نظارت فقيه به جاى ولايت فقيه بناميم (27) و خواه آن را صورتى ديگر از ولايت فقيه بدانيم، آنچه كه اهميت دارد اين است كه حضرت امام حتى در هنگامى كه قدرت را به سلطان مىسپارد و مجتهدان را در مقام انتخاب كنندگان سلطان و ناظران بر كار او مىنشاند، عدالت را شرط لازم در فرمانروا مىداند. سلطان عادل منتخب مجتهدان، اگر چه از قانون اسلام آگاه نيست و در اين مورد بايد به مجتهدان رجوع كند، اما در هر حال عادل است.
حضرت امام، عدالت را در ولى فقيه نيز شرطى ضرورى مىداند; زيرا كسى كه مىخواهد حدود جارى كند، يعنى قانون جزاى اسلام را به مورد اجرا گذارد، متصدى بيت المال و خرج و دخل مملكتشود، و خداوند اختيار اداره بندگانش را به او بدهد، بايد معصيتكار نباشد: ولاينال عهدى الظالمين تنها در اين صورت است كه عدالت واقعى از مجراى عمل به قوانين اسلام د رجامعه تحقق مىيابد. (28)
اما اگر حاكم اسلامى، فقيه باشد، اما عادل نباشد، در دادن حقوق مسلمين، اخذ مالياتها و صرف صحيح آن و اجراى قانون جزا، عادلانه رفتار نخواهد كرد; و ممكن است اعوان و انصار و نزديكان خود را بر جامعه تحميل نمايد، و بيت المال مسلمين را صرف اغراض شخصى و هوسرانى خويش كند. (29) فقيهى كه به منجلاب دنيا طلبى درآمده باشد نمىتواند امين رسولاكرمء و مجرى احكام باشد (30) و چه بسا براى رسيدن به اميال دنيوى خويش دستخيانت در دين بگشايد و همانند راويانى گردد كه روايتبر ضد اسلام جعل كردند. (31)
نتيجه آنكه، عدالت در عصر غيبت كه امكان دسترسى به امام معصوم وجود ندارد، شرط ضرورى حاكم اسلامى است تا از قدرت سؤ استفاده نكند; خواه اين حاكم، سلطان عادل باشد يا فقيه عادل.
4. عدالت و غايتحقيقى قدرت سياسى
هدايت انسانها و تهذيب نفوس غايتحقيقى و نهائى قدرت سياسى است. همچنانكه فساد حكومت، جامعه را به فساد مىكشاند، حكومت صالح، جامعه را اصلاح مىكند و اين امر منوط به آن است كه در راس حكومتشخصى صالح قرار بگيرد:
اگر يك انسان، يك شاه، يك رئيس مملكت مهذب و صحيح باشد، آنهايى كه اطرافش هستند همه صحيح خواهند شد، آنها هم سرايت مىكند صحت عملشان به پايينترها، يك وقت مىبينيد كه اگر بيستسال يك حاكم عادل در بين مردم باشد، يك مملكت عادل پيدا مىشود. اينكه ما فرياد مىزنيم جمهورى اسلامى، براى اين است كه اسلام فرد مهذب درست مىكند. [. . . ] اگر يك حكومت صحيح در يك جايى باشد، مردم چون توجه به او دارند، آنها هم صحيح مىشوند (32)
اگرچه از لحاظ فقهى شرط عدالت، در موارد مشخصى معتبر است، ولى فقيه در راس حكومت اسلامى تلاش مىكند كه در تداوم حركت انبياء، مكارم اخلاق در كل جامعه گسترش يابد; به عبارت روشنتر ولىفقيه، از ديدگاه حضرت امام، يك معلم اخلاق در مسند حكمرانى است. نتيجه حاكميت فقيه عادل اين است كه انسانهاى عادل افزوده شوند و همه جامعه به تدريج، به صلاح و سداد دستيابد. جامعهاى كه از انسانهاى عادل تشكيل يافته، جامعهاى عادل است. بر اساس همين نگرش است كه حضرت امام اعتقاد دارند در جامعهاى كه تحت هدايتيك حكومت اسلامى است، همه بايد عادل شوند و هر كس در هر مقامى كه قرار دارد بايد پيشاپيش خود را تزكيه كرده و عادل شده باشد. (33)
لازمه اين امر اين است كه حاكمان و مربيان آينده جامعه، پيشاپيش خود را مهذب كرده باشند و رسيدن به چنين مرتبتى ثمره اخلاق است، نه فقه. از اين رو حضرت امام - به ويژه - در بيانات خود خطاب به روحانيون حوزههاى علميه همواره آنان را به تهذيب نفس دعوت مىكند; اوج اين دعوت را مىتوان در كتاب جهاد اكبر ديد.
