نقش و جايگاه مردم در انديشه سياسى اسلام و امام خمينى(ره)
سيد ابوالفضل موسويان
چكيده
شناخت صحيح نقش و جايگاه مردم در حاكميت از امورى است كه در سر نوشتسياسى جامعه نقشى تعيين كننده دارد. متاسفانه اين بحث از اين منظر كمتر مورد توجه فقيهان و محققان بوده است و تاكنون بحثهايى كه در انديشه سياسى اسلام صورت گرفته نگاهى از بالا و از زاويه شناخت وظايف حاكم، شرايط حاكم و مشروعيت او و ... بوده و اگر احيانا به اين بحث پرداختهاند به صورت حاشيه اى بوده است.
اين مقال در صدد تبيين اين موضوع است كه مردم چه حقوقى دارند و حاكم در دخالت دادن آنان در امور سياسى چه وظايفى دارد كه حق مطالبه آن را داشته باشند. لذا نخستبه سير انديشه نقش مردم در حكومت از ديدگاه فلاسفه توجه شده، سپس از سه طريق، ديدگاه اسلام و نظرات امام خمينى(ره) در اين زمينه مورد كنكاش قرار گرفته است، كه عبارتند از: 1) مواردى كه سيره عقلا در حاكميت مردم مورد تاييد قولى و عملى اسلام قرار گرفته. 2) تكاليفى كه براى حاكم «در دخالت دادن مردم» در سرنوشتخويش قرار داده شده. 3) وظايفى كه در اين رابطه بر دوش مردم گذارده شده است.
مقدمه
بحث درباره جايگاه مردم در انديشه سياسى كمتر مورد توجه فقيهان و متفكران اسلامى واقع شده است. غالبا از اين زاويه به انديشه سياسى نظر شده است كه حاكم چه كسى بايد باشد، چه شرايطى دارد، مشروعيتش از كجاست و ... اما اين كه مردم چه وظايف و حقوقى دارند؟، حاكم در اين باره چه وظايفى دارد، نقش آنان در انديشه سياسى اسلام چيست؟ و ... يا اساسا مطرح نشده و يا به صورت حاشيهاى به آن پرداختهاند.
بعضى از صاحب نظران هيچ نقشى براى مردم جز تكليف و وظيفه در قبال حكومت، قايل نشدهاند; صرفا به ديده كاربردى به حضور مردم نگريستهاند. اما در مقابل گروهى از صاحب نظران براى مردم نقش اساسى و تعيين كننده قايلاند. رضايت و پذيرش مردم را شرط ولايت مىدانند; براساس نظريه «انتخاب»، رضايت مردم را «شرط مقوم» مىدانند و براساس نظريه «نصب»، «شرط واجب».
به هر حال اين بحث در اين مقال از سه منظر مورد بررسى قرار خواهد گرفت.
1- مواردى كه سيره عقلا درباره حضور مردم در سياست مورد تاييد قولى و عملى دين قرار گرفته است. 2- وظايفى كه براى حاكم در دخالت دادن مردم در صحنه سياسى، تعيين شده است. 3- وظايفى كه مردم در اين زمينه بر عهده دارند.
توجه به وظايف حاكم از اين بعد صورت مىگيرد كه مطالبه آن از حقوق مردم شمرده مىشود و حق دارند، انجام آن وظايف را از حاكم بطور جدى بخواهند و توجه به وظايف مردم از آن رو مورد توجه است كه اولا وظايف و حقوق مردم در اين زمينه مشخص شود و ثانيا حاكم اسلامى موظف است امكان انجام آن وظايف را به نحو احسن براى مردم فراهم كند. مثلا آنجا كه مردم موظفند امر به معروف و نهى از منكر حتى نسبتبه حكام بنمايند، بر حاكم لازم است اولا زمينههاى آگاهى مردم را نسبتبه مسايل سياسى فراهم سازد و چيزى را از آنان مخفى ندارد. ثانيا راههاى امكان انجام اين وظيفه را فراهم نمايد. كه آحاد مردم و گروهها به راحتى بتوانند به اين وظيفه خود نسبتبه حاكمان، عمل نمايند. و در انجام اين وظيفه هيچ گونه ترس و هراسى احساس نكنند. لذا مباحثبا توجه به متون دينى و سيره عملى معصومان مورد توجه قرار گرفته است. ديدگاه امام خمينى (ره) نيز در اين زمينه به عنوان يك فقيه اسلامشناس راهگشا است. معظم له از معدود فقهايى هستند كه بطور روشن و شفاف در اين باره افكار و انديشههاى خود را تبيين و تجربه نمودهاند; انقلاب اسلامى ايران به رهبرى امام راحل(ره) بر همين پايه شكل گرفت و از آغاز انقلاب همواره بر آراء مردم تكيه شده است.
سير انديشه نقش مردم در حكومت
در تمام نظامهاى سياسى، روابط خاصى بين مردم و حكومت وجود دارد به منظور درك طرق پيچيده رابطه مردم با حكومت، اشاره به ماهيتحكومت و شيوههاى ايفاى نقش مردم اهميت دارد.
حكومتها چه در گذشته و چه در عصر حاضر شكلهاى مختلفى داشتهاند از قبيل 1- سلطنتشخص واحد (مونارشى) 2- سلطنت نجبا (آريستو كراسى) 3حكومت عامه (دموكراسى) و براى مشروعيت هر كدام از اين حكومتها ملاكهايى از قبيل: عقلايى، سنتى، كاريزمايى بيان كردهاند. (1) اما نكته قابل توجه اين است كه هر شكل حكومتبه تعبير ماكياولى در يك مقطعى مورد قبول مردم و راهگشا مىباشد اما همين شكل حكومت پس از مدتى با عدم كارايى و مقبوليت مواجه مىشود و به نوع بد حكومتى تبديل مىگردد. و هر يك از آنها به نوع اصلى خود به قدرى شبيه است كه انتقال از يكى به ديگرى به آسانى صورت مىپذيرد: «منارشى» به سهولتبه حكومت «استبدادى» مبدل مىگردد، «آريستوكراسى» به «اليگارشى (2) » و «دموكراسى» به «آنارشى (3) ». (4)
ماكياولى در توضيح و تشريح اين مطلب مىنويسد:
«ابتدا مردم قويترين و شجاعترين شخص را به سلطنت انتخاب مىكنند و متعهد مىشوند كه تابع احكام و اوامر او باشند و اما چون به مرور زمان اين شخص از قدرت خود سوء استفاده مىنمايد از اين رو مردم او را خلع نموده و يك عده معدودى از متفكران و دانشمندان را به جاى او تعيين مىنمايند و بدين ترتيب حكومت نجبا برقرار مىشود. حكومت نجبا بعد از آنكه موروثى گرديد رفته رفته رو به انحطاط گذارده به تدريج مضمحل مىشود. چه زمامداران منافع عمومى را فداى اغراض شخصى و منافع طبقاتى خود مىنمايند و اما بر اثر مشاهده اين وضع، عامه مردم بار ديگر طغيان نموده حكومت را از وارث متفكران و دانشمندان سلب مىكنند و خودشان اداره امور را به عهده مىگيرند. و بدين ترتيب حكومت دموكراسى تشكيل مىيابد ولى زمانى نمىگذرد كه حكومت عامه نيز رو به انحطاط و زوال مىگذارد زيرا اشخاصى كه به نام ملت فرمانروائى مىكنند از حدود و قوانين تجاوز كرده و در صدد تامين منافع شخصى خود بر مىآيند و سرانجام توده مردم علم طغيان برافراشته باز اداره مملكت را به يك سلطان مطلق مىسپارند كه يكبار ديگر به حكومت نجبا تبديل مىگردد.
اين تغيير و تبديل يا دور و تسلسل به عقيده ماكياولى دائما جريان داشته و هميشه يك شكل حكومتى از بين رفته و شكل ديگرى جايگزين آن مىگردد. پيشنهاد وى براى عدم تكرار آن وضع، ايجاد حكومتى مختلط است كه هر يك از اركان سه گانه در آن حضور داشته باشند تا سوء استفاده نشود. ماكياولى حكومت مختلط را در رم باستان تشخيص مىدهد و مىگويد: كه در رم كنسولها، نماينده حكومتشخص واحد، مجلس سنا، نماينده نجبا و وكلاى ملت، نمايندگى عموم مردم را داشتهاند و بزرگترين عامل ثبات و استحكام رژيم سياسى رم همين بوده است». (5)
اصطلاح دموكراسيا براى نخستين بار، در آتن و در زمان كليستن به كار رفت. وى در 510 سال پيش از ميلاد به حكومت هيپارك و برادرش هيپياس پايان داد و با اصلاحات قانونى حكومتبه دست تهيدستان و روستائيان افتاد حكومت مذكور دموكراسيا ناميده شد و كليستن هم به نام بنيانگذار دموكراسى شناخته شد. بعدها در يونان قديم، اصطلاح دموكراسى به حكومت عوام و آريستو كراسى به حكومتخواص اطلاق مىگرديد. (6)
منتسكيو طرفدار تفكيك قوا مىباشد و اضافه كرده است كه بايد توازن بين اين قوا وجود داشته باشد. به عقيده وى منظور از تفكيك قوا اين است كه زمامداران نتوانند از اقتدارات خود سوءاستفاده كنند تا در نتيجه آزادى و آسايش مردم محفوظ بماند. وى معتقد است تاريخ بشر ثابت مىكند كسانى كه متصدى حكومت و زمامدار مردم مىباشند از مقام خود سوء استفاده مىنمايند و براى اين كه از اين سوء استفاده جلوگيرى شود بايد اقتدارات آنها را محدود كرد. لذا مىگويد:
«براى تامين آزادى مردم، تفكيك قوا كافى نبوده بلكه بين قواى ثلاثه بايد يك نوع تعادل و توازن برقرار گردد تا يكى از قواى مزبور نتواند نسبتبه دو قوه ديگر اولويت و برترى پيدا كند و در همين رابطه پيشنهاداتى براى ايجاد توازن مطرح نموده است». (7)
كانتبه نكته ديگرى توجه داده است و مىگويد:
«بايد تفاوت قايل شد ميان شكل حكومت و طرز حكومت; شكل حكومت وابسته به تعداد اشخاصى است كه متصدى حاكميت مىباشند و به همان سه قسم ياد شده تقسيم مىشوند. اما طرز حكومت و شيوه اداره مملكت را به جمهورى و استبدادى تقسيم نموده است. وى معتقد است در دولت جمهورى تمام اهالى آزاد و مساوى هستند در صورتى كه در مملكت استبدادى مردم از مساوات و آزادى محرومند. كانتبه شكل حكومت اهميت زيادى نداده، طرز اداره را بيشتر قابل توجه مىداند». (8)
بطور كلى تلاش همه دانشمندان، اصلاح ساختار حكومت و تحديد آن بوده است و راه حلهايى را در اين رابطه مطرح نمودهاند تا اولا جلوى زور و استبداد و ديكتاتورى گرفته شود و ثانيا حضور و نظارت مستمر مردم تضمين گردد. زيرا همان گونه كه ياد شد، هر شكل حكومت كه به ظاهر مطلوب بوده، معمولا پس از مدتى از مسير اصلى خود منحرف گرديده و به خود كامگى و سوء استفاده از قدرت تبديل شده است. لذا در تعريف دموكراسى توجه به اين چهار اصل را ضرورى دانستهاند و گفتهاند: دموكراسى عبارت از شكلى از حكومت است كه مطابق با اصول 1- حاكميت مردم 2- برابرى سياسى 3- مشورت همه مردم 4- حكومت اكثريت، سازمان يافته است. (9)
اساسا اين نكته مد نظر همه متفكران بوده است كه هر مقدار مردم دخالت و نظارت بيشترى داشته باشند جلوى ديكتاتورى و خود كامگى بهتر گرفته مىشود.
