گزارش اجمالى ازرساله اجتهاد و تقليدتاليف امام خمينى(ره)
عباس حيدرى بهنويه
مقدمه:
بخشى از دانش و بينش ژرف امام خمينى(ره) كه برگرفته از معارف قرآن و علوم اهل بيت عليهم السلام است، در كتابهاى برجاى مانده او متجلى است. اين كتابها كه عمدتا با عباراتى سهل و ممتنع به رشته تحرير درآمدهاند در مجموع به دنبال هدف خاصى هستند. گويا همانگونه كه روح كلى حاكم بر كتاب تنبيه الامه مرحوم نائينى (1355 ه.ق -1277 ه. ق) دفاع از اصل توحيد و مبارزه با شرك عملى يعنى استبداد است و غصب شدن حق الهى و مردمى را از سوى مستبدين به هيچ وجهى برنمىتابد، و سفارش اكيد بر باز پس گرفتن حق خدا و حق مردم از مستبدين دارد، روح كلى حاكم بر كتابهاى امام خمينى اين است كه نه تنها بايد حق خدا و مردم را از ظالمان پس گرفت، بلكه بايد حق امام معصوم(ع) را نيز از چنگ غاصبان به در آورد.
از ديدگاه امام خمينى در صورتى از حق خدا و امام(ع) و مردم در زمان غيبت امام زمان(عج) رفع يد مىشود كه حاكميتبه دستشخصى قرار گيرد كه هم خداوند و هم امام معصوم(ع) و هم مردم او را به حاكميت قبول داشته باشند و اين شخص كسى جز فقيه عادلى كه مقبوليت مردمى دارد نخواهد بود.
كتابهاى امام خمينى(ره) مورد موشكافىهاى زيادى قرار گرفتهاند ولى همه ظرافتها و ظرفيتهاى آنها آفتابى نشده استبه علاوه بعضى از آن كتابها كمتر معرفى شدهاند. لذا وظيفه خود دانستيم كه معرفى اجمالى پيرامون رساله اجتهاد و تقليد امام خمينى ارائه دهيم و در انجام اين وظيفه از خداوند و روح بلند امام استمداد مىطلبيم. نوشتن رساله اجتهاد و تقليد در روز جمعه مطابق عيد فطر، سال 1370 ه.ق، حدود 50 سال پيش، در شهر محلات توسط امام خمينى به اتمام رسيده، و در سال 1385 ه.ق همراه با رسالههاى ديگر از امام به نامهاى «رسالة فى قاعدة لاضرر» رساله «فى الاستصحاب» رسالة «فى التعادل والترجيح» و «رسالة فى التقية»، مجموعا تحت عنوان الرسائل، توسط مؤسسه مطبوعاتى اسماعيليان در شهر مقدس قم منتشر شده است، مجتبى تهرانى پاورقىهاى آن را نوشته است.
امام خمينى (رحمة الله) در اين رساله 70 صفحهاى حداقل دو هدف اساسى را دنبال مىكند:
نخست: زمينه فكرى لازم را جهت ارائه نظريه ولايت فقيه ايجاد كند;
دوم: مساله اجتهاد و تقليد را به گونهاى مطرح مىكند كه نهاد مرجعيت تقويتشود. و به تبع آن نيروى اجتماعى لازم جهت تغيير اجتماعى (انقلاب) به وجود آيد.
مباحث اين رساله را مىتوان به سه بخش كلى تقسيم كرد.
الف: مفروضات;
ب: بحثهاى ثبوتى (در عالم ثبوت);
ج: مباحث اثباتى (در عالم دليل و برهان).