حضرت امام در اين كتاب، حوزههاى علميه را نسبتبه خطرها و مسووليتهايى كه روياروى روحانيون قرار دارد، آگاه مىسازد و هشدار مىدهد:
ايادى استعمار مىخواهند تمام حيثيات اسلام را از بين ببرند و شما بايد در مقابل ايستادگى كنيد; و با حب نفس و حب جاه و كبر و غرور نمىتوان مقاومت كرد، عالم سؤ، عالم متوجه به دنيا، عالمى كه در فكر حفظ مسند رياستباشد، نمىتواند با دشمنان اسلام مبارزه نمايد و ضررش از ديگران بيشتر است. (34)
حضرت امام به روحانيون توصيه مىفرمايد مهذب شويد. و يادآورى مىگردد: شما مىخواهيد جامعهاى را تهذيب و ارشاد كنيد، كسى كه نتواند خود را اصلاح و اداره كند چگونه مىخواهد و مىتواند ديگران را راهنمايى و اداره نمايد؟ (35) حضرت امام به آفات عدم تهذيب نفس در روحانيت اشاره مىكند و مىگويد:
تا مورد توجه مردم قرار نگرفتهايد فكرى به حال خود نماييد. خدا نكند انسان پيش از آنكه خود را بسازد جامعه به او روى آورد و در ميان مردم نفوذ و شخصيتى پيدا كند كه خود را مىبازد; خود را گم مىكند. قبل از آنكه عنان اختيار از كف شما ربوده شود خود را بسازيد و اصلاح كنيد. (36)
راه تشخيص عدالت
1. مرجع و امام جماعت
در فقه راههايى براى اثبات عدالتشخص، مشخص شده است. راه اثبات عدالت در مرجع تقليد و قاضى نخست شهادت دو نفر عادل است; دوم معاشرتى كه مفيد علم و اطمينان باشد; سوم شياعى كه مفيد علم باشد; چهارم حسن ظاهر و مواظبتشخص بر امور شرعى و طاعات و حضور در جماعتها و از اين قبيل. (37) در امام جماعت نيز راه اثبات عدالت بينه و شياعى است كه موجب اطمينان گردد (38) اما به طور كلى ظاهر آن است كه حسن ظاهر كاشفى تعبدى است، اگرچه بر اثر آن ظن يا علم به دست نيايد. حسن ظاهر در شناخت عدالتبه طور كلى - اعم از مرجع و امام جماعت - معتبر است. (39)
همچنين اقوى آنست كه امامت [جماعت] براى كسى كه خود را عادل نمىداند، در صورتى كه مامومين به عدالتش اعتقاد داشته باشند، جايز است، اگر چه احوط ترك [امامت] است، و چنين جماعتى صحيح است و احكامش بر آن مترتب است. (40) اگر هم پس از نماز آشكار گرديد كه امام فاسق [. . . ] بوده، نمازى كه به جماعتبا او برگزار شده صحيح است. (41)
در اينجا اين توضيح لازم است كه عدالت فقهى در مقام تعريف با عدالت اخلاقى انطباق دارد. عدالت نفس كه از طريق مجاهده و تهذيب نفس تحقق مىيابد مانع از ارتكاب گناه مىگردد و هر قدر كه مرتبت ايمان بالاتر باشد، شدت پرهيز از گناه بيشتر است. بنابراين، عدالت فقهى نتيجه مجاهده با نفس و تحقق عدالت اخلاقى در نفس انسان است. اما آنجا كه سخن از راههاى اثبات عدالتبه ميان مىآيد، عدالت فقهى و اخلاقى از يكديگر جدا مىگردند. اخلاق در صدد تحقق عدالت نفس از طريق تجويز دستورات اخلاقى است; بنابراين مىتوان گفت كه عدالت در اخلاق، عدالتحقيقى و در مقام بود است. اما عدالت فقهى از طريق حسن ظاهر يا شهادت يا راههاى ديگرى كه ياد شد، اثبات مىگردد; و البته اثبات عدالت در نگرش فقهى، لزوما بدين معنى نيست كه عدالتحقيقتا و آنگونه كه هدف اخلاق است، تحقق يافته است.
2. ولى فقيه
آيا راههاى اثبات عدالت در ولى فقيه نيز همان است كه در مرجع و امام جماعت، نقل گرديد؟ به طور كلى، از نظر حضرت امام رهبر عادل، چگونه شناخته مىشود و به قدرت مىرسد؟ حضرت امام تلاش براى كسب قدرت سياسى را بر فقيه جامعالشرايط واجب عينى مىداند; در عين حال، اين كار بايد ازهرگونه شائبه قدرتطلبى كه با عدالت منافات دارد، بركنار باشد. حضرت امام در ضمن بيان مسائل نماز جماعت، مىفرمايد:
اگر امامان [جماعت] روياروى يكديگر قرار گرفتند [و بر سر امامتبه رقابتبا يكديگر برخاستند] احوط آن است كه به هيچ يك از آنان اقتداء نشود. (42)
در حوزه مرجعيت و رهبرى جامعه نيز تا زمانى كه من به الكفايه وجود دارد، بايد از خودنمائى و تظاهر و قدرت طلبى پرهيز داشت. رفتار حضرت امام در قبال مساله مرجعيت، نمونهاى از باورمندى ايشان به اين اصل است; بر طبق اظهارات بسيارى از شاگردان حضرت امام، ايشان شخصا قدمى براى كسب مقام مرجعيتبر نداشت و از همان ابتدا از هر كارى كه شائبه شهرت و مقام خواهى داشت، پرهيز مىكرد. (43) اما در حوزه سياست، در ميان فقيهان و مراجع عصر كسى را نمىيافت، كه انگيزههاى او را داشته باشد و چون او بيانديشيد; از اين رو، برخود واجب ديد كه گام در اين راه بگذارد. (44)
به دشوارى مىتوان از تحليل فرآيند پيچيدهاى كه طى آن حضرت امام در مقام رهبرى بلامنازع انقلاب اسلامى قرار گرفت، بهرهاى نظرى براى پاسخگوئى به پرسش از روش شناخت فقيه عادل به دست آورد. در انديشه حضرت امام هم نمىتوان تفسيرى از اين فرآيند يافت تا به عنوان جزئى از انديشه سياسى ايشان ارائه شود. همين پيچيدگى موجب گرديد در شوراى بازنگرى قانون اساسى (1368) رسيدن حضرت امام را به رهبرى جامعه، واقعهاى منحصر به فرد، بدانند و شيوه انتخاب رهبرى را در قانون اساسى، به انتخاب دو مرحلهاى از طريق مجلس خبرگان منحصر كنند.