امام خمينى (ره) در مصاحبه با اوريانا فالاچى در پاسخ به اين سؤال كه چرا در طراحى نظام سياسى بعد از انقلاب اسلامى، روى كلمه «دموكراتيك» خط كشيده و نوشتهاند «جمهورى اسلامى» نه يك كلمه بيشتر و نه يك كلمه كمتر، چنين توضيح مىدهند:
«بله اين مسايلى دارد، يك مساله اين است كه اين توهم را در ذهن مىآورد كه اسلام محتوايش خالى است از اين [دموكراسى] لذا احتياج به اين است كه يك قيدى پهلويش بياورند و اين براى ما بسيار حزن انگيز است كه در محتواى يك چيزى كه همه چيزها به طريق بالاترش و مهمترش در آن هست، حالا ما بيائيم بگوئيم كه ما اسلام مىخواهيم و اما با اسلاممان دموكراسى باشد. اسلام همه چيز است. مثل اين است كه شما بگوئيد كه ما اسلام را مىخواهيم و مىخواهيم كه به خدا هم اعتقاد داشته باشيم... ثانيا اين كلمه دموكراسى كه پيش شما اينقدر عزيز استيك مفهوم مبينى ندارد... و ما در قانون اساسىمان نمىتوانيم يك لفظ مبهمى كه هر كس براى خودش معنى كرده است، آن را بگذاريم... من حالا براى شما مثال مىزنم از اين آزادى و دموكراسى يك چيزى كه تاريخ مىگويد و آن قضيه حضرت امير (ع) است كه در وقتى كه رئيس و خليفه رسول الله بود... وقتى يك اختلافى بين آن رئيس و يك يهودى حاصل شد، قاضى دعوت كرد او را به اين كه بيايد جواب دهد، اوهم رفت در محضر قاضى نشست. قاضى خواستبه او احترام بكند، گفت: نه، يك نفر قاضى بايد احترام از هيچ كس نكند و ما على السواء بايد باشيم و بعد هم كه قاضى حكم بر خلاف او كرد، او تصديق و قبول كرد». (10)
حضرت امام گرچه بر روى كلمه «جمهورى» عنايتى خاص داشتهاند و تصريح مىكنند «شكل حكومت ما جمهورى اسلامى است» (11) اما معلوم است كه شكل حكومت منهاى محتواى مردمى آن، ارزش چندانى ندارد. لذا مىفرمايند:
«شكل حقوقى رژيم نيست كه اهميت دارد، بلكه محتواى آن مهم است، طبيعتا مىتوان يك جمهورى اسلامى را در نظر گرفت». (12)
از اين رو تمامى همت و تلاش حضرت امام معطوف به محتواست:
«شكل دولتها چندان اهميتحياتى در حفظ دموكراسى و تامين هر چه بيشتر آرمانهاى انسانى ملت ندارد». (13)
و تعريفى كه از جمهورى اسلامى به دست مىدهند، اين است كه:
«رژيم بايد راه و رسمى را انتخاب كند كه مورد موافقت و علاقه مجموع جامعه باشد و اين جمهورى اسلامى است». (14)
وقتى هم كه با حكومتشاهنشاهى مخالفت مىكنند، به اين دليل است كه آن نظام بر خواسته از آراء ملت نيست.
«من مخالف اصل سلطنت و رژيم شاهنشاهى ايران هستم به دليل اين كه اساسا سلطنت نوع حكومتى است كه متكى به آراى ملت نيست» (15) .
بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران حضرت امام دخالت همگان را در سياست امرى لازم شمردند و هرگاه گروه يا فردى مىخواستند به نحوى جلوى شركت مردم را در اين امور بگيرند و يا آنرا كمرنگ كنند به شدت با آن برخورد مىكردند و تحليل ايشان از اين گونه حركات چنين بود:
«بيدار باشيد، توجه كنيد، اينها مىخواهند با شيطنت كار خودشان را انجام بدهند. آن وقتشيطنت اين بود كه سياست از مذهب خارج است... اين مطلب شكستخورده، حالا مىگويند كه سياستحق مجتهدين استيعنى در امور سياسى در ايران پانصد نفر دخالت كنند، باقى بروند سراغ كارشان; يعنى مردم بروند سراغ كارشان; هيچ كارى به مسايل اجتماعى نداشته باشند و چند نفر پير مرد ملا بيايند دخالت كنند. اين، از آن توطئه سابق بدتر است، براى اين كه آن، يك عده از علما را كنار مىگذاشت، اين، تمام ملت را مىخواهد كنار بگذارد». (16)
جايگاه مردم در انديشه سياسى اسلام
شناخت جايگاه مردم در انديشه سياسى اسلام از سه طريق ميسر است:
1- تاييد قولى و عملى سيره عقلا.
2- وظايف حاكم در دخالت دادن مردم در امور سياسى اجتماعى جامعه.
3- تعيين وظايفى براى مردم در امور سياسى.
لذا بحث درباره اين موضوعات در سه فصل ارائه خواهد شد.
فصل اول: تاييد قولى و عملى سيره عقلا
همانگونه كه بعدا خواهد آمد پيامبر (ص) و امامان (ع): از شيوههاى مرسوم و مورد قبول مردم در امر حكومت از قبيل بيعت، شورى و ... استفاده مىكردهاند. و تلاش دين بر اين بوده است كه هر چه بيشتر مردم درصحنه سياسى حضور داشته باشند. و از احاله كردن امر حكومتبه خداوند و دخالت ندادن مردم در آن، به بهانه اين كه مردم قدرت تشخيص مصالح خود را ندارند به شدت پرهيز شده است. زيرا در غير اين صورت زمينه هر گونه سوءاستفاده را براى جباران و ستمگران فراهم مىآورد تا از اين تفكر و بينش براى اغراض سوء خود استفاده نمايند. آنان كه معتقدند (17) «مردم هيچ نقشى در تعيين حاكم ندارند واز اين رو حق عزل او را هم ندارند و اگر حاكم فاقد شرايط باشد يا فاقد آن بشود، بركنار مىشود»، توضيح ندادهاند كه مكانيزم اجراى آن چگونه خواهد بود. آيا حاكم بويژه در هنگامى كه فاقد شرط عدالت گردد، به راحتى تن به بركنارى خواهد داد؟ و حاضر استحكومت را به ديگرى بسپارد؟
در تاريخ كم نبودهاند حكومتهائى كه با سوء استفاده از دين، ديكتاتورى نموده و به چپاول و غارت اموال عمومى پرداختهاند، هر جنايتى را با ادعاى دفاع از دين مرتكب شدهاند. فرعون در برابر موسى (ع) مدعى دفاع از دين مردم است (انى اخاف ان يبدل دينكم) (18) .
به هر حال اگر دين در اين رابطه وظايفى را بر دوش مردم نهاده است، بايد مفاهيم بكار رفته آنچنان روشن و قابل درك براى همگان باشد تا بتواند از آنان مسؤوليتبخواهد. اين نكته را شهيد مطهرى با بيانى شيوا چنين بيان داشتهاند:
«سومين علت گرايشهاى مادى، نارسايى برخى مفاهيم اجتماعى و سياسى بوده است. در تاريخ فلسفه سياسى مىخوانيم آنگاه كه مفاهيم خاص اجتماعى و سياسى در غرب مطرح شد و مساله حقوق طبيعى و مخصوصا حق حاكميت ملى به ميان آمد و عدهاى طرفدار استبداد سياسى شدند و براى توده مردم در مقابل حكمران حقى قايل نشدند و تنها چيزى كه براى مردم در مقابل حكمران قايل شدند وظيفه و تكليف بود. اين عده در استدلالهاى خود براى اين كه پشتوانهاى براى نظريات سياسى استبداد مآبانه خود پيدا كنند به مساله خدا چسبيدند و مدعى شدند كه حكمران در مقابل مردم مسؤول نيستبلكه او فقط در برابرخدا مسؤل است ولى مردم در مقابل حكمران مسؤلند و وظيفه دارند; مردم حق ندارند حكمران را باز خواست كنند كه چرا چنين و چنان كردهاى؟ و يا برايش وظيفه معين كنند كه چنين و چنان كند. فقط خداست كه مىتواند او را مورد پرسش و بازخواست قرار دهد. مردم حق بر حكمران ندارند ولى حكمران حقوقى دارد كه مردم بايد ادا كنند.
از اين رو طبعا در افكار و انديشهها نوعى ملازمه و ارتباط تصنعى بوجود آمد. ميان اعتقاد به خدا از يك طرف و اعتقاد به لزوم تسليم در برابر كسى كه خدا او را براى رعايت و نگهبانى مردم برگزيده است و او را فقط در مقابل خود مسؤول ساخته است. از طرف ديگر; و همچنين قهرا ملازمه بوجود آمد ميان حق حاكميت ملى از يك طرف و بى خدايى از طرف ديگر».
بعد شهيد مطهرى انديشه سياسى اسلام را اين گونه توضيح مىدهند:
«از نظر فلسفه اجتماعى اسلامى، نه تنها نتيجه اعتقاد به خدا، پذيرش حكومت مطلقه افراد نيست و حاكم در مقابل مردم مسؤليت دارد. بلكه از نظر اين فلسفه، تنها اعتقاد به خداست كه حاكم را در مقابل اجتماع مسؤل مىسازد و افراد را ذىحق مىكند و استيفاى حقوق را يك وظيفه لازم شرعى معرفى مىكند». (19)
حضرت امام (ره) از اين كه حكومتها از دين براى مطامع شيطانى خود سوء استفاده مىكنند چنين مىگويند:
«بايد ملت از تبليغات پوچ دستگاه [رژيم شاه] اغفال نشود، اينها در عين حال كه مخالفتخود را با اسلام و احكام آن روز افزون مىكنند، براى اغفال ساده لوحان، در دستگاه تبليغاتى مراسم خواندن دعاى كميل، سينه زنى و زنجير زنى پخش مىكنند، احكام قرآن كريم را نقض و خود آن را چاپ و منتشر مىكنند». (20)
به هر حال سوءاستفادههايى كه در طول تاريخ با اين عنوان (حكومت الهى) شده كم نبوده است. در بسيارى از موارد مشروعيت الهى در مقابل مشروعيت مردمى و به جهت زير پا نهادن حقوق مردم مطرح گرديده است كليسا اين نظر را تقويت مىنمود; آنان مىگفتند: سلطان «ظل الله» است و سلاطين از جانب خداوند مامور اداره مردم هستند و تنها در برابر خداوند مسؤل بوده اين ماموريت الهى قدرت آنان را مشروع مىسازد و مردم موظف به اطاعت هستند.