مفروض اصلى امام در اين بحث اين است كه چون دين اسلام كامل است و به تمام احتياجات انسان، اعم از فردى و اجتماعى، توجه دارد لذا هيچ واقعه انسانى بدون حكم و دستور الهى نيست، در هيچ موقعيت زمانى و مكانى هيچ خلائى حكم و دستور اسلام در امور انسانى متصور نيست، و انسان در هيچ زمانى و لو زمان غيبت معصوم(ع) نسبتبه احكام دين رها و مهمل نيست، حكم اين وقايع يا به گونهاى است كه انسانها نسبتبه آنها راه قطعآورى دارند. كه در اين صورت نه نفيا و نه اثباتا هيچ كس نمىتواند مانع حجيت قطع شود و شارع هم محال است كه قطع را از حجيتبيندازد.
اما در صورتى كه راه قطعآورى وجود نداشت، چون همه انسانها نمىتوانند احكام دين را استنباط كنند بلكه عملا عدهاى خاص مىتوانند اين قوه را تحصيل كنند. لذا دو مقوله اجتهاد و تقليد و فقيه و عامى رخ مىنمايد كه به تبع آن دو سؤال مطرح مىشود. اولا كسى كه قوه استنباط احكام را دارد و به اصطلاح فقيه است چه شؤونى را به واسطه فقاهتش پيدا مىكند؟
ثانيا كسى كه قوه استنباط احكام را تحصيل نكرده است و از اين حيث عامى تلقى مىشود چه شؤون و تكاليفى دارد؟
حضرت امام(ره) براى جوابگويى به اين دو سؤال در عالم ثبوت6 شان براى فقيه در نظر مىگيرد:
1 - عدم جواز مراجعه به غير در تكاليف شرعى;
2- جواز عمل بر طبق راى خودش;
3- منصب افتاء;
4- منصب قضاوت;
5- منصب زعامتسياسى;
6- مرجعيت تقليد.
امام در اثبات اين شؤون براى فقيه و عدم اثبات آن براى عامى از دلايل عقلى، قرآنى و روايات استفاده مىكند و مىفرمايد: «شان عدم مراجعه به غير نسبتبه كسى كه قوه استنباط پيدا كرده استبدون هيچ قيد اضافى ثابت مىشود، يعنى لازم نيست كه شخص بالفعل حكمى از احكام را هم استنباط كرده باشد و لازم نيست قوه استنباط او مطلقه و نسبتبه تمام ابواب فقه و احكام باشد.» زيرا«دليل جواز رجوع جاهل به عالم بناء عقلاء است. و بناء عقلاء در مورد رجوع به غير كسى كه قوه استنباط دارد، ثابت نشده استبلكه بناء عقلا ظاهرا فقط جاهل به احكام كه امكان تحصيل قوه استنباط را ندارد، مجاز مىداند كه به غير مراجعه كند و از طرفى دليل لفظى وجود ندارد كه اطلاق داشته باشد و برساند كسى كه قوه استنباط دارد هم مىتواند به غير مراجعه كند.» (1)
امام در مجموع 8 شرط را براى اجتهاد لازم مىداند.
الف: علم به فنون علوم عربى به مقدارى كه براى فهم قرآن و سنت لازم است.
ب: انس با محاورات عرفى و فهم موضوعات عرفى كه محاورات قرآن و سنتبر طبق آن است.
ج: يادگيرى مسائل اساسى منطق.
د: علم به بحثهاى مهم اعلم اصول.
ه: علم رجال به مقدارى كه در تشخيص روايات لازم است.
و: شناخت كتاب و سنت.
ز: تكرار عملى رد فروع به اصول.
ح: فحص كامل كلمات اصحاب خصوصا قدماء.
امام، پس از بيان شروط هشت گانه اجتهاد مىفرمايد كسى كه اين اجتهاد را تحصيل كرد حق ندارد به غير خودش در احكام رجوع كند. لذا شان اول (عدم جواز مراجعه به غير) را دارد، شان دوم، (جواز عمل بر طبق راى خودش) را هم به همان دليلى كه شان اول را داشت، يعنى بناء عقلاء، دارد.