3. راى آزاد مردم
حضرت امام، تا پيش از پيروزى انقلاب اسلامى و تصويب قانون اساسى كه در آن انتخاب دومرحلهاى رهبر به تصويب رسد، شناختحاكم صالح (45) را در گرو راى آزادانه مردم مىدانست. حضرت امام آزادى را اولين حق بشرى مىداند كه همه عالم براى او قائل است. (46) آزادى همچنين يكى از سه شعار اصلى انقلاب اسلامى بود. بر همين اساس، آزادى در انتخاب حاكم به عنوان امرى كه راجع به مقدرات مملكت است، حق اولى افراد است. (47)
حضرت امام، برخى از مهمترين انتقادات خود را از حكومتشاه، از همين زاويه متوجه آن مىكند. به طور كلى، رژيم سلطنتى، رژيمى بىربط، كهنه و ارتجاعى است; چون هيچوقت نبوده است كه مردم اراده داشته باشند در تعيين يك سلطان. (48) محمدرضا پهلوى نيز از آنجا كه منتخب مردم نيست، فاقد مشروعيت - حتى بر اساس قانون اساسى مشروطيت - (49) است. شاه، علاوه بر اينكه، منتخب مردم نيست، آزادى را نيز از مردم سلب كرده است; كسى كه سلب آزادى ملت را كرده، صالح نيست از براى سلطنت و بر فرض اينكه سلطنت اين قانونى بوده، الان ديگر سلطان نيست. (50) حضرت امام در گفتگو با خبرنگاران خارجى نيز تاكيد مىكنند من مخالف اصل سلطنت و رژيم شاهنشاهى ايران هستم، به دليل اينكه اساسا سلطنت نوع حكومتى است كه متكى به آراء ملت نيست. (51)
4. فقيه عادل و انتخاب مردم
حضرت امام صرفا از اين جهت كه آزادى انتخاب حاكم حق مردم است، بر آن تاكيد نمىكند، بلكه بر اين باور است كه اگر انتخاب حاكم به مردم واگذار شود، آنان قطعا حاكمى صالح انتخاب خواهند كرد:
قهرا مردم وقتى آزاد هستند يك نفر صالح را انتخاب مىكنند و آراء عمومى نمىشود خطا بكند [. . . ] قهرا وقتى كه يك ملتى مىخواهد يك كسى را براى سرنوشت مملكتخودش تعيين كند، اين يك آدم صحيح را تعيين مىكند، نه يك آدم فاسدى را; و قهرا اشتباه در سى ميليون جمعيت نخواهد بود. (52) (تاكيد از نگارنده است. )
در اينجا اين پرسش مطرح مىشود كه مبناى اعتقاد حضرت امام به صحت راى مردم چيست؟
حضرت امام به نوع انسان نگرشى بدبينانه دارد و او را در بدو امر حيوان بالفعل مىداند، مگر آنكه به مدد نيروى عقل و شروع هدايتشود. غايتحقيقى قدرت سياسى نيز تهذيب اخلاق و منشا اصلاح جامعه، حكومت صالح و منشا فساد آن، حكومت فاسد است. با توجه به اين مفروضات و اعتقاد حضرت امام به فساد پيشگى حكومتشاه و به فساد كشانده شدن جامعه بوسيله آن، چگونه مىتوان اطمينان داشت كه مردم قطعا فرد صالح را انتخاب مىكنند و آراء عمومى خطا نمىكند؟
براى پاسخ گفتن به اين پرسش، بايد در اين سخنان تاملى دوباره كرد. نخست آنكه به درستى آشكار نيست كه آيا افراد صالح در اين سخنرانى فقيه جامع الشرايط را كه در راس جامعه قرار مىگيرد، شامل مىشود يا نه؟
حضرت امام در اشارهاى به نظريه افلاطون درباره ضرورت حكومت فيلسوفان، مىگويد:
فيلسوف هم البته لابد صالح است، ما مىگوئيم اشخاص صالح همان است، ما مىگوئيم كسى كه مىخواهد يك مملكتى را اداره بكند، كسى كه ما مىخواهيم مقدراتمان را دستش بدهيم بايد آدمى باشد كه مردم انتخاب كنند و با انتخاب مردم پيش بيايد. (53)
از اين عبارت و تناظرى كه ميان فيلسوف افلاطون وشخص صالح امام برقرار شده، شايد چنين به نظر برسد كه فقيه جامع الشرايط به همين وسيله و بر همين مبنا شناخته مىشود. اما با توجه به بخشى ديگر از اين سخنرانى آشكار مىگردد كه حضرت امام تامين شرايط آزادانه را براى راى دادن مردم، در گرو برقرارى يك حكومت صالح مىداند; چرا كه تا زمانى كه حكومت فاسد و سلب كننده آزاديهاى مردم حاكم باشد، مردم نمىتوانند آزادانه اظهارنظر كنند. (54)
بنابراين هرگاه حاكم صالح جايگزين حاكم فاسد شد، مردم مىتوانند در انتخابات آزاد شركت كنند و نظر خود را درباره نوع رژيم سياسى و اشخاصى كه بايد متصدى امور مردم گردند، اعلام كنند. (درست همانگونه كه تجربه يك سال اول انقلاب نشان داد. ) حضرت امام در اين سخنرانى منتخبان ملت را رئيس جمهور يا نمايندگان ملت در مجلس ملى مىداند (55) و هيچ تصريحى دال بر اينكه حق انتخاب فقيه عادل از آن مردم است، در آن يافت نمىشود.
البته، حضرت امام، در سخنان خود، پشتوانه عملكرد خويش را راى اعتماد مردم و قبول عام آنان معرفى مىكند. اما هيچگاه خود را منتخب مردم ندانسته است. قبول عام مردم، موجب بسط يد فقيه عادل، مىگردد و او را در انجام تكليف الهىاش توانا مىسازد. چرا كه همراهى و پذيرش مردم، شرط اولى و ضرورى موفقيت فقيه عادل در انجام وظايف اوست. با اين همه، با توجه به مبانى حضرت امام، مبناى باورمندى ايشان به خطا ناپذيرى راى مردم، حتى در سايه حكومت فقيه عادل، همچنان در پرده ابهام باقى مىماند مگر آنكه حق انتخاب مردم به نظر فقيه جامع الشرايط محدود گردد.
بنابراين حضرت امام در سخنان خود طى اين دوران، به روشنى درباره روش شناخت فقيه عادل و رسيدن او به حكومتبيش از آنچه در آثار فقهى خود درباره مرجع و امام جماعت آورده، سخن نگفته است. اما پس از پيروزى انقلاب اسلامى، حضرت امام بر شيوه مصوب در قانون اساسى كه تعيين رهبر را بر عهده مجلس خبرگان نهاده، صحه گذاشت. حضرت امام در نامهاى كه به تاريخ 9/2/1368 به رئيس شوراى بازنگرى قانون اساسى نوشت، تصريح كرد:
اگر مردم به خبرگان راى دادند تا مجتهد عادلى را براى رهبرى حكومتشان تعيين كنند، وقتى آنها هم فردى را تعيين كردند تا رهبرى را بر عهده بگيرد، قهرى او مورد قبول مردم است. در اين صورت او ولى منتخب مردم مىشود و حكمش نافذ است. (56)
راه تشخيص فقدان عدالت
همچنانكه گفته شد، عدالتيك ملكه است و ممكن است تغيير كند و به ضد خود بدل گردد. حال در صورتى كه ولى فقيه بر اثر انجام كبيرهاى از عدالتساقط گردد، چگونه مىتوان او را از مقام ولايتبركنار كرد؟ حضرت امام در دفاع از نظريه ولايت فقيه و بيان مباينت آن با ديكتاتورى، تاكيد داشت كه اگر فقيه گناهى مرتكب گردد از عدالتساقط است و نمىتواند رهبر باشد و خود به خود از مقام خود معزول است.