مرحوم نائينى به اين نكته متفطن بودهاند و در مورد استبداد دينى و اين كه جباران خود را به صفات الهى متصف مىكنند، چنين مىگويد:
«از اين جهت طريق علاج مسدود و تخليص از اين ورطه متعذر به نظر مىآيد، لكن معهذا چون «فاعليت مايشاء» و «حاكميت مايريد» و «قاهريتبر رقاب» و «لايسئل عما يفعل» و «شريك البارى» بودن جبابره و طواغيت نه مطلبى است كه در هيچ شريعت و دين و مذهب و كتابى، فضلا از دين قويم اسلام و خاصه بر مذهب اماميه، لباس مشروعيتش توان پوشانيد». (21)
و كواكبى در اين باره مىگويد:
«تاريخ نشان مىدهد كه هيچ مستبدى نباشد جز اين كه از بهر خويش صفت قدسى اخذ نمايد تا به خداوند شريك شود». (22)
بنابراين حكومت اگر چه واقعا منشايى الهى داشته باشد - به دليل اين كه موجب سوءاستفاده شيادان نگردد- بايد از همان شيوه و اصول پذيرفته شده براى مردم، كه بطور طبيعى موجب استحكام نظام و دستيابى به اهداف عالى مىگردد، بهره جويد و از همين رو مىتوان پىبرد به علت اين كه چرا در متون دينى اينهمه به مردم توجه شده و عملا پيامبر (ص) و امامان (ع): به راى و رضايت آنان اهميت مىدادهاند.
اينك به بعضى از عناوينى كه در متون دينى موجود است و مؤيد اين سيره عقلايى است اشاره مىكنيم.
1 - رضايت مردم
بهترين و اصولىترين نوع حكومت كه همواره متفكران و دانشمندان بر آن تاكيد داشتهاند، حكومت مورد پذيرش مردم است. گرچه درباره شرايط حاكم، شكل حكومت و... بحثهايى شده است. اما اين نكته مورد توافق بوده است كه حكومت مطلوب، حكومتى است كه مورد پذيرش و تاييد مردم باشد.
پيشوايان معصوم گرچه از جانب خداوند براى اداره جامعه منصوب شدهاند ولى به ديده استقلال به حكومت نگاه نكرده و براى آن ارزش ذاتى قايل نبودهاند. در تعبيرى اميرالمؤمنين(ع) آنرا بى ارزشتر از يك لنگه كفش كهنه مىدانند مگر اين كه حق بر پا گردد و باطلى از ميان برود (23) و لذا هرگز درصدد كسب قدرت برنيامده و هرگاه كه مردم از آنان مىخواستهاند و اصرار بر آن داشتهاند. به عنوان يك وظيفه به رتق و فتق امور مىپرداختهاند.
«اما والذى فلق الحبه و برء النسمه، لولا حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر و ما اخذ الله على العلماء ان لا يقاروا على كظه ظالم و لا سغب مظلوم، لاءلقيتحبلها على غاربها و لسقيت آخرها بكاس اولها و لالفيتم دنياكم هذه ازهد عندى من عطفه عنز» (24)
آگاه باشيد! به آفريدگار زندگى، از جوانه تا جان سوگند، اگر چنين نبود كه حضور انبوه مردم را حرمتى است و بودن ياوران كه اتمام حجتى است و خدا را با عالمان در بى تفاوت نبودن نسبتبه شكمبارگى ظالمان و گرسنگى مظلومان تعهدى است، مهار شتر خلافت را بركوهانش فرو مىافكندم و آخرين اشتر اين كاروان را سيراب همان جام اولين مىكردم تا شما اين واقعيت را به روشنى در مىيافتيد كه دنيايتان را پشيزى هم بها نمىدهم.
و هنگامى كه مردم اصرار به بيعتبا آنحضرت را داشتند فرمود:
«فانى اكون وزيرا خير من ان اكون اميرا »
و در آخر فرمود:
«ففى المسجد، فان بيعتى لاتكون الا عن رضا المسلمين» (25)
به هر حال چه آنجا كه به ظاهر حكومت را پذيرفتهاند و چه آنجا كه كناره گرفتهاند. شكل حكومت مردمى را درمشى خود همواره رعايت نمودهاند، به طورى كه هيچ حكومت مردمى را در تاريخ با آن ويژگيها و احترام به مردم نمىتوان يافت. على (ع) از قول پيامبر (ص) نقل نمودهاند كه فرمود:
«... فان ولوك فى عافيه واجمعوا عليك بالرضا فقم فى امرهم و ان اختلفوا فدعهم و ما هم فيه فان الله سيجعل لك مخرجا ». (26)
يعنى اگر مردم بدون درگيرى ولايت را به تو دادند و همه نيروها به آن راضى شدند، حكومت را قبول كن و اگر اختلاف كردند، آنان را رها ساز و به حال خود واگذار كه خدا براى تو راه خلاصى قرار خواهد داد.
لذا اميرالمؤمنين (ع) طبق اين وصيت، آنگاه كه مردم او را رها كرده و دنبال ديگرى رفتند، بدون هيچ برخورد تندى از حكومت چشم پوشيد در حالى كه به تعبير خود حضرت و همه منصفين، تنها او مىتوانست جامعه را به بهترين وجه اداره كند و حتى خواص هم اين را مىدانستند:
«و انه ليعلم ان محلى منها محل القطب من الرحى» (27)
يعنى او [خليفه اول] جايگاه من را در خلافت مىدانست كه چون استوانهاى در آسيا هستم.
و هنگامى تن به حكومت داد كه مردم به سوى ايشان هجوم آوردند و با ميل و رغبت و بدون هيچ اكراه و اجبارى، حكومت او را پذيرفتند. حضرت به همين نكته كه نشانگر قوت حكومت ايشان است، اينچنين اشاره مىفرمايند:
«و بايعنى الناس غير مستكرهين و لا مجبرين بل طائعين مخيرين». (28)
و در نامه به مالك بر رضايت عامه اينگونه تاكيد مىفرمايند:
«وليكن احب الامور اليك اوسطها فى الحق و اعمها فى العدل و اجمعها لرضى العامه فان سخط العامه يجحف برضى الخاصه و ان سخط الخاصه يغتفر مع رضى العامه». (29)
بايد براى تو پسنديدهترين كارها همان باشد كه در حق، ميانهترين است، در عدل، فراگيرترين و در جلب خشنودى مردم، گستردهترين كه بى شك خشم همگانى اثر رضايتخاصان را از بين مىبرد، در حالى كه خشم خواص با خشنودى همگانى بخشوده مىشود.
سپس در ادامه براى اين منظور چنين استدلال مىكنند:
«و انما عماد الدين و جماع المسلمين والعده للاعدا، العامه من الامه فليكن صغوك لهم و ميلك معهم». (30) و اين تنها انبوهه مردماند كه دين را تكيه گاه، مسلمانان را ريشه و با دشمنان در نبرد، نيروى ذخيرهاند; پس گوش تو ويژه ايشان و گرايشت همسويشان باشد.
و آنجا كه ممكن است اين رضايت عمومى با گمانهايى مخدوش گردد او را به پاسخگويى روشن و آشكار دعوت مىكند تا مبادا سوء ظن پيدا شده، موجب عدم مقبوليت مردمى حاكم گردد. و آثار ارزشمند رضايت را از بين ببرد.
«و ان ظنت الرعيه بك حيفا فاصحر لهم بعذرك و اعدل عنك ظنونهم باصحارك فان فى ذلك رياضه منك لنفسك و رفقا برعيتك و اعذارا تبلغ به حاجتك من تقومهم على الحق». (31)
هرگاه مردم نسبتبه تو گمان بد برند، افشا گرى كن و عذر خويش را در مورد آنچه موجب بدبينى شده، آشكارا با آنان در ميان گذار و با صراحتبدبينى ايشان را از خود بر طرف كن، زيرا اين گونه صراحت، سبب تربيت اخلاقى تو و مدارا و ملاطفتبا مردم است و توجيه كردن ايشان و اين بيان عذر، تو را به مقصودت در سير دادن آنان به حق مىرساند.
امام صادق (ع) به عمار بن ابى احوص بطور كلى تفاوت حكومت علوى و اموى را اين گونه بيان مىكند:
«فلا تخرقوا بهم اما علمت ان اماره بنى اميه كانتبالسيف و العسف و الجور و ان امارتنا بالرفق و التالف و الوقار و التقيه و حسن الخلطه و الورع و الاجتهاد فرغبوا الناس فى دينكم و فيما انتم فيه»
به مردم فشار نياوريد. آيا نمىدانى كه حكومتدارى و روش اداره امور بنى اميه با زور شمشير و فشار و ستم بود ولى حكومتدارى و روش اداره امور ما با نرمى و مهربانى و متانت و نگهدارى و حسن معاشرت و پاكدامنى و كوشش است. پس كارى كنيد كه مردم به دين شما و مسلكى كه داريد رغبت پيدا كنند. (32)
حضرت امام (ره) رضايت عامه را در ولايت فقيه با آراء اكثريت در پاسخ به اين سؤال كه در چه صورت فقيه جامع الشرايط بر جامعه اسلامى ولايت دارد، چنين مىفرمايند:
«ولايت در جميع صور دارد لكن تولى امور مسلمين و تشكيل حكومتبستگى دارد به آراء اكثريت مسلمين كه در قانون اساسى هم در آن ياد شده است و در صدر اسلام تعبير مىشده به بيعتبا ولى مسلمين» (33)
از اين پاسخ چنين استنباط مىشود كه امام، ولايت فقيه را مبتنى بر رضايت عامه و آراى اكثريت مىدانند. به هر حال پذيرش مردمى همانگونه كه در آغاز و انعقاد حكومتشرطاست و حكومتبازور و غلبه را تمام فقهاى شيعه و سنى مردود مىدانند و معتقدند ادله ولايت، انصراف دارد و مراد از آنها اطاعت از هر فردى، ولو با قهر و غلبه تسلط يافته باشد نيست. (34) (تنها از ميان فقهاى اهل سنت از امام احمد حنبل نقل شده است كه حكومتبازور و غلبه هم منعقد مىشود)، در تداوم حكومت نيز پذيرش مردم شرط مىباشد. امام حسن مجتبى (ع) علت صلح خود را با معاويه به عبدالله بن زبير چنين توضيح مىدهند:
«پنداشتهاى كه من تسليم او شدم؟ واى بر تو چگونه چنين كارى امكانپذير است در حالى كه من پسر شجاعترين مرد عرب و مولود فاطمه سرور زنان جهانم، صلح من نه از روى ترس بود و نه از روى ضعف ولى مردمى با من بيعت كرده بودند كه همچون تو، دلى بيگانه داشتند و محبتى ريائى و قدمى ناپايدار». (35)
و آنگاه كه معاويه مدعى شد امام (ع) او را براى خلافت اهل دانستهاند، چنين خطابه ايراد كرد:
«ايها الناس ان معاويه زعم انى رايته للخلافه اهلا و لم ار نفسى لها اهلا و كذب معاويه، انا اولى الناس بالناس فى كتاب الله و على لسان نبى الله، فاقسم بالله لو ان الناس بايعونى و اطاعونى و نصرونى لاعطتهم السماء قطرها والارض بركتها و لما طمعت فيها يا معاويه و قد قال رسول الله (ص): ماولت امه امرها رجلا قط و فيهم من هو اعلم منه الا لم يزل امرهم يذهب سفالا حتى يرجعوا الى مله عبده العجل... ولو وجدت انا اعوانا ما بايعتك يا معاويه... و كذلك انا و ابى فى سعه من الله حين تركتنا الامه و بايعت غيرنا ولم نجد اعوانا ». (36)
از جملات «با يعونى، اطاعونى، نصرونى، اعوانا» چنين استنباط مىشود كه بدون حمايت مردم و خواست آنان، حضرت وظيفه انجام عملى را ندارند و به هيچ وجه براى تداوم حكومتشان متوسل به زور نخواهند شد. لذا هنگامى كه امام حسين (ع) پرسيدند: علت واگذارى حكومت چه بود؟ تصريح فرمود: همان چيزى كه پدرت را پيش از من بدينكار وا داشت. (37)
به هر حال مىتوان پى برد كه پذيرش مردم به دلايلى لازم است زيرا
اولا : حكومتى كه مورد رضايت مردم نباشد از توان و قدرت كافى براى رسيدن به اهداف عالى مورد نظرش باز مىماند (لاراى لمن لايطاع) (38) (و لا ينجع تدبير من لا يطاع) (39) تدبير كسى كه فرمان برده نشود سود نمىبخشد. و چنانچه حكومت نتواند اهداف عالى خود را محقق سازد، نمىتوان براى آن ارزش قايل شد همان گونه كه على (ع) فرمود «لا قيمه لها... الا ان اقيم حقا او ادفع باطلا » (40) .