مرحوم امام در مقام اثبات شان سوم (قضاوت) و چهارم (سياست) مىفرمايد برخلاف شان اول و دوم كه شرع هيچ قبض و بسطى در موضوع صورت نمىداد بلكه قبض و بسط موضوع آن دو به دست عقل و بناء عقل بود، ولى در مورد شان سوم و چهارم تعيين موضوع با شرع است.
زيرا قضاوت و زعامتسياسى دو منصب جعلى و قراردادى هستند. براى توضيح اين مطلب امام اصلى را طرح مىكند: كه به مقتضاى آن حكم هيچ كس به جز خدا بر ديگرى نافذ نيست و هيچ كس به جز خدا بر ديگرى ولايت ندارد. طبق اين اصل نه تنها كسى كه قوه استنباط دارد منصب قضاوت و زعامتسياسى ندارد بلكه بدون نصب الهى كسى كه مقام نبوت و رسالت و وصايت و بالاترين درجه علمى و ساير فضايل را هم دارد، حكمش نافذ نيست و زعامتسياسى ندارد. خداوند به دلالت صريح آيات قرآنى پيامبر(ص) و معصومين(ع) را به قضاوت و حكومت منصوب نموده است.
در اين مورد شبههاى نيست ولى مورد ثبوت قضاوت و حكومت در زمان غيبتشبهاتى شده است. به نظر امام به اقتضاى اينكه دين اسلام دين كاملى است، وارد نمىباشد. سؤال اساسى اين است كه چه كسى بايد منصب قضاوت و حكومت را داشته باشد؟ امام مىفرمايد قدر متيقن در اين فرض فقيه عالم به قضاء و سياسات دينى است كه عادل در رعيت است.
پس اثبات منصب قضاوت و ولايتبراى فقيه عادل نيز به نوعى بر اساس حكم عقل است و از همين جهتبحث ولايت فقيه امرى كلامى است و در راستاى اصل نبوت و امامت است.
امام پس از اين دليل عقلى شواهدى از روايات در تاييد ولايت فقيه مىآورد. كه در مجموع 11 روايت است كه به صورت تواتر اجمالى مىرسانند كه فقيه عادل قدر متيقن است كه منصب قضاوت و حكومتبراى او ثابت است. سپس به مقبوله عمر بن حنظله استدلال مىكند، و مىفرمايد: به شهرت روايى جبران كننده ضعف سند آن است و از حيث دلالت هم تام است، و مقتضى آن عبارت است از اينكه امام(ع) فقيه را حاكم و والى قرار داده است و لازم نيستبراى اينكه فقيه عادل ولايت داشته باشد، تمام احكام را بداند.
دو روايت ديگرى را كه امام به آن استدلال كرده است مشهوره ابى خديجه و صحيحه ابى خديجه است مىفرمايد: مشهوره ابى خديجه اگر شهرت روايى داشته باشد، ضعف سندش جبران مىشود و دلالتبر جعل حكومت و ولايتبراى فقيه دارد.
اما روايت ديگر از ابى خديجه كه امام آن را صحيحه مىداند از نظر او دلالتش بر مطلوب تمام است.
از كلمات امام برمىآيد كه منصب قضاوت و زعامتسياسى را براى كسى كه صرفا قوه استنباط احكام شرعى را دارد ثابت نمىداند بلكه در صورتى براى شخصى كه قوه استنباط دارد منصب قضاوت و زعامتسياسى ثابت مىشود كه حداقل در مسائل قضايى و سياسى اين قوه را به فعليت درآورده باشد. اما لازم نيست كه تمام احكام را بالفعل، بداند زيرا معرفتبه جميع احكام براى غير ائمه(ع) حاصل نيست، بلكه محال عادى است، وانگهى اگر موضوع جعل قضاوت و ولايت، معرفت فعليه جميع احكام باشد و معرفت فعلى به جميع احكام امكان وقوعى هم داشته باشد، مشكلى كه به وجود مىآيد اين است كه تشخيص شخصى كه علم فعلى به جميع احكام داشته باشد مشكل مىشود. و نتيجه آن نوعى اختلال در نظام معاش مردم مىشود كه شارع به هيچ صورت راضى به آن نيست تنها فرضى كه باقى مىماند اين است كه بگوئيم موضوع جعل قضاوت و زعامتسياسى شخصى است كه قوه استنباط احكام را دارد. اين قوه را در مورد مقدار معتدبه از احكام به فعليت رسانده باشد. و به آنها علم داشته باشد.