در كتاب ولايت فقيه در اين باره مىخوانيم:
اگر فقيهى بر خلاف موازين اسلام كارى انجام دهد نعوذ بالله فسقى مرتكب شد خود به خود از حكومت منعزل است. (57) همچنين در سخنانى كه پيش از پيروزى انقلاب و در تشريح ويژگيهاى حكومت اسلامى ايراد شده، آمده: اسلام براى آن كسى كه سرپرستى براى مردم مىخواهد بكند، ولايتبر مردم دارد يك شرايطى قرار داده كه وقتى يك شرطش نباشد، خود به خود ساقط است، تمام است; ديگر لازم نيست كه مردم جمع بشوند (58) (تاكيد از نگارنده است)
همچنين در واكنش به مخالفان ولايت فقيه كه آن را به معناى ديكتاتورى دانستهاند، مىفرمايد:
اسلام ديكتاتورى را محكوم مىكند، اسلام يك نفر فقيه اگر ديكتاتورى بكند از ولايتساقطش مىكند. (59)
به طور كلى، حضرت امامفقيه جامعالشرايط را به استناد ادله نصب فقها به عنوان جانشين امام معصوم عليهالسلام ثبوتا داراى مقام ولايت مىداند و چنانچه زمينه تصدى اين منصب و اعمال ولايت فراهم گردد - و دانستيم كه بر فقيه جامع الشرايط واجب است كه اين زمينه را خود فراهم آورد - فقيه جامع الشرايط اثباتا حاكم خواهد شد. به همين ترتيب، در صورتى كه ولى فقيه، مرتكب گناهى گردد، ثبوتا از ولايت فقيه ساقط است حتى اگر كسى پى به گناه او نبرد; تنها بدين معنا مىتوان گفت اگر ولى گناه كند، خود به خود از ولايتساقط مىگردد. پرسشى كه در اينجا همچنان باقى مىماند، اين است كه چه كسى و چگونه فقدان عدالت را تشخيص مىدهد و به عبارت ديگر ولى فقيه اثباتا چگونه از حكومتبركنار مىگردد؟
حضرت امام در يك مورد، پس از آنكه تاكيد مىكند فقيهى كه فاقد عدالتشده باشد خودش از حكومت مىافتد; بدون [استعفا] و بدون عزل[. . . ] خودبخود معزول مىشود، مىگويد: و ملت هم بايد او را كنار بگذارند. (60) اما در اين باره كه ملت چگونه اين كار را انجام مىدهد، توضيحى نمىفرمايد. مىتوان گفت روشى كه بدين منظور پس از تصويب قانون اساسى در 1358 رسميتيافت و اعلام ناتوانى رهبر از انجام وظايف رهبرى يا فقدان شرايط رهبرى را بر عهده مجلس خبرگان رهبرى گذاشت، مورد تاييد و پذيرش حضرت امام نيز قرار گرفت. البته در اينجا مجددا بايد تاكيد كرد كه نقش مجلس خبرگان تنها تشخيص و كشف است و خود مستقلا حق عزل و نصب رهبر را ندارد.
چگونگى حفظ و تقويت ملكه عدالت
فقيه عادل ، چگونه بايد عدالتخويش را پاس دارد و آن را در درون خويش تقويت كند؟ مراقبه و محاسبه (61) كه دو شرط اساسى تهذيب نفس به شمار مىروند، ضامن بقاء ملكه عدالت و تقويت آن نيز هستند. بنابراين حاكم اسلامى نيز بايد با توجه به عبادت و مناجات ومراقبت و توجه به نفس خويش از پا گرفتن ريشههاى گناه در دل ممانعت كند. به ويژه بايد آفاتى را كه راه بر صاحبان جاه و مقام مىبندند، بشناسد و با آنها مقابله كند. مهمترين اين آفات تملق و چاپلوسى زيردستان نسبتبه اوست.
1. تملق ستيزى
تملق آفتى است كه به يكسان رئيس و مرووس را تهديد مىكند:
كسانى كه طالب رياست و احترامات صوريه هستند از مريدان تملقها گويند و فروتنيها نمايند، قلوب آنها را با هر ترتيبى هست جلب كنند. و همين طور اين چرخ به طريق دور و تسلسل مىچرخد. زيردستان از ارباب رياسات، و طالبان رياست از زيردستان فرومايه تملق گويند. (62)
اساسا منشا خوشامد انسان از تملقگوئيهاى ديگران، همان حب نفس است كه بزرگترين دام ابليس لعين است. (63) لذا، حاكم اسلامى موظف است در برابر تملقگويى ديگران بايستد و آنان را از اين كار باز دارد. حضرت امام در سيره عملى خود همواره بر اين مشى استوار بوده كه به نمونههايى از آن اشاره مىكنيم.
ايشان درباره اشعارى كه در مدح ايشان سروده شده بود، مىفرمود:
اين شعرها كه خوانديد، شعرش خوب بود اما براى من اينها صحيح نيست و [. . . ] شما ثناء خدا را بكنيد كه يك همچو توفيقى نصيب ما شد. (64)
در جائى ديگر كه نسبتبه ايشان، در حضورشان سخنان ستايش آميزى ايراد شده بود، چنين واكنش نشان داد:
اين مبالغات را كه راجع به من فرمودهاند، من نمىپذيرم [. . . ] ايشان خوب بيان مىكنند لكن راجع به من را يك قدرى بايد عرض كنم تندروى فرمودند و خصوصا در حضور كس از او اينطور تمجيد كنند، ممكن است كه باور كند، غفلت كند و فاجعه به بار بياورد. (65)
حضرت امام به نوع انتشار اخبار مربوط به خود، در راديو و تلويزيون و مطبوعات نيز اعتراض داشتند و در اين باره مىفرمودند:
من نظرى به ديگران ندارم، راجع به خودم مىگويم از اين وضع راديو تلويزيون خوشم نمىآيد. واقع آن است كه آن قدر كه پا برهنه به راديو تلويزيون حق دارند ما نداريم [. . . ] من مدتهاست كه وقتى مىبينم راديو تلويزيون را هر وقتبازش مىكنم از من اسم مىبرد، خوشم نمىآيد. (66)
2. نصيحت
مسووليت پاسدارى از عدالت نفس حاكم اسلامى تنها بر عهده او نيست; بلكه هر كس مىتواند با نصيحت و موعظه مسووليتهاى حاكم اسلامى را به او يادآور گردد و او را در برابر طغيان نفس تقويت كند و يارى دهد:
انسان بايد هم خودش را موعظه كند و هم در معرض موعظه واقع بشود. هيچ انسانى نيست كه محتاج به موعظه نباشد. تنها انسانهاى بالا واعظشان خداست و انسانهاى بعد واعظشان آنها هستند تا برسد به آخر برسد به ما، ما خودمان احتياج به موعظه داريم [. . . ] (67)
عدالت و اشتباه
1. عصمت و عدالت
در اينجا بايد به تفاوت مهمى كه ميان عصمت و عدالت وجود دارد، اشاره كرد. صمتبه معناى دورى از هرگونه گناه و اشتباهى است; اما عدالت تنها به معناى اجتناب از گناه است و با خطا و اشتباه منافاتى ندارد. حضرت امام به احتمال اشتباه كردن ولى فقيه در عين عدالت داشتن بارها تصريح كرده است.