ثانيا : حكومتى كه مورد قبول مردم نباشد، آثار منفى ببار خواهد آورد زيرا مردم به ديده حكومت استبدادى به آن مىنگرند و طبعا آنرا دشمن خود تلقى مىكنند. و حاكميت ناچار مىشود براى تثبيت و تحكيم قدرت خود از هر وسيلهاى استفاده كند طبعا آنرا هم در انظار عمومى بى ارزش مىكند، گرچه امرى مقدس و ارزشمند باشد. از اين رو كه مردم آن ابزار را توجيهگر جباران تلقى مىنمايند. لذا صدمات بيشترى از ناحيه اين نوع حكومتبه ارزشها نيز خواهد خورد. شايد يكى از دلايلى كه ائمه:عليهم السلام هرگز حاضر نشدند با توسل به زور قدرت را به دست آورند همين نكته بوده است.
بطور كلى وقتى امام جماعت كه صرفا يك عمل عبادى را انجام مىدهد، بايد با رضايت مردم و مامومين باشد و نقل شده است:
«نهى رسول الله (ص) ان يؤم الرجل قوما الاباذنهم» (41) يعنى پيامبر (ص) نهى نمودند از كسى كه امام جماعت گروهى بشود، مگر با اجازه آنان.
پس چگونه ممكن است امر حكومت كه امرى مردمى است و با پشتيبانى آنان سامان مىيابد، بدون رضايت مردم، تاييد گردد.
دو فقيه نامدار شيعه به رضايت مردم اينقدر اهميت دادهاند كه يكى از موارد جواز عزل حاكم را عدم رضايت مردم مىدانند. شهيد اول در كتاب «القواعد و الفوائد» در اين باره چنين مىگويد:
«در صورتى كه مردم نسبتبه او بىميل و مطيع ديگرى باشند، هر چند ديگرى از وى كاملتر نباشد هر گاه براى حكومت اهليت داشته باشد». (42)
و فاضل مقداد مىنويسد:
«الثالث: مع كراهيه الرعيه و انقيادهم الى غيره و ان لم يكن اكمل اذاكان اهلا لان نصبه لمصلحتهم فكلما كان الصلاح اتم كان اولى». (43)
به عقيده اين دو فقيه «رضايت عمومى» به عنوان يك معيار اصلى در سنجش صلاحيتحاكم و ارزيابى مشروعيت تداوم حكومت اسلامى مد نظر قرار مىگيرد كه فقدان آن موجب تزلزل پايههاى مشروعيت نظام مىگردد. بنابراين مىتوان چنين نتيجه گرفت كه «رضايت عامه» يا از باب «مقوم ولايت» است در صورتى كه معتقد به نظريه انتخاب باشيم و يا «مقدمه واجب» در صورتى كه نظريه نصب را قبول كنيم و حاكم بدون اين رضايتيعنى با جبرو زور نمىتواند حكومت كند.
2 - پذيرش بيعت
در عرف سياسى بيعتبه معناى پذيرش و نوعى تعهد در مقابل بيعتشونده است. شارع مقدس بر اين سيره مستمره عقلايى را امضا كرده و با آن مخالفت ننموده است. افزون بر اين كه بيعت عملا در زندگى پيامبر (ص) واقع شده، در آيات و رواياتى مورد تاءكيد قرار گرفته است. بيعتهايى كه در زمان پيامبر (ص) صورت گرفته، گاه براى حمايت از يك مطلب و موضوع خاص و گاه براى پذيرش اصل حاكميتبوده است. لذا بيعتهاى انجام شده در آن دوره را به چند نوع تقسيم كردهاند:
1-2- بيعت دعوت: اين نوع بيعت (بيعتالنسا) در عقبه اولى درمنى و نيز بعد ازفتح مكه بر متابعت از خدا و رسول انجام شد. قرآن از اين بيعت اين گونه ياد مىكند:
(يا ايهاالنبى اذا جاك المؤمنات يبايعنك على ان لا يشركن بالله شيئا و لا يسرقن و لا يزنين و لا يقتلن اولادهن ولا ياءتين ببهتان يفترينه بين ايديهن و ارجلهن و لا يعصينك فى معروف فبايعهن و استغفر لهن الله، ان الله غفور رحيم). (44)
2-2- بيعت جنگ و جهاد:
نوع ديگرى از بيعت،بيعت رضوان در سيره رسولالله(ص)است كه اساسوقوامآن راتعهد به اطاعت در ميدان جنگ و تحمل شدايد و مشكلات نبرد تا سر حد مرگ تشكيل مىدهد. دو آيه شريفه ذيل به اين نوع از بيعت اشاره دارد:
(ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله، يدالله فوق ايديهم، فمن نكث فانما ينكث على نفسه و من اوفى بماعاهد عليه الله فسيوتيه اجرا عظيما). (45)
(لقد رضى الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجره فعلم ما فى قلوبهم فانزل السكينه عليهم و اثابهم فتحا قريبا ). (46)
3-2- بيعت امارت و ولايت: اين بيعت همان بيعت عقبه ثانيه است و چنانكه در تاريخ ذكر شده اين بيعتبر اساس اطاعت و تسليم به امامت و رهبرى رسول خدا (ص) و تشكيل حكومتبود. و با بيعت اول عقبه كاملا تفاوت داشت; همچنين بيعت غدير كه مردم براى اطاعت از على (ع) به عنوان امام و ولى امر مسلمين - بعد از پيامبر (ص)- بيعت نمودند.
«... كذلك اخذ رسول الله (ص) البيعه لعلى بالخلافه على عدد اصحاب موسى فنكثوا البيعه... الا و انى قد بايعت الله و على قد بايعنى و انا آخذكم بالبيعه له عن الله عزوجل». (47)
البته واضح است كه بيعتى ارزشمند است كه با اراده، آزادى و آگاهى صورت بگيرد، نه از روى اجبار و يا اغفال.
لذا على (ع) بيعت مردم را بدون اكراه و اجبار مىداند و مىفرمايد:
«بايعنى الناس غير مستكرهين و لا مجبرين بل طائعين مخيرين». (48)
از اين كلام على (ع) معلوم مىشود كه اگر مردم به زور با آن حضرت بيعت كرده بودند. مخالفان مىتوانستند عليه ايشان استدلال كنند. و در جاى ديگر مىفرمايد: «لم تكن بيعتكم اياى فلته» (49) بيعتشما با من ناگهانى [آنگونه كه با خليفه اول بيعتشد] نبود يعنى اگر مردم بدون شناخت و آگاهى و مطالعه قبلى بيعت كرده بودند، ارزشى نداشت.
امام (ع)در جاى ديگرى بيعت مردم را آزادانه و عاشقانه توصيف مىكنند:
«... و بلغ من سرور الناس ببيعتهم اياى ان ابتهجبها الصغير و هدج الكبير و تحامل نحوها العليل و حسرت اليها الكعاب». (50)
بنابراين مخالفت ائمه عليهم السلام: و شيعيان با حاكمان وقتبه اين دليل بوده است كه اولا بيعتبا آنها داراى ويژگيهاى ياد شده نبوده است و ثانيا خلافها و ظلمهايى كه انجام مىگرفته، هر انسان آزاده و متعهدى را به مخالفتبا آنان بر مىانگيخته است.
شهيد صدر علت پذيرفتن بيعت از سوى پيامبر (ص) و وصى ايشان را، شخصيت دادن به امت و خلافت عمومى ملت مىداند:
«بيعت تاكيدى است از جانب پيامبر (ص) و وصىاش بر شخصيت امت و دليل ديگرى بر خلافت عمومى ملت است تا از طريق آن، حدود و مشخصات راه امت تعيين گردد و افراد خود را در تشكيلات اجتماعى سهيم بدانند و مسؤل پاسدارى از آن باشند». (51)
3 - تشخيص مصالح اجتماعى با مردم است
يكى از عمدهترين موارد اختلاف بين حكومت و مردم در تشخيص مصالح جامعه است. هر دولتى كه تشكيل يافته مدعى شده است هدفش ترقى و تعالى و تاءمين سعادت مردم مىباشد. يك سلطان مستبد و مطلق و نامحدود كه جز اقدامات بسيار ناچيز و جزئى براى اتباع خود به عمل نمىآورد بازهم در انظار عامه چنين وانمود مىكند كه همه مساعى خود را در راه خير و صلاح جامعه به كار مىبرد.
بطور كلى هر گاه مصالح اجتماعى، صرف نظر از هر معنى و تعبيرى كه از آن كرده باشند به وسيله هيات حاكمه، تعيين و اجرا مىشود نه از طرف مردم و افراد در موقعيتهاى فوق جز اين تكليفى ندارند كه حكم را بپذيرند و از آن اطاعت كنند. همين فرق اساسى است كه حكومت دموكراسى را از ساير انواع حكومتها ممتاز و مشخص مىسازد. زيرا مبانى دموكراسى بر اين اصل استوار است كه تشخيص اين كه امرى «به صلاح جامعه» هستيا نه، منحصرا در صلاحيت مردم استبنابراين، اصول اقدامات حكومتبايد به وسيله مردم تعيين شود. (52) على (ع) مىفرمايد:
«ما استنبط الصواب بمثل المشاوره».
استنباط راه درست در هر باب به چيزى مثل مشورت كردن با عقلا نمىتواند باشد. (53)
آيات مشورت و روايات اين باب و سيره پيامبر (ص) كه در بحث وظايف حاكم خواهد آمد، نشانگر اهميتى است كه دين به راى و نظر مردم در مسايل حكومتى داده است. پيامبر در بسيارى از موارد با مردم مشورت نمود، و در بعضى از جاها بر خلاف نظر خودشان، راى مردم را مقدم داشتهاند مثل غزوه احد.