به نظر امام، علاوه بر قوه استنباط احكام و علم به احكام معتدبه، قيد ديگرى هم براى موضوع قضاوت و ولايت لازم است و آن اينكه فقيه بايد عادل هم باشد. «فالقدر المتيقن هو الفقيه العالم بالقضاء والسياسيات الدينية العادل فى الرعية». (2)
يعنى قدر متيقن از انسان هايى كه منصب حكومتبراى آنان جعل شده است فقيهان آگاه به قضاوت دينى و سياست دينى هستند كه نه تنها در امور شخصى عادل باشند بلكه نسبتبه رعيت و مردم هم عدالتبه خرج دهند.
شؤون و تكاليف مقلد
سؤالى كه در اين قسمتبه ذهن خطور مىكند اين است كه آيا هيچ كدام از شؤونى كه براى فقيه ثابت مىشوند براى عامى ثابت هستند؟
امام ثابت نبودن اين شؤون براى غير فقيه را امرى ضرورى مىداند و از آن بحث نمىكند، تنها بحثى را كه قابل طرح مىداند اين است كه آيا عامى (مقلد) مستقلا يا به نصب حاكم يا وكالت از سوى حاكم شان قضاوت را دارد يا نه؟
امام، تمامى استدلالهايى را كه براى اثبات شان قضاوت براى عامى صورت گرفته مخدوش مىداند «فتحصل من جميع ذلك ان منصب القضاء مختص بالفقهاء و لاحظ للعامى منه» (3) يعنى از تمام آيات و روايات به دست آمد كه منصب قضاوت اختصاص به فقهاء دارد و مقلد مستقلا هيچ بهرهاى از منصب قضاوت ندارد.
در مورد اينكه آيا فقيه مىتواند عامى را به قضاوت منصوب كند يا نه؟ امام مىفرمايد: اگر ولايت و زعامتبراى فقيه جعل شده باشد كه جعل هم شده است نصب قضاوت از شؤون ولايت است، و مشكلى در بين نيست، بطور كلى مساله منوط به اين است كه ادله ولايت فقيه، ولايت را تا چه حدى اثبات مىكنند.
اما اين فرض را كه فقيه، مقلد عارف به مسائل قضاء را وكالت دهد ثابت نمىداند.
بنابراين از اين رساله استفاده مىشود كه امام هيچ كدام از شؤون فقيه را ولو مع الواسطه براى عامى و مقلد ثابت نمىداند.
تقريبا تمركز اساسى بحث امام در رساله اجتهاد و تقليد بر روى اثبات منصب زعامتسياسى براى فقيه عادل است كه پس از اثبات اصل اين منصب وعده مىدهد كه در جاى ديگر حدود و ثغور و دامنه ولايت را مورد بررسى قرار دهد. در ادامه امام به دو شان ديگر فقيه كه لازم و ملزوم هم هستند، يعنى اينكه فقيه حق دارد فتوى بدهد و مرجع تقليد باشد مىپردازد.