حضرت امام در پاسخ به اين پرسش خبرنگار مجله تايم كه پرسيده بود آيا هرگز در مورد چيزى اشتباه كردهايد؟ گفت: فقط محمد رسول الله و ديگر پيامبران اشتباه نمىكردند، هر كس ديگرى اشتباه مىكند. (68)
حضرت امام همچنين در واكنش به منازعات طولانى احزاب در نخستين سال پيروزى انقلاب كه موجب هرج و مرج گرديده بود، تصريح كرد: اشتباهى كه ما كرديم اين بود كه به طور انقلابى عمل نكرديم و مهلت داديم به اين قشرهاى فاسد حضرت امام در ادامه از پيشگاه خداى متعال و از پيشگاه ملت عزيز عذر (69) مىخواهد .
حضرت امام در سخنانى ديگر با اشاره به وقايع كردستان و عدم برخورد قاطعانه دولت موقت، مىفرمايد: از اول هم كه ما به حسب الزامى كه من تصور مىكردم، دولت موقت را قرار داديم، خطا كرديم. (70)
ايشان همچنين در پايان وصيتنامه خويش با تاكيد بر اينكه ميزان در هركسى حال فعلى اوست (71) به بعضى افراد اشاره مىكنند كه در طول نهضتبه واسطه سالوسى و اسلام نمايىشان مورد تمجيد ايشان قرار گرفتند.
آنچه كه ناپسند و منافى عدالت است و بايد از آن پرهيز شود، اصرار بر خطاست وگرنه خطا و اشتباه به خودى خود عيب نيست. و عدول در بين فقها از فتوائى به فتواى ديگر درست همين معنا را دارد وقتى فقيهى از فتواى خود بر مىگردد يعنى من در اين مساله اشتباه نمودهام به اشتباهم اقرار مىكنم. (72) بر همين اساس، حضرت امام درباره خود مىگويد:
ما اين طور نيست كه هر جا يك كلمهاى گفتيم و ديديم مصالح اسلام، حالا ما آمديم ديديم اينجورى نيست، اشتباه كرده بوديم، بگوئيم ما بر سر اشتباه خودمان باقى هستيم. ما هر روزى فهميديم كه اين كلمهاى كه امروز گفتيم اشتباه بوده و ما قاعدهاش اين است كه يك جور ديگر عمل بكنيم، اعلام مىكنيم كه آقا اين را ما اشتباه كرديم، بايد اين جورى بكنيم، ما دنبال مصالح هستيم، نه دنبال يشرفتحرف خودمان. (73)
اصرار ولى فقيه بر خطا، لااقل از دو جهتبا عدالت او منافات دارد. نخست آنكه، در چنين صورتى، ملاحظه حال اسلام و مسلمين (74) و رعايت مصلحت آنان نشده است و اين، خلاف عدالت است. دوم آنكه، اصرار بر خطا ناشى از ضعف نفس در عين قدرت طلبى است كه به ديكتاتورى مىانجامد و با عدالت منافات دارد. حضرت امام در اين مورد به رهبران آينده چنين توصيه مىكند:
مىدانيد كه انسان ازاشتباه و خطا مامون نيست. به مجرد احراز اشتباه و خطا از آن برگرديد و اقرار به خطا كنيد، كه آن كمال انسانى است، و توجيه و پافشارى در امر خطا نقص و از شيطان است. (75)
2. چگونگى بازشناسى گناه و اشتباه از يكديگر
اينك اين پرسش مطرح است كه چگونه مىتوان ميان اشتباه و گناه تمايز نهاد و يكى را از ديگرى بازشناخت. روشن است كه حضرت امام اصرار بر خطا را گناه و موجب سقوط از عدالت مىداند (76) و ديكتاتورى يكى از نمودهاى آن است. ديكتاتورى از ديدگاه حضرت امام، پيش ازآنكه مشخصه نوع خاصى از ساختار سياسى باشد، يك صفت نفسانى است و مهمترين ويژگى فرد ديكتاتور، اصرار به تحميل راى خود بر ديگران است، حتى اگر آن راى خطا باشد. از ديدگاه امام منشا ديكتاتورمنشى، قدرت طلبى است كه خود ريشه در حب نفس دارد. بنابراين، در صورتى كه ولى فقيه بر خطاى آشكار خود صراحتا اصرار ورزد، از عدالتساقط است.
اين تنها ضابطه روشنى است كه حضرت امام براى بيان تمايز گناه و اشتباه از يكديگر، بيان مىدارد و در بسيارى از موارد مرز ميان اين دو نامشخص مىماند; چندانكه نمىتوان با اطمينان گفتخطايى كه ممكن است عواقب ناگوار يا صدمات بيشمار به بار آورد، به خودى خود، موجب ساقط شدن ولى فقيه از عدالت مىگردد يا نه; چرا كه فرض بر اين است كه انسان عادل، عمدا خطا نمىكند (77) و لغزش او از سر تبعيت از هواى نفس نيست. (78) بنابراين، در نتيجه حسن ظنى كه به ولى فقيه وجود دارد - كه خود مبتنى بر نگرش خيرانديشانه به قدرت است - و اين كه ملاك عدالت فقهى حسن ظاهر است و حقيقت امور را جز خدا نمىداند، در مقام عمل به درستى نمىتوان گناه و اشتباه را از يكديگر باز شناخت.
ساز و كارهاى جلوگيرى از اشتباه
حال كه ولى فقيه نيز در معرض اشتباه است، چگونه مىتوان احتمال وقوع آن را به كمترين حد رساند؟ بدين منظور مىتوان از دو ساز و كار مشورت و انتقاد ياد كرد.
1. شورا
مهمترين ساز و كارى كه حضرت امام براى جلوگيرى از اشتباه ولى فقيه در تصميمگيرى توصيه مىكند، مشورت است كه از دستورات اسلامى است. (79) حضرت امام به رهبران پس از خود توصيه مىكند در امور مهم با كارشناسان مشورت كنيد و جانب احتياط را مراعات نماييد. (80) حضرت امام خود نيز در مقام تصميم گيرى به نظر كارشناسان اهميت مىداد و با آنان مشورت مىكرد.