حضرت امام (ره) تشخيص مصالح جامعه را مربوط به خود مردم مىدانند و در همين رابطه به نكاتى نيز توجه دادهاند:
1-3- تعيين سرنوشت هر قوم و ملتى با خود آنان است نه ديگران امام در 21 بهمن سال 57 در بهشت زهرا به صراحت اعلام فرمودند:
«سرنوشت هر ملتى به دستخودش است... چه حقى داشتند ملت در آن زمان سرنوشت ما را در اين زمان معين كنند؟... چه حقى داشتند كه براى ما سر نوشت معين كنند؟ هر كس سرنوشتش با خودش است مگر پدرهاى ما ولى ما هستند؟ » (54)
بنابراين هر نسلى در هر عصرى خود بايد رژيم سياسى، حاكمان خود را آنگونه كه خود مىخواهند تعيين كنند و لذا تصريح مىكنند:
«مردم احتياج به قيم ندارند» (55) و «تعيين نظام سياسى با آراء مردم خواهد بود، ما طرح جمهورى اسلامى را به آراء عمومى مىگذاريم» (56)
2-3- تعيين مصالح جامعه با اكثريت آنان است «لا مظاهره اوثق من مشاوره» نيست احتياط وپشت قوى كردنى محكمتر از مشورت كردن (57) به اين معنى كه هرگز اقليت جامعه نمىتواند با اين ادعا كه بهتر از اكثريت مىفهمد نظراتش را بر آنان تحميل كند گرچه بعضى تشخيص مصالح را با مردم نمىدانند و مىگويند:
«مقام امام نسبتبه امت، مقام ولى و قيم است نسبتبه مولى عليه به اين معنى كه اداره امور مولى عليه به عهده ولى است و در هر جا كه مصالح امت (بما هو امه) اقتضا مىكند اداره آن با ولى ايشان است و اختيار از آنها مسلوب مىباشد و در اينجا رضايت و كراهيت امت مدخليتى در اختيار ولى ندارد. چرا كه خداوند ولى را بر امت ولى قرار داده و تصميماتش در حق امت نافذ است و اساسا مقتضاى ولايت عدم اختيار مولى عليه است». (58)
اين نظر علاوه بر اين كه با سيره پيامبر (ص) و امامان عليهم السلام:مخالفت دارد با صريح بعضى از متون دينى كه بعدا به آنها اشاره خواهد شد، مخالفت دارد.
حضرت امام (ره) معتقد بودند مردم حتى اگر از نظر حاكمان، مصالح خودشان را تشخيص ندهند، بازهم بايد راى آنها حاكم باشد و لذا فرمودند:
«دموكراسى اين است كه آراء اكثريت و آن هم اين طور اكثريت معتبر است، اكثريت هرچه گفتند آرايشان معتبر است ولو به ضرر خودشان باشد، شما ولى آنها نيستيد كه بگوييد كه اين به ضرر شماست». و در ادامه مىفرمايند «شما آن مسايلى كه مربوط به وكالتتان است و آن مسيرى كه ملت ما دارد، روى آن مسير راه برويد ولو عقيدهتان اين است كه اين مسيرى كه ملت رفته، خلاف صلاحش است. خوب باشد، ملت مىخواهد، اين طور بكند به من و شما چكار دارد؟ خلاف صلاحش را مىخواهد انجام بدهد، ملت راى داده و رايى كه داد متبع است» (59) «تخلف از ملتبراى هيچيك از ما جائز نيست» (60)
3-3- آراء عمومى خطا نمىكند «ماضل من استشار» گمراه نشود هر كه مشورت كند (61) «المستشير على طرف النجاح»- مشورت كننده بر جانب رستگارى استيعنى كسى كه در كارها مشورت كند و آنچه صلاح دانند بكند مشرف بر رستگارى است و غالب اين است كه او رستگار شود و زيان و خسرانى نكند. (62)
بالاخره بر اين نكته حضرت امام (ره) اينگونه تصريح مىكنند كه:
«قهرا مردم وقتى آزاد هستند، يك نفر صالح را انتخاب مىكنند و آراء عمومى نمىشود خطا بكند». (63)
فصل دوم: وظايف حاكم در دخالت دادن مردم
حاكم با همه شرايطى كه بايد دارا باشد در متون دينى براى او وظايفى تعيين شده است كه بايد مردم را در امور سياسى دخالت دهد. از آنجا كه اين وظايف براى پيامبر (ص) قرار داده شده است، ديگران به طريق اولى موظف به رعايت آنها مىباشند. لذا به اين وظايف اشاره مىكنيم:
1- وظيفه مشورت با مردم
آيه شريفه
(فبما رحمه من الله لنت لهم و لوكنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر) (64) پس به (بركت) رحمت الهى، در برابر آنان [مردم] نرم و مهربان شدى و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو پراكنده مىشدند پس آنها را ببخش و براى آنها آمرزش بطلب و در كارها، با ايشان مشورت كن.
دلالتبر وظيفه مشورت با مردم دارد.
اين آيه پس از جنگ احد نازل شد. جنگى كه با مشورت (بر خلاف نظر پيامبر (ص)) در كنار كوه احد واقع شد و تلفات سنگينى بر مسلمانان وارد نمود و گروهى عقب نشينى كردند، سپاه فرار و پشتبه دشمن نمود از پيرامون پيامبر غرقه در خون پراكنده شدند و او را در ميان دشمن بى دفاع گذاردند.
اين برخورد اصحاب به طور طبيعى بايد پيامبر (ص) را خشمگين كند و به خشونت و طرد بعضى وادارد. همين حمتخاص بود كه پروبال گشود و آنها را با همه اين مسايل دربر گرفت. در عين حال پس از ذكر اين روحيه پيامبر، دستوراتى به ايشان داده شده است:
1-1- عفو و بخشش مردم و استغفار براى آنان اين دستور گرچه به همه مسلمانان داده شده و يكى از صفات اخلاقى و انسانى شمرده مىشود ولى در اين آيه به تعبير علامه طباطبائى عفو و بخشش بعد سياسى دارد. (65) بطور طبيعى در حكومت ممكن است تخلفاتى از سوى مردم صورت پذيرد، طبق اين دستور بايد حاكم چشم پوشى كند و شيوه ناپسند خشونت را به كار نگيرد امير الموءمنين (ع) در مورد خليفه دوم مىفرمايد: «فصيرها فى حوزه خشناء» (66) يعنى او حكومت را وارد خشونت نمود. مسلما منظور آنحضرت اجراى حدود الهى نبوده است زيرا اجراى حدود الهى وظيفه حاكم است و خود حضرت نيز آنها را اجرا مىنمودهاند. بلكه مراد برخورد خشونتبار با مردم در مسايل اجتماعى و سياسى است و لذا در توصيه به مالك مىفرمايند:
«فاعطهم من عفوك و صفحك مثل الذى تحب ان يعطيك الله من عفوه و صفحه»
و در ادامه عدم بخشش و برخورد با مردم را نوعى جنگ با خدا تلقى مىكنند
«ولا تنصبن نفسك لحرب الله فانه لايد لك بنقمته و لاغنى بك عن عفوه و رحمته»
و سپس به نتيجه گذشت توجه مىدهند كه از گذشت، پشيمان مباش و از كيفر كردن شاد مباش و در هيچ اقدام تندى كه شايد گريز گاهى بيابى، شتاب مكن و در انتهاى اين فراز عاقبت زشتخشونت و تندى را انفجار مردم بيان مىدارند. (67)
و امام زين العابدين (ع) در رساله حقوق اين وظيفه را اينگونه بيان نمودهاند:
«وتكون لهم كالوالد الرحيم و تغفر لهم جهلهم و لا تعاجلهم بالعقوبه». (68)
يعنى حاكم همانند پدرى مهربان براى مردم باشد، از نادانى آنها در گذرد و در كيفر نمودن آنان عجله بخرج ندهد.
2-1- امر به مشورت با مردم پيامبر (ص) مامور و موظف مىشود در مصالح عامه با مردم مشورت نمايد. دلالت آيه «و شاورهم فى الامر» كه عقل كل و نفس عصمت را بدان مخاطب و به مشورت با عقلاى امت مكلف فرمودهاند بر اين مطلب در كمال بداهت و ظهور است چرا كه معلوم است مرجع ضمير جميع نوع امت و قاطبه مهاجرين و انصار است نه اشخاص خاصه... و دلالت كلمه مباركه «فى الامر» كه مفرد محلى و مفيد عموم اطلاقى است، بر اين كه متعلق مشورت مقرره در شريعت مطهره كليه امور سياسيه است، هم در غايت وضوح و خروج احكام الهيه - عزاسمه - از اين عموم از باب تخصص است نه تخصيص و آيه مباركه «و امرهم شورى بينهم» اگر چه فى نفسه بر زياده از رجحان مشورت دليل نباشد لكن دلالتش بر آنكه وضع امور نوعيه بر آن است كه به مشورت نوع برگزار شود، در كمال ظهور است. (69)
غالب مفسران معتقدند گرچه پيامبر (ص) نيازى به مشورت نداشتند (70) اما اين تكليف ممكن استبه دلايلى صورت گرفته باشد از جمله:
1-2-1- تعيين وظيفه براى ديگران غالب مفسران اين وظيفه را براى تبعيت آيندگان و حاكمان پس از پيامبرمىدانند، نظام سياسى اسلام بايد به گونهاى پىريزى شود كه در صورت غيبت معصوم نيز قابل اجرا باشد، زيرا به تعبير امام على (ع): «لابد للناس من امير» مردم نمىتوانند امر حكومت را معطل بگذارند. بنابراين حاكمان پس از پيامبر (ص) در اقتداء به آنحضرت حكومتشان را براساس اصل مشورت پى ريزى كنند.
2-2-1- رشد سياسى و شكوفايى عقلانى پيروان خوددر مباحث تربيتى اين نكته قابل تامل است كه اگر حكومت رشد جامعه را بخواهد بايد جامعه را آزاد بگذارد، در انتخاب خودش آزاد باشد. و اگر بخواهد اين را بر مردم تحميل كند كه شما نمىفهميد و بايد حتما فلان شخص را انتخاب بكنيد. اينها تا دامنه قيامت مردمى نخواهند شد كه اين رشد اجتماعى را پيدا كنند. اگر به بهانه اين كه اين ملت رشد ندارد بايد به او تحميل كرد. آزادى را براى هميشه از او بگيرند اين ملت تا ابد غير رشيد باقى مىماند. رشدش به اينست كه آزادش بگذارند ولو در آن آزادى ابتدا اشتباه هم بكند. صد بار هم اگر اشتباه بكند باز بايد آزاد باشد، مثلش مثل آدمى است كه مىخواهد به بچهاش شناورى ياد بدهد. بچهاى كه مىخواهد شناورى ياد بگيرد آيا با درس دادن و گفتن به او ممكن است، شناورى را ياد بگيرد؟ (71) اساسا يكى از دلايل بعثت انبياء رشد و آگاهى دادن به مردم است. على (ع) مىفرمايد: «ليثيروا لهم دفائن العقول» (72) بايد استعداد امت اسلامى رشد يابد و هر صاحب رايى خود را شريك در سرنوشت جامعه بداند و مسلمانان براى هميشه و آينده ربيتشوند و بتوانند در هر زمان و در هر جا بعد از غروب نبوت، جامعه خود را رهبرى كنند.
3-2-1- شخصيت دادن به مردم در بينش الهى، انسان خليفه خدا و داراى كرامت و انتخابگر است. شهيد صدر در اين رابطه مىفرمايد: خداوند بر پيامبرش واجب كرده استبا اين كه رهبر معصوم است. با جامعه امتش به مشورت بپردازند تا مسئوليت آنها را در انجام «خلافت الهى» به آنها بفهماند. (73)
4-2-1- تبادل افكار و استفاده از ديگران گاهى مشورت در امور فردى و اجتماعى با ديگران براى بهره بردارى از افكار و انديشههاى آنان است. نقل شده است كه پيامبر نظر حباببن منذر را در جنگ بدر كه پيشنهاد تغيير محل فرود سپاه را داده بود بر نظر خود ترجيح داد و در كلمات معصومين به مشورت با ديگران توصيه شده است.