در مورد اينكه اين دو شان براى فقيه ثابت است همان بناء عقلاء را كه به مقتضاى آن جاهل به عالم رجوع مىكند، محكم مىداند ولى در مورد اينكه مرجع تقليد و فتوى چه كسى باشد و آيا مىتوان در صورت تعارض فتواى اعلم با غير اعلم به غير اعلم رجوع كرد يا نه؟ در صورتى كه دو فقيه كه درجه فقاهتشان برابر است وجود دارند آيا مىتوان به دلخواه به يكى از آن دو رجوع كرد يا نه؟ و سؤالات ديگرى از اين قبيل كه در مجموع ناشى از نامشخص بودن موضوع افتاء و مرجعيت تقليد است. پس از حك و اصلاحهايى كه در ادله طرفين صورت مىدهد. مىفرمايد:
«فتحصل مما ذكرناه انه ليس فى اخبار الباب مايستفاد منه ترجيح قول الاعلم عند التعارض لغيره و لاتخيير الاخذ باحد المتساوين فلامحيص الا العمل بالاصول الاوليه لولا تسالم الاصحاب على عدم وجوب الاحتياط و مع هذا التسالم لامحيص عن الاخذ بقول الاعلم لدوران الامر بين التعيين و التخيير مع كون وجوبه ايضا مورد تسالمهم ان الظاهر تسالمهم على التخيير بين الاخذ بفتوى احد المتساويين و عدم وجوب الاحتياط او الاخذ باحوط القولين». (4)
از آنچه ذكر شد به دست آمد كه در اخبار مربوط به علاج تعارض دو خبر چيزى كه به درد ترجيح نظر اعلم بر نظر غير اعلم يا انتخاب فتواى يكى از دو مجتهد مساوى بخورد، نداريم. پس چارهاى جز اينكه به اصول اوليه رجوع كنيم نيست و مقتضاى اصل اوليه اين است كه قول اعلم مقدم شود و در صورت تعارض فتواى دو مجتهد مساوى راهى جز انتخاب يكى از دو فتوا نداريم.
شرط زنده بودن مرجع تقليد
در جواب به اين سؤال كه آيا براى تقليد از مجتهد، زنده بودن او شرط استيا نه؟ امام مىفرمايد: آنچه مىتواند برساند كه زنده بودن مجتهد شرط جواز تقليد است، يا استصحاب است، يا بناء عقلا، يا اجماع و يا ادله لفظيه مانند قرآن و سنت، اما قرآن و سنت نمىتواند در اين مورد دلالتى داشته باشد چون دلالت ندارند كه شارع در اين مورد حكم شرعى تاسيس كرده است، اجماع هم در مساله نفيا و اثباتا وجود ندارد و مىماند بناء عقلا و استصحاب كه مقضتاى هر دو اين است كه تقليد ابتدايى از ميت جايز نيست.
تبدل راى مجتهد
در موردى كه راى مجتهد عوض مىشود آيا اعمالى كه انجام داده است كافى استيا خير؟
در اين مورد امام تفصيل قائل است و مىفرمايد: اگر فتواى مجتهد مستند به امارات بود در اين صورت با تبدل راى اعمال قبلى مجزى نيست ولى اگر مستند به اصول عمليه بود در اينصورت اعمالى كه قبل از تبدل راى انجام شده است مجزى است و دوباره لازم نيست آورده شود.
خاتمه
اما در مورد عمل مقلدين در صورت تبدل راى مجتهد، اعمالشان كه قبل از تبدل راى بوده استبه هيچ صورت مجزى نيست.
امام پس از بيان اين مطلب تذكر مىدهد كه آنچه تاكنون گفتيم عمدهترين مباحث اجتهاد و تقليد بود و بعضى از امور غير مهم بود كه آنها را به جهت كماهميتى آنها رها كرديم، مىفرمايد ما از نوشتن اين مباحث، در روز جمعه مطابق با عيد فطر سال 1370، در محلات فارغ شديم. والحمدلله اولا و آخرا و ظاهرا و باطنا.
پى نوشتها:
1. الرسائل، ص96.
2. الرسائل، ص101 و 102.
3. الرسائل، ص117.
4. الرسائل، ص150.