البته حضرت امام بر اين باور بود كه شورا براى رهبر جنبه طريقيت دارد; بنابراين، رجوع به شورا براى ولى فقيه جايز است اما واجب نيست. در مواردى كه رهبر خود به تصميم صريح و قاطعى درباره يك مساله دستيافته رجوع به شورا بر او لزومى ندارد.
مثلا حضرت امام درباره اصل يكصد و شصت و دوم قانون اساسى مصوب 1358 كه رهبر را موظف كرده بود رئيس ديوانعالى كشور و دادستان كل كشور را با مشورت قضات ديوانعالى كشور منصوب نمايد، مىفرمايد:
در قضيهاى كه قانون اساسى مىگويد كه اين دو مقام كه مقام دادستان كل و رئيس ديوانعالى كشور باشد بايد رهبر با مشورت قضات اين كار را انجام دهد، از دو جهت موضوع دارد: يك جهت اينكه مشورت در وقتى است كه شبهه باشد. در امورى كه شبهه نيست مشورت هم نيست; هر امرى كه مورد شبهه باشد بين چند نفرى كه مثلا بخواهند دادستان كل باشند و اين چند نفر مورد اشتباه، كه هركدام چطورند، در مورد اين اشتباه بايد قضات مشورت كنند ولى اينجا موضوع ندارد، از باب اينكه مورد اشتباه من نبود. (81)
با توجه به اينكه حضرت امام رجوع به شورا را جايز مىداند، روشن است كه تبعيت ولىفقيه را از راى اكثريت الزامى نمىداند. ايشان، خود نيز در مواردى كه مشورت مىكرد، تصميم نهايى را خود مىگرفت و ضرورتا نظر اكثريت اعضاى شورا را نمىپذيرفت و مطابق تفسيرى از آيه 159 سوره آل عمران كه اتخاذ تصميم نهايى را به رسول اكرمء واگذاشته، عمل مىكرد. (82) مثلا، حضرت امام، نتيجه جلسات مشورتى را كه با حضور سران سه قوه اتخاذ مىشد، بررسى مىكرد و آنگاه خود تصميم مىگرفت. البته نوعا حضرت امام نظر شورا را قبول مىفرمودند. [. . . ] مسائل پولى و مالى را عمدتا قبول مىكردند. در مورد مسائل مربوط به جنگ، نوعا دخالت مىكردند و بعضا نظرات شورا را رد مىفرمودند. (83) گاه در مسائلى بسيار با اهميت، حضرت امام نظر شورا را مبناى تصميم قرار مىداد كه شايد مهمترين نمونه آن پذيرش قطعنامه 598 باشد:
به واسطه حوادث و عواملى از ذكر آن فعلا خوددارى مىكنم و به اميد خداوند درآينده روشن خواهد شد و با توجه به نظر تمامى كارشناسان سياسى و نظامى سطح بالاى كشور - كه من به تعهد و دلسوزى و صداقت آنان اعتماد دارم - با قبول قطعنامه و آتش بس موافقت نمودم و در مقطع كنونى آن را به مصلحت انقلاب و نظام مىدانم. (84)
گاه نيز نظر شورا را به رغم مخالفتبا نظر خويش مىپذيرفت. مهمترين نمونهاى را كه مىتوان به آن استناد جستحجة الاسلام سيد احمد خمينى بيان كرده است:
در مقابل مسائل خرمشهر امام معتقد بودند كه بهتر است جنگ تمام شود، اما بالاخره مسئولين جنگ گفتند كه ما بايد تا كنار شطالعرب (اروند رود) برويم تا بتوانيم غرامتخودمان را از عراق بگيريم، امام اصلا با اين كار موافق نبودند و مىگفتند اگر بناست كه شما جنگ را ادامه بدهيد بدانيد كه اگر اين جنگ با اين وضعى كه شما داريد ادامه يابد و شما موفق نشويد ديگر اين جنگ تمام شدنى نيست و ما بايد اين جنگ را تا نقطهاى خاص ادامه بدهيم و الان هم كه قضيه فتح خرمشهر پيش آمده بهترين موقعيتبراى پايان جنگ است. (85)
با اين همه حضرت امام، با رواج اين تصور كه ايشان در تصميمگيرى خود تابع شخص يا جمعى ديگر است، شديدا برخورد مىكرد و بر استقلال خود در تصميمگيرى تاكيد داشت:
اين را عرض بكنم كه من از اولى كه داخل در اين باب شدم، [اجازه] دخالتبه كسى نمىدادم، به نزديكان خودم هم اجازه دخالت هيچ وقت نمىدادم. خودم مستقل بودم در كارهايم. (86)
2. انتقاد
انتقاد و ارشاد و دعوت به خير به استناد روايت كلكم راع و كلكم مسؤول عن رعيته فريضهاى است همگانى و برپاداشتن آن در انحصار قشر خاصى نيست:
امر به معروف و نهى از منكر دو اصلى است در اسلام كه همه چيز را مىخواهد اصلاح كند، يعنى با اين دو اصل مىخواهد تمام قشرهاى مسلمين را اصلاح بكند، به همه ماموريت داده، به همه، [. . . ] هيچ فرقى هم بين قشرها در اين امر نيست كه همه بايد اطاعتخدا بكنند. (87)
لازمه همگانى بودن اين مسووليت آن است كه هيچ كس - حتى ولى فقيه - از شمول آن بركنار نماند. بنابراين، حتى اگر يك فرد خيلى به نظر مردم مثلا پايين، يك فردى كه به نظر مردم خيلى اعلا رتبه هم هست، اگر از او يك انحرافى ديد، بيايد (اسلام گفته برو به او بگو، نهى كن) بايستد در مقابلش بگويد اين كارت انحراف بود، نكن. (88)
بنابراين در جامعه اسلامى هيچ كس از انتقاد برى نيست; چرا كه عدم انتقاد از كسى به اين معناست كه او از هر عيب و نقصى مبراست در حالى كه هيچ كس و هيچ دستگاهى و هيچ فردى نمىتواند ادعا كند كه من هيچ نقص هيچ ندارم. اگر كسى ادعا كرد اين را، اين بزرگترين نقصش همين ادعاست. (89) اساسا از نظر حضرت امام انتقاد گريزى ريشه در حب نفس دارد; به همين دليل ميل داريم كه ديگران ثناگوى ما باشند گرچه براى ما افعال شايسته و خوبيهاى خيالى را صد چندان جلوه دهند و درهاى انتقاد - گرچه به حق - براى ما بسته باشد يا به صورت ثناگويى درآيد. (90) بر اين اساس مىتوان نتيجه گرفت، انتقاد گريزى ناشى از عدم اعتدال نفس است و چنين شخصى عادل نيست. (91)