«من شاور الرجال شاركها فى عقولها»
هر كس با ديگران مشورت كند با ايشان در عقل شان شريك شده است. (74)
ائمه عليهم السلام: حتى در امور روزمره با ديگران مشورت مىكردهاند. به عنوان مثال چند روايت در اين باره كه صاحب وسايل، زير عنوان «باب جواز مشاوره الانسان من دونه» يعنى مشورت با پائينتر از خود جائز است. نقل نموده، ذكر مىكنيم:
«قال:هلك مولا لابى الحسن الرضا (ع) يقال له: سعد فقال له: اشر على برجل له فضل و امانه فقلت: انا اشر عليك؟ فقال- شبه المغضب- ان رسول الله (ص) كان يستشير اصحابه ثم يعزم على مايريد». (75) يكى از كارگران امام رضا 7 به نام سعد از دنيا رفت. امام (ع) درباره انتخاب يك كارگر امين براى خود با يكى از اصحاب مشورت كرد. او با تعجب به امام گفت: اين بنده نالايق نظر مشورتى به شما بدهم؟ امام با حالتى شبيه غضب فرمود: پيغمبر خدا (ص) با اصحاب خود مشورت مىكرد و سپس درباره آنچه مىخواست انجام دهد، تصميم مىگرفت.
«عن الفضيل بن يسار قال: استشارنى ابو عبدالله (ع) مره فى امر فقلت: اصلحك الله مثلى يشير على مثلك؟ قال: نعم اذا استشرتك». (76)
امام صادق (ع) با فضيل بن يسار در يك كارى مشورت كرد، فضيل با تعجب پرسيد. فردى مثل من در كار شما نظر مشورتى بدهم؟! امام فرمود: آرى هر وقت از تو نظر مشورتى خواستم، نظر بده.
«عن الحسنبن جهم قال: كنا عند ابى الحسن الرضا (ع) فذكر اباه(ع) فقال: كان عقله لا توازن به العقول و ربما شاور الاسود من سودانه فقيل له: تشاور مثل هذا؟ فقال: ان الله تبارك و تعالى ربما فتح على لسانه قال: فكانوا ربما اشاروا عليه بالشى فيعمل به من الضيعه و البستان». (77)
«حسنبن جهم مىگويد در خدمت امام رضا (ع) بوديم. از پدرشان ياد كردند سپس فرمود: با اين كه تمام عقول با عقل او برابرى نمىكرد اما گاهى با غلامان سياه خود مشورت مىنمود. ديگران از روى تعجب به امام گفتند: شما با اشخاص مثل اين سياهان مشورت مىكنيد؟! امام فرمود: آرى گاهى خداوند به زبان آنان در كار ما گشايشى بوجود مىآورد و بدينگونه گاهى همين سياهان درباره مسايل كشاورزى و باغ و مزرعه نظر مىدادند و امام به راى آنان عمل مىكرد.
5-2-1- پرهيز از شائبه استبداد استبداد وصف حكومت افسار گسيختهاى است كه در شؤن رعيتبه هرگونه كه دلخواهش باشد و بدون ترس و باز خواست، تصرف كند، بدين جهت واژههاى مترادفش در زبان عربى، استعباد (به بندگى درآوردن) و اعتساف (ستمگرى) و تسلط است و متضادش حكومت عادل و مسؤل و مقيد و دستورى (قانونى) است (78) با اين كه پيامبر (ص) بى نياز از مشورت است و احتمال خطا و اشتباه در ايشان راه ندارد. در عين حال انجام مشورت و ترتيب اثر دادن به نظرات مردم، اين نظر را كه حكومت آنان فاقد پايگاه مردمى است و مردم با ميل و رغبت آن را نپذيرفتهاند، رد مىكند.
مرحوم نائينى با اشاره به مطلب فوق مىنويسد:
«اگر از براى تنزيه سلطنتحقه و لايتيه از مجرد تشبه صورى به سلطنتهاى استبداديه فراعنه و طواغيت امم و حفظ اساس مسؤليت و شورويت آن و تحفظ بر آن دو اصل طيب و طاهر - حريت و مساوات آحاد ملتبا نظام والاى خلافت - بوده باشد كماهو الظاهر بل المتعين». (79)
اساسا حكومتهاى استبدادى فاقد پايگاه اجتماعى و وجاهت مردمى مىباشند و افراد جامعه اين نوع حكومتها را يا دشمن بالفعل و يا دشمن بالقوه خود مىدانند; و به تعبير افلاطون: «حاكم مستبد براى حفظ حكومتخود ناچار استبا صاحبان شجاعت و شهامت و حكمت و ثروت بجنگد» (80) و «طبعا مردمان درستكار از او بيزار و گريزانند» (81) و از طرفى «مجبور استبا افراد فرومايه زيست كند» (82)
و به تعبيرى بارزتر آثار شوم استبداد اين سه چيز است. 1) اموال و سرمايههاى عمومى را براى تامين قدرت و يشرفتشهوات فردى و جمعى مصرف مىنمايد و دستبه دست ميان كسان خود مىگردانند و به مردم بخور و نميرى مىدهند، آنهم در برابر هزاران ستايش و كرنش. 2) و دين را با اميال و هوسهاى خود تطبيق مىنمايند و چيزهائى به نام دين در دين داخل مىسازند و مردم را از اصول دين كه معارض با قدرتهاى بى حد است منصرف مىسازند... و 3) عقول و افكار را تحت فشار مىگذارند و از بروز استعدادها و بيدارى مردم جلوگيرى مىكنند و راههاى شهوات و سرگرمىها را براى مردم باز مىكنند در نتيجه با مردم معامله بنده و گوسفند مىنمايند (83)
و ماكياولى آثار حكومت استبدادى را اينگونه بيان كرده است:
«در جامعهاى كه حكومت استبدادى جاى آزادى را مىگيرد كوچكترين شرى كه از اين جا به جايى پديد مىآيد اين است كه آن جامعه ديگر پيشرفت نمىكند، نه ثروتش افزايش مىيابد و نه قدرتش و در بيشتر موارد جامعه در سراشيب زوال مىافتد» (84) و در اين نوع حكومتها، «فضيلت انسانها در پاى خواستههاى حاكم جبار قربانى مىشود و آزادى و اقتدار و عظمت ايشان پايمال خوى برترىطلبى سلطان مستبد مىگردد». (85) 85
حضرت امام (ره) حكومت ديكتاتورى شاه را به اين دليل مردود مىدانستند كه:
«هرگونه فرياد آزادى خواهى و اعتراض به ديكتاتورى را با سرنيزه خاموش كردهاند... آزادى به تمام معنى از مردم سلب شده است. هيچگاه مردم حق انتخاب نداشتهاند... گويندگان و نويسندگان يا كشته شدهاند و يا زندانى هستند و يا ممنوع از گفتن و نوشتن. مطبوعات را از نوشتن حقايق محروم كردهاند. و در يك كلمه تمامى مبانى بنيادى و دموكراسى را نابود كردهاند... ما كه خواستار حكومت اسلامى هستيم در سايه آن به همه اين جنايتها و خيانتها پايان داده مىشود». (86)
اساسا دستور مشورت تصوير واضحى از رهبرى سياسى پيامبر نشان مىدهد كه هيچگاه از محبت جدا شدنى نيست و رافت اسلامى همواره از لابلاى قدرت سياسى، چون روحى شاداب و پر نشاط در كالبد هرچند بيمار گونه تجلى مىكند و هرگز استبداد در حكومت اسلامى رخ نمىنمايد. زيرا عامل عمده اين استبداد روح تمكين و تسليم بود كه نظام اسلامى تحمل ظلم و ستمكشى را نوعى جرم و ظلم مىداند و اصل مسؤليت همگانى چون اهرمى نيرومند از تبديل قدرت به استبداد و خودكامگى، جلوگيرى مىكند. (87) چگونه مىشود حكومت دينى متوسل به استبداد شود با اينهمه تاكيداتى كه در متون دينى بر حفظ ارزشها شده است. قرآن مىفرمايد: (لا تظلمون و لا تظلمون) (88) نبايد ظلم كنيد و نبايد به ظلم تن در دهيد (و تلك القرى اهلكناهم لما ظلموا) (89) اين آباديها را نابود كرديم چون ظلم كردند و متجاوز از دويست و پنجاه آيه در زمينه ظلم زدايى و محكوم نمودن ظلم و بيان آثار و پيامدهاى آن آمده است. (90) در جايى از زبان حضرت موسى (ع)، فرعون را مورد نكوهش قرار مىدهد كه (تلك نعمه تمنها على ان عبدت بنى اسرائيل) (91) و منت اين نعمت را بر من مىنهى كه بنى اسرائيل را برده ساختهاى و امير المؤمنين (ع) به فرزندش امام حسن (ع) مىفرمايد:
«لا تكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرا» (92) بنده ديگرى مباش زيرا خدا ترا آزاد آفريده است.
آزادى كه به تعبير شهيد مطهرى ارزش مافوق ارزشهاى مادى دارد. انسانهايى كه بويى از انسانيتبردهاند حاضرند با شكم گرسنه و تن برهنه و در سختترين شرايط زندگى كنند و در اسارت يك انسان ديگر نباشند; محكوم انسان ديگر نباشند; آزاد زندگى كنند. (93) و در روايتى از امام على(ع) دستور جهاد بر عليه كسانى داده مىشود كه مقصود آنان تحميل حكومت ديكتاتورى است و مىخواهند مردم آنانرا خداى خود بدانند و اموال ملت را مايه عشرت خويش سازند
«سيروا الى قوم يقاتلونكم كيما يكونوا جبارين، يتخذهم الناس اربابا و يتخذون عباد الله خولا و مالهم دولا». (94)
حتى از اين كه به ديده جبابره و مستكبران به آنان نگريسته شود، ابا دارند.
«فلاتكلمونى بما تكلم به الجبابره» (95) با من آن چنان كه از زورمندان پروا مىكنيد، سخن مگوئيد.
مرحوم نائينى پس از ذكر كامل اين حديثشريف مىفرمايد:
«چقدر سزاوار است ما مدعيان مقام والاى تشيع اندكى در سراپاى اين كلام مبارك تامل كنيم و از روى واقع و حقيقت رسى و الغاء اغراض نفسيه اين مطلب را بفهميم كه اين درجه اهتمام حضرتش در رفع ابهت و هيبت مقام خلافت از قلوب امت و تكميل اصلى درجات آزادى آنان و ترغيب و تحريصشان بر عرض هرگونه اعتراض و مشورت و در عداد حقوق والى بر رعيت و يا حقوق رعيتبر والى شمردن آن». (96) آنحضرت به واليان خود توصيه مىفرمايد:
«ولا تقولن انى مؤمر آمر فاطاع» (97) يعنى مگو اكنون كه من مسلطم از من فرمان راندن و از آنان اطاعت كردن.