اما بايد ميان انتقاد و توطئه تمايز قايل شد. آنچه كه آزاد است انتقاد است. اما توطئه به هيچ وجه مجاز نيست. حضرت امام درباره تفاوت انتقاد و توطئه مىفرمايد:
لحن توطئه با لحن انتقاد فرق دارد. انتقاد از امورى است كه سازنده است. مباحثه علمى همانطور كه علوم اسلامى بىمباحثه نمىرسد به مقصود، امور سياسى هم بىمباحثه نمىرسد به مقصد. [. . . ] اين را هيچ كس جلويش را نمىگيرد لكن، يك وقت لحن، لحن انتقاد نيست، لحن، لحن تضعيف جمهورى اسلامى است [. . . ] ما با اين لحن مخالفيم. اين لحن آزاد نيست. توطئه آزاد نيست، انتقاد آزاد است. (92)
بر همين اساس بود كه حضرت امام در سال 1358، عليه برخى از جريانهاى سياسى و نشريات وابسته به آنها اقدام كرد و ناگزير از محدود ساختن آزاديهاى آغاز انقلاب گرديد:
ما آزادى داديم و سؤ استفاده شد و آزادى نخواهيم ديگر داد. آزادى به آن معنا كه اينها بخواهند خرابكارى بكنند، اين آزادى نخواهد داده شد. آزادى در حدودى كه قوانين اقتضا مىكرد، در حدودى كه اسلام به ما اجازه مىدهد، اسلام اجازه نمىدهد كه ما آزاد بگذاريم كه هر كس [. . . ] هر توطئهاى مىخواهد بكند. (93)
حضرت امام در پى اين سخنان برخى احزاب را غير قانونى اعلام كرد و دادستان انقلاب را موظف ساخت مجلاتى كه بر ضد مسير ملت است و توطئهگر است تمام را توقيف كند و نويسندگان آنها را دعوت به دادگاه و حاكمه كند. (94)
بنابراين مىتوان چنين استنباط كرد كه مرز ميان انتقاد و توطئه در مخالفت عملى است.
بنابراين در جامعه اسلامى هيچ كس حق طغيان و مخالفت عملى با ولى فقيه و حكومتى كه از سوى او به كار مشغول است، ندارد. حضرت امام درباره دولت موقت مهندس بازرگان مىفرمايد:
ايشان را حاكم كردم، يك نفر آدمى هستم كه به واسطه ولايتى كه از طرف شارع مقدس دارم ايشان را قرار دادم. ايشان را كه من قرار دادم واجب الاتباع است; ملتبايد از او اتباع كند. يك حكومت عادى نيست; يك حكومتشرعى است; [. . . ] مخالفتبا اين حكومت مخالفتبا شرع است. (95)
همچنين خطاب به كسانى كه مخالفتخود را با اعتصاب نشان مىدهند، مىفرمايد:
امروز اعتصاب حرام استشرعا. اينهايى كه اعتصاب مىكنند خائن به اسلامند. (96)
و در جايى ديگر قيام عليه حكومت اسلامى را مطلقا حرام مىداند:
قيام بر ضد حكومت اسلامى، خلاف ضرورى اسلام است، خلاف اسلام استبالضروره حكومت الان حكومت اسلامى است[. . . ] قيام بر ضد حكومت اسلامى در حكم كفر است، بالاتر از همه معاصى است. (97)
جمعبندى
از مجموع آنچه در اين گفتار آمد مىتوان چنين نتيجه گرفت كه حضرت امام بر اساس نگرش خيرانديشانه و شخصى به قدرت، سلامت و صلاح حكومت را مشروط به آن مىداند كه فقيهى عادل در راس آن قرار گيرد. عدالت فقيه مانعى بر سر راه سؤ استفاده او از قدرت است. اما از آنجايى كه عدالت، منافاتى با اشتباه ندارد و شيطان و نفس اماره همواره در كمين انسانند، ولى فقيه مكلف است همواره با بهرهگيرى از نصايح، مواعظ، مشورتها، و انتقادهاى ديگران خود را از در غلطيدن به ورطه گناه و اشتباه بر كنار دارد و حكومت و جامعه را به غايتحقيقى آن راهبرى كند.
پىنوشتها:
1. رك: محمد باوى. قدرت از ديدگاه امامخمينى (ره) ، فصلنامه علوم سياسى (پاييز 1377، ش 2)
2. روح الله خمينى. وعده ديدار، نامههاى حضرت امام خمينى به حجت الاسلام والمسلمين حاج سيداحمد خمينى (تهران: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1374) ، ص 83.
3. روح الله خمينى. شرح چهل حديث (تهران: مؤسسه تنظيم و نشر آثا رامام خمينى، 1374) ، ص 552.
4. همان; نيز رك: روح الله خمينى. جهاد اكبر يا مبارزه با نفس (تهران: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1372) ، ص 49.
5. روح الله خمينى. كوثر، مجموعه سخنرانيهاى حضرت امام همراه با شرح وقايع انقلاب اسلامى (تهران: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1371) ، ج 1، ص 237.
6. شرح چهل حديث، صص 510 - 511.
7. همان، ص 391.
8. مرآة العقول، ج 10 ص 312، كتاب نور ايمان باب اتباع الهوى، حديث 1.
9. شرح چهل حديث، ص 169.
10. همان، ص 6.
11. وعده ديدار، ص 107.
12. همان، صص 108-109.
13. همان، ص 110.
14. همان، ص 112.
15. همان، ص 113.
16. همان.
17. همان، ص 114.
18. روح الله خمينى. تحريرالوسيلة (طهران: مكتبة اعتماد الكاظمى، 1366) ، ج 1، ص 11.
19. همان، ج 1، ص 232.
20. همان، ص 233.
21. همان.
22. همان.
23. رك: روح الله خمينى. الرسائل (قم: مؤسسه اسماعيليان، 1368) ، ج 2، ص 101-102 و 108، تحرير الوسيلة، ج1، ص 415.
24. روح الله خمينى. كشف اسرار (بى م، بىن، بىت) ، ص 281.
25. همان، ص 234.
26. محسن كديور. نظريههاى دولت در فقه شيعه (تهران: نشر نى، 1376) ، ص 140.
27. روح الله خمينى. ولايت فقيه (تهران: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1373) ، ص 47.
28. همان، ص 38.
29. همان، صص 38-39.
30. همان، صص 60-61.