و حتى به ديگران جرات ابراز نظر مىدهند و لذا مىفرمايد
«فلا تكفوا عن مقاله بحق او مشوره بعدل فانى لست فى نفسى بفوق ان اخطى» (98) يعنى پس، از سخن حق و پيشنهاد عدل دريغ مورزيد كه من در نزد خود برتر از آن نيستم كه خطا نكنم.
حضرت امام (ره) اساسا منكر ديكتاتورى در اسلام هستند:
«در اسلام ديكتاتورى اصلا در كار نيست، هيچ، ابدا ، هيچ وقت نبوده و هيچ وقت نيست، هيچ وقت نخواهد بود». (99)
«حكومت اسلامى... حكومت ملى است، حكومت مستند به قانون الهى و به آراء ملت است. اين طور نيست كه با قلدرى آمده باشد كه بخواهد حفظ كند خودش را، با آراء ملت مىآيد و ملت او را حفظ مىكند و هر روز هم كه خلاف آراء ملت عمل بكند قهرا ساقط است و ملت ايران هم او را كنار مىزند». (100)
2 پاسخگويى به مردم:
حاكم در تفكر اسلامى نبايد چيزى را از مردم مخفى كند مگر بعضى از مسايل نظامى را، زيرا اسرار نظامى بايد مخفى بماند تا دشمن نتواند به جامعه اسلامى ضربهاى وارد كند. لذا اميرالمؤمنين (ع) به مالك مىفرمايد: «و ان ظنت الرعيه بك حيفا فاصحر لهم بعذرك و اعدل عنك ظنونهم باصحارك فان فى ذلك رياضه منك لنفسك و رفقا برعيتك و اعذارا تبلغ به حاجتك من تقويمهم على الحق» (101) يعنى هرگاه مردم نسبتبه تو گمان بد برند، افشاگرى كن و عذر خويش را در مورد آنچه موجب بدبينى شده، آشكارا با آنان در ميان گذار و با صراحتبدبينى ايشان را از خود بر طرف كن، زيرا اين گونه صراحت، سبب تربيت اخلاقى تو و مدارا و ملاطفتبا مردم است و توجيه كردن ايشان و اين بيان عذر، تو را به مقصودت در سير دادن آنان، به حق مىرساند.
در اين كلام اميرالمؤمنين نكاتى قابل تامل و دقت است
1- مسؤولين موظفند بطور علنى و آشكارا دلايل قانع كنندهاى بر اعمال و رفتار خود براى مردم بيان كنند.
2- اخلاق و روحيه مستكبران و مستبدان تاريخ كه خود را پاسخگوى مردم نمىدانند و شان خود را «لا يسئل عنهم» كه فقط ويژه خداوند است، مىدانند از حاكم اسلامى بايد دور باشد.
3- اين پاسخگويى موجب نزديكى مردم به حاكم مىشود.
4- و در نتيجه حاكم را در انجام رسالتخويش كه سير دادن مردم به سوى حق است، كمك مىكند.
ناپلئون بناپارت اين نتيجه را اين گونه مورد توجه قرارداده:
«عدالت و اقدامات خير كافى نيست. بلكه مردم نيز بايد قانع شوند. قدرت بر افكار عمومى استوار است. حكومت چيست؟ اگر افكار عمومى را در اختيار ندارد، هيچ». (102)
فصل سوم: وظايف مردم در امور سياسى
از آنچه بر عهده مردم است، گاه تعبير به حق شده است و گاه به وظيفه. على (ع) در بعضى از كلمات خودشان، سخن از حق متقابل مردم و حكومت نموده و مىفرمايند:
«ايها الناس ان لى عليكم حقا ولكم على حق» (103)
و يا مىفرمايد:
«قد جعل الله عليكم حقا بولايه امركم ولكم على من الحق مثل الذى لى عليكم»، (104)
اما از آنجا كه ممكن است اين شائبه پيدا شود كه حق قابل اسقاط است و افراد مىتوانند از حق خود چشم پوشى كنند در تعابير ديگر سخن از وظيفه به ميان آمده است. در آيات و روايات به نكاتى توجه داده شده كه نشانگر اهميتى است كه دين به اين امور داده است. در اين رابطه وظايفى را براى امت اسلامى معين نموده از قبيل: تبيين شرايط حاكم و انتخاب حاكم واجد شرايط، امر به معروف و نهى از منكر، نصيحت ائمه مسلمين و...
به هر حال اين امور از وظايف مردم شمرده شده است و بايد از اين حقوقى كه برايشان تعيين شده دفاع كنند و آنها را به انجام برسانند ولى از طرفى هم مىتوان گفتبر حاكم اسلامى نيز لازم است تمام شرايط ايفاى نقش مردم را فراهم نمايد تا آنان بتواند به تكليف شرعى خود عمل كنند.
حال با توجه به مجال اندكى كه در اين مقال داريم به اين وظايف و به بعضى از آيات و روايات در اين باره اشاره مىكنيم:
1- توجه به شرايط حاكم: در كتب فقهى و كلامى درباره شرايط حاكم مباحثى مطرح شده است ما در اين مختصر به ذكر چند آيه و روايت در اين زمينه اكتفا مىكنيم و توضيح مفصلتر آن را به كتب مربوطه ارجاع مىدهيم. در اين آيات و روايات به عدالت، اعلميت، قدرت، صلاحيت، افضليت، ظالم نبودن و... توجه داده شده است ملاحظه فرماييد:
(ان الله يامركم ان تؤدوا الامانات الى اهلها و اذا حكمتم بين الناس ان تحكموا بالعدل) (105) خداوند به شما فرمان مىدهد كه امانتها[از جمله رهبرى] را به اهلش بسپاريد و چون ميان مردم داورى كنيد به داد داورى نمائيد.
(ان الله اصطفاه عليكم وزاده بسطه فى العلم و الجسم) (106) خداوند او [طالوت] را بر شما برگزيد و علم و قدرت او را وسعتبخشيده است.
(و اذا ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال انى جاعلك للناس اماما قال و من ذريتى قال لاينال عهدى الظالمين) (107) هنگامى كه خداوند ابراهيم را با وسايل گوناگون آزمود و او بخوبى از عهده آزمايش برآمد. خداوند به او فرمود من تورا پيشوا و رهبر مردم قرار دادم. ابراهيم گفت: از دودمان من [نيز پيشوايانى قرارده] فرمود: پيمان من به ستمكاران نمىرسد.
على (ع) درباره شرايط حاكم مىفرمايد:
«ان احق الناس بهذا الامر اقواهم عليه و اعلمهم بامر الله فيه» (108)
شايستهترين كس براى زمامدارى كسى است كه براى اداره امر امت تواناتر و از دستورات خدا درباره زمامدارى آگاهتر باشد.
و از رسول اكرم (ص) چنين نقل شده است:
«ما ولت امه قط امرها رجلا و فيهم اعلم منه الا لم يزل امرهم يذهب سفالا حتى يرجعوا الى ماتركوا» هر امتى كه فردى را به زمامدارى برگزيند كه داناتر از او در ميان آنان وجود داشته باشد، كار آن امتبه سوى سقوط مىرود تا وقتى كه برگردند به چيزى كه ترك كردهاند [يعنى داناتر را انتخاب كنند]. (109)
و نيز از پيامبر نقل شده است:
«من تقدم على قوم من المسلمين و هو يرى ان فيهم من هو افضل منه فقد خان الله و رسوله و المسلمين» كسى كه بر گروهى مسلمانان تقدم جويد [زمامدار شود] در حالى كه مىداند در بين آنان افضل از او وجود دارد، به خدا و رسول و مسلمانان خيانت كرده است. (110)
و از اميرمؤمنان روايتشده:
«يستدل على ادبار الدول باربع: تضييع الاصول والتمسك بالفروع و تقديم الاراذل و تاخيرالافاضل»
چهار چيز نشانه تيره بختى و ادبار دولتهاست: واگذارى كارهاى اصلى و اساسى و پرداختن به امور فرعى، جلو انداختن فرومايگان و پس راندن صاحبان فضل. (111)
2- وظيفه مردم در تعيين حاكم: دخالت در انتخابعالى ترين مقام سياسى، در نگاه دين وظيفه و تكليف براى مردم شمرده شده، پس از كشته شدن عثمان و هجوم مردم به درب خانه على(ع) آنحضرت فرمود: «كار خلافتبا شماست» (112) و در روايت ابن اعثم آمده است كه فرمود:
«در كار خلافت نيك انديشه كنيد و هر كس را كه دوست مىداريد و لايق اين كار مىدانيد و مصلحت مىبينيد، اختيار كنيد. من كه على بن ابيطالبم با شما موافقت مىنمايم و در اين باب هيچ مناقشت ندارم و با هر كس كه شما بيعت كنيد، موافقم». (113)
و با صراحت انتخاب حاكم را وظيفهاى الهى بر دوش مردم مىدانند و مىفرمايند:
«و الواجب فى حكم الله و حكم الاسلام على المسلمين بعد ما يموت امامهم او يقتل... ان لا يعملوا عملا و لا يحدثوا حدثا و لا يقدموا يدا و لارجلا و لايبدووا بشى قبل ان يختاروا لانفسهم اماما ، عفيفا ، عالما ورعا ، عارفا بالقضاء و السنه يجمع امرهم». (114)
و در شرايط آنروز كه امكان بيعت همه مسلمين وجود نداشت، راى و نظر مهاجرين و انصار را پذيرفته است وگرنه طبق اين نص در صورت تحقق، بدون شك بايد همگان حضور داشته باشند ملاحظه فرمائيد:
«ولعمرى لوكانت الامامه لاتنعقد حتى تحضرها عامه الناس فما الى ذلك سبيل». (115)
به هر حال چون اين امكان وجود نداشت راى مهاجرين و انصار را ملاك قرار داد:
«انما الشورى للمهاجرين و الانصار، فان اجتمعوا على رجل وسموه اماما كان ذلك على الله رضا فان خرج عن امرهم خارج بطعن او بدعه ردوها الى ماخرج منه فان ابى قاتلوه على اتباعه غير سبيل المؤمنين». (116)
از نظر مبانى شيعه حتى امام معصوم كه صلاحيت امامت و زعامت را با نص و از جانب خدا داراست، از طريق قهر و غلبه و زور و زير پا گذاشتن رضايت و راى عمومى مردم، قدرت سياسى و اختيارات را در دولت اسلامى به دست نمىگيرد. عمل امير المؤمنين(ع) در دوره بيست و پنجسال خانه نشينى، و واگذاشتن خلافت از سوى امام حسن (ع) آنگاه كه مردم همراهى نكردند بدون هيچ گونه توسل به زور گواه صادق اين حقيقت است. حضرت امام (ره)نيز مقبوليت رهبرى را شرط نفوذ حكمش مىدانند. و مىفرمايند:
«اگر مردم به خبرگان راى دادند تا مجتهد عادلى را براى رهبرى حكومتشان تعيين كنند، وقتى آنها هم فردى را تعيين كردند تا رهبرى را به عهده بگيرد، قهرى او مورد قبول مردم است در اين صورت او ولى منتخب مردم مىشود و حكمش نافذ است». (117)
3- امر به معروف و نهى از منكر:امر به معروف و نهى از منكر در فرهنگ اسلامى از جايگاهى رفيع برخوردار است. بطورى كه در قرآن كريم، برترى امت اسلامى را بر ملل ديگر، به دليل انجام امر به معروف و نهى از منكر دانسته است (118) و در روايات،
«بقاى مكتب، تامين سعادت جامعه و پشتوانه اقامه فرايض الهى را به احياء آن منوط ساخته است». (119)
امام حسين (ع) در ابتداى خطبه معروف خودشان به عالمان، وظيفه آنان را در قبال اين موقعيتخدادادى، امر به معروف و نهى از منكر مىداند و جايگاه اجراى آن در دين را چنين توصيف مىكند:
«فبدا الله بالامر بالمعروف و النهى عن المنكر فريضه منه لعلمه بانها اذا اديت و اقيمت استقامت الفرائض كلها، هينها و صعبها» خداوند با امر به معروف و نهى از منكر آغاز كرد زيرامىدانست كه اگر اين فريضه ادا و برپا گردد ديگر فرائض اعم از هموار و دشوار برپا خواهد شد. امر به معروف و نهى از منكر ستون خيمه اسلام و اسلاميت است كه جلو هر گونه انحراف و لغزشى را خواهد گرفت».