31. همان، 52.
32. روح الله خمينى، صحيفه نور; مجموعه رهنمودهاى حضرت امامخمينى (قدس سره) .
33. همان، ج 5، ص 107; ج8، صص 439-440.
34. جهاد اكبر، ص 61-62.
35. همان.
36. همان، ص 22; حضرت امام در موارد متعدد روحانيون را به تهذيب نفس فراخوانده است; براى نمونههاى ديگر رك:
صحيفه نور، (تهران: مركز مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى، 1368) ج 18، ص 47; ج3، ص 394-396; كوثر، ج1، ص 196-214.
37. تحرير الوسيله، ج 1، ص 11.
38. همان، ص 233.
39. همان، ص 11و234.
40. همان، ص 233.
41. همان، ص 235.
42. همان.
43. محمد رضا توسلى در: امير رضا ستوده (گردآورى و تدوين) . پابه پاى آفتاب: گفتهها و ناگفتهها از زندگى امامخمينى (تهران: نشر پنجره، 1374) ، ج 1، ص 283.
44. براى نمونه رك:
كوثر، ج1، ص 194; گفتگوى حضرت امام و آيتاللهالعظمى حكيم در اين كتاب نمايانگر برداشت مراجع آن عصر از مساله سياست و نقش خود و مردم در آن است.
45. پس از طرح مباحث ولايت فقيه در سال 1348، حضرت امام ديگر هيچگاه به صراحت، از ولايت فقيه نامى به ميان نياورد تا زمانى كه در مجلس بررسى نهايى، اين نظريه مطرح و از سوى امام مورد حمايت قرار گرفت. البته در همان دوران كه حضرت امام از ولايت فقيه نامى به ميان نمىآورد، ضمن تاكيد بر راى اعتماد مردم ايران به خود، مشروعيت اقداماتش را به حق ولايتشرعى مستند مىكرد; در اين موارد مىتوان به فرمان تشكيل شوراى انقلاب و سخنان حضرت امام در پى انتخاب مهندس بازرگان به نخست وزيرى مراجعه كرد. (رك: صحيفه نور، ج 3، ص 105; كوثر، ج 3، ص 170 و 178-180)
46. كوثر، ج2، ص 265.
47. همان، ص 285.
48. همان، ص 284.
49. همان، ص 297.
50. همان، ص 35-36.
51. روح الله خمينى. طليعه انقلاب اسلامى (مصاحبههاى امام خمينى در نجف، پاريس و قم) ، (تهران; مركز نشر دانشگاهى، 1362) ; ص 172.
52. كوثر، ج2، ص 550.
53. همان، ص 551.
54. همان، ص 548.
55. همان، ص 550.
56. صحيفه نور، ج 21، ص 129.
57. ولايت فقيه، ص 61.
58. كوثر، ج2، ص 287-288.
59. صحيفه نور، ج 6 ص 165.
60. كوثر، ج1، ص 507.
61. شرح چهل حديث، ص 9; نيز رك; صحيفه نور، ج8، ص 113.
62. همان، 560-561.
63. وعده ديدار، ص 111.
64. صحيفه نور، ج 4، ص 226.
65. همان، ج 3، ص 392; حضرت امام در واكنش به سخنان آقاى فخرالدين حجازى و آيت الله مشكينى نيز واكنش متشابهى نشان دادند; رك: همان، ج 7، ص 256; ج20، ص 153.
66. همان، ج 19، ص 206; نيز رك: همان، ص 215.
67. همان، ج 8، ص 442.
68. همان، ج 7، ص 16; نيز رك: همان، ج 6، ص 339.
69. همان، ج 5، ص 305.
70. همان، ج6، ص 404; نيز رك: همان، ص 407.
71. همان، ج 18.
72. همان، ج 18، ص 178.
73. همان، ج9، ص 447.
74. ولايت فقيه، ص 74.
75. صحيفه نور، ج 18، ص 43; نيز رك: همان، ج 8، ص 236.
76. مثلا رك: همان، ج5، ص 436.
77. كوثر، ج 2، ص 553.
78. صحيفه نور، ج21، ص 188.
79. همان، ج20، ص 194.
80. همان، ج18، ص 43.
81. صحيفه نور، ج7، ص 153.
82. سيد على خامنهاى، گفتارى درباره حكومت علوى (/بى م/: حزب جمهورى اسلامى، 1360) ، ص 94.
83. سيد عبدالكريم موسوى اردبيلى در: ستوده، پيشين، ج 4، ص 201-202.
84. صحيفه نور، ج20، ص 239.
85. سيد احمد خمينى. مجموعه آثار يادگار امام (تهران: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امامخمينى، 1374) ج1، ص 716; همچنين درباره چگونگى انتصاب بنى صدر به فرماندهى كل قوا پس از مشورت با آقايان دكتر بهشتى، آيت الله خامنهاى و هاشمى رفسنجانى رك: همان، ج1، ص 112.
86. كوثر، ج1، ص 431; نيز رك: سيد احمد خمينى، پيشين، ج1، ص 99; خامنهاى، پيشين، ص 94.
87. صحيفه نور، ج5، صص 550-551; نيز رك: همان، ج4، ص 288 و 297; ج6، ص 74و144.
88. همان، ج5، ص 594.
89. صحيفه نور، ج17، ص 161.
90. وعده ديدار، ص 111.
91. مرحوم حجة الاسلام سيد احمد خمينى، كه در مواردى مفسر آراء و نظريات امام بوده، صراحتا ولى فقيه را از دسترس انتقاد دور مىداند:
من بارها گفتهام كه رهبرى معظم انقلاب را بايد از گزند انتقاد دور داشت، رهبرى مقام بزرگى است و ما به رهبر در مواقع حساس شديدا نيازمنديم. ولى از رهبر كه گذشتبايد هر كسى در هر مقامى و اگر خواهد مؤثر باشد مقام هر چه بالاتر ستبايد انتقاد شديدتر باشد تا طرف احساس قدرت نكند و قدمى بر خلاف مصالح انقلاب و اسلام برندارد.
سيداحمد خمينى، پيشين، ج1، ص 649. اما با توجه به تفسيرى كه از ديدگاه حضرت امام در متن آمده، اين نظريه فرزند امام را بايد، براساس شرايط خاص زمانى آن، فهميد.
92. صحيفه نور، ج17، ص 267-268.
93. همان، ج 5، ص 296.
94. همان، ج5، ص 306.
95. كوثر، ج 3، ص 147.
96. صحيفه نور، ج7، ص 21.
97. همان، ج5، ص 357.