سپس در جملاتى كوتاه و جامع گستره اين دو وظيفه را چنين بيان نمودهاند:
«و ذلك ان الامر بالمعروف و النهى عن المنكر دعاء الى الاسلام مع رد المظالم و مخالفه الظالم و قسمه الفىء و الغنائم و اخذ الصدقات من مواضعها، و وضعها فى حقها» امر به معروف و نهى از منكر دعوت به اسلام است، با بازگردانيدن اموال به ستم رفته، مخالفتبا ستمگر در تقسيم كردن عادلانه بيتالمال و غنيمتها، گرفتن ماليات از جاى خود و صرفش در مورد خود» (120)
جالب توجه استبر خلاف آنچه در اذهان عمومى جامعه جا گرفته است، امر به معروف و نهى از منكر ربطى به خورده گيريهاى فردى و كاستيهاى معدودى آحاد اجتماع ندارد، اين فريضه الهى بيشتر در ارتباط با حاكمان و فرادستان سياسى معنى و مفهوم مىيابد و ارزش و كارايى خويش را مىنماياند.
امام باقر (ع) در گفتارى بلند مىفرمايد:
«امر به معروف و نهى از منكر راه انبياء و روش صالحان است فريضهاى بزرگ كه ديگر فرائض را نيز استوار سازد و با اجراى آن راهها امن «يا فرقهها و نحلهها امنيتيافته»، كسبها حلال، حقوق مردم مسترد و زمين آباد گردد. با دشمن به انصاف رفتار گردد و همه امور راست گردد» (121)
توجه به آثار برشمرده شده براى اين فريضه در كلام امام حسين (ع) و امام باقر (ع) نشان مىدهد كه جهت اصلى اين فريضه، متوجه حاكمان و واليان است.
زيرا اين وظايف، جملگى در حوزه مسؤوليت آنان مىباشد.
و از سويى توجه به رواياتى كه آثار ترك اين فريضه را گوشزد نموده، سخت نكتهآموز و عبرتآميز است. كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
«روى عن النبى (ص) انه قال: لايزال الناس بخير ما امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر و تعاونوا على البر و التقوى و اذا لم يفعلوا ذلك نزعت منهم البركات و سلط بعضهم على بعض و لم يكن لهم ناصر فى الارض و لا فى السماء». (122)
«قال رسول الله (ص) لتامرون بالمعروف و لتنهون عن المنكر او ليسلطن الله عليكم شراركم ثم يدعوا خياركم فلايستجاب لهم» (123)
و امير المؤمنين در بستر شهادت ضمن مكتوبى به حسنين عليهما السلام مىنويسند:
«لاتتركوا الامر بالمعروف و النهى عن المنكر فيولى عليكم شراركم ثم تدعون فلايستجاب لكم» (124)
از اين روايات به روشنى به دست مىآيد انجام اين فريضه در چه سطحى و براى چه اهداف بلندى قرار داده شده است. با توجه به اين روايات است كه امام راحل (ره) مىفرمايند:
«ما اذهان خود را متوجه منكرات كوچك نمودهايم، در حالى كه آمر به معروف و ناهى از منكر، دعوت به اسلام و رد مظالم و مخالفتبا ظالم مىكند. عمده وجوب امر به معروف و نهى از منكر براى اين امور است،... ما به منكرات بزرگ توجه نداريم، آن كسانى كه دارند حيثيت اسلام را از بين مىبرند، حقوق ضعفا را پايمال مىكنند... بايد نهى از منكر كرد». (125)
4- نصيحتبه ائمه مسلمين: زمامداران موظفند كه مردم را نصيحت كنند و مردم نيز همين وظيفه را در باره آنان دارند. تحقق اين امر در صورتى است كه ميان والى و رعيت رابطهاى قلبى برقرار باشد و هر يك با تمام توان از سر دوستى و مودت ناصح و منتقد ديگرى باشد تا حق و عدل در ميانشان بر پا گردد و استوار بماند. رعايت اين حقوق متقابل سبب الفت زمامداران و مردم و موجب پيوستگى ايشان و عزت و نيرومندى دين و دولتشان مىگردد (126) از همين رو نصيحت و خيرخواهى و يارى يكديگر در بر پايى حق و عدل و رفع باطل و ستم از مهمترين حقوق واجب الهى بر بندگانش است. از پيامبر (ص) نقل شده است كه فرمود:
«ثلاث لا يغل عليه من قلب امرى مسلم: اخلاص العمل لله و النصيحه لائمه المسلمين و اللزوم لجماعتهم; يعنى سه خصلت است كه دل هيچ فرد مسلمانى با آن خيانت نكند: خالص كردن عمل براى خدا، خيرخواهى و نصيحت پيشوايان مسلمانان و همراه بودن با جماعت». (127)
امير مؤمنان (ع) مردم را دعوت مىكرد كه با او چنين رفتار كنند و از نصيحت و انتقاد دست نكشند و مىفرمود آنان كه پذيراى نصيحت و انتقاد خيرخواهانه نيستند چگونه مىخواهند حق را برپا دارند و عدالت را جارى سازند؟:
«ولا تظنوا بى استثقالا فى حق قيل لى و لا التماس اعظام لنفسى فانه من استثقل الحق ان يقال له او العدل ان يعرض عليه كان العمل بهما اثقل عليه» (128)
حجربن عدى پس از ماجراى صلح امام حسن (ع) با معاويه به گونهاى با حضرت سخن گفت كه هرگز از يك يار باوفا و مخلص انتظار نمىرفت «لو انك مت قبل هذا اليوم و لم يكن ما كان، انا رجعنا راغمين بما كرهنا و رجعوا مسرورين بما احبوا» اين جسارت در برخورد و سخن حضرت اثرى نگذاشت، امام (ع) با آرامى فرمودند: «يا حجر ليس كل الناس يحب ما تحب و لا رايه رايك و ما فعلت الا ابقاء عليك». (129)
البته حاكمان ستمگر و جائر از انتقاد و خير خواهى استقبال نخواهند كرد و حتى از شنيدن كلمه «اتقالله» هم عصبانى مىشوند (و اذا قيل له اتق الله اخذته العزه بالاثم فحسبه جهنم و لبئس المهاد) (130) و چون به او گفته شود «از خدا پروا كن» نخوت، وى را به گناه كشاند پس جهنم براى او بس است.
مصلح و مفسر عاليقدر شيخ جواد بلاغى در تفسير اين آيه مىنويسد:
«اين آيه نشانهاى از حاكم غير الهى را بيان مىكند. چون آيه قبل چنين است (و اذا تولى سعى فى الارض ليفسد فيها) «تولى» به دست گرفتن ولايت و رهبرى است. وقتى چنين افرادى به حكومت و قدرت مىرسند اولا فساد آفرينى مىكنند و ثانيا به نصيحت و خيرخواهى نيكان نه تنها اعتنايى ندارند بلكه حتى از «اتق الله» ناراحت مىشوند». (131)
مرحوم نائينى، عاملى بازدارنده از استبداد را در محاسبه و مراقبه ملت و مسؤوليت كامله مىداند و مىنويسد:
«در صدر اسلام، استحكام اين اصل به جايى منتهى بود كه حتى خليفه ثانى با آن ابهت و هيبتبه واسطه يك پيراهن كه از حله يمانيه بر تن پوشيده بود، چون قسمت آحاد مسلمين از آن حلهها بدان اندازه نبود، در فراز منبر از آن مسؤول (استيضاح) شد و در جواب امر به جهاد «لا سمعا و لا طاعه» شنيد و با اثبات آن كه پسرش عبدالله، قسمتخود را به پدرش بخشيده و پيراهن از آن دو حصه ترتيب يافته است، اعتراض ملت را مندفع ساخت». (132)
رهبر فقيد انقلاب اسلامى حضرت امام خمينى (ره) نيز بارها بر ضرورت انتقاد و نقش مهم آن تاكيد داشتند و مىفرمودند: «انتقاد براى ساختن، براى اصلاح امور لازم است». (133)
و در جايى مىفرمايند:
«همه ما مسؤوليم نه مسؤول براى كار خودمان، مسؤول كارهاى ديگران هم هستيم مسؤوليت من هم گردن شماست، مسؤوليتشما هم گردن من است. اگر من پايم را كج گذاشتم، شما مسؤوليد اگر نگوييد چرا پايت را كج گذاشتى، بايد هجوم كنيد، نهى كنيد كه چرا؟» (134)
و در جائى دوستان واقعى را كسانى مىدانند كه عيوب را متذكر مىشوند:
«انسان بايد از كسانى كه به او خرده مىگيرند از آنها ياد بگيرد كسانى كه از او تعريف مىكنند بداند كه اين زبان تعريف خصوصا در يك امورى كه جاى انتقاد است. اين همان زبان شيطانى است و آن هم تاييدش شيطانى است». (135)
«هر فردى حق دارد كه مستقيما در برابر سايرين، زمامداران مسلمين را استيضاح و به او انتقاد كند» (136)
حتى دستگاههاى تبليغاتى بايد بگونهاى باشند كه افكار و انديشههاى مردم را منعكس كنند.
«راديو و تلويزيون بايد مستقل و آزاد باشند و همه گونه انتقاد را با كمال بى طرفى منتشر سازند تا بار ديگر شاهد راديو و تلويزيون زمان شاه مخلوع نگرديم». (137)
والسلام
پىنوشتها:
1- ر.ك: ماكس وبر، اقتصاد و جامعه، مترجمين: دكتر عباس منوچهرى و ديگران، انتشارات مولى، چاپ اول، 1374، ص 272.
2- اليگارشى ماخوذ از ريشه يونانى اليگوس (ژرخخدت) به معناى معدود و اندك. اليگارشى از لحاظ لغوى به معناى سيادت گروه معدود بوده و در علم سياستبه مفهوم سيادت سياسى - اقتصادى گروههاى معدودى از ثروتمندان، استثمارگران و صاحبان نفوذ مىباشد و يكى از اشكال حكومتى در نظامهاى استثمارى بشمار مىرود. (على بابائى، غلامرضا و آقايى، بهمن، فرهنگ علوم سياسى، شركت نشر ويس، تهران، چاپ اول، 1365، ج 1، ص 73).
3- آنارشيسم ماخوذ از ريشه يونانى (Anarch (os) به معناى بدون رهبر مىباشد، اما در اصطلاح سياسى، آنارشيسم عنوان دكترين ويژهاى است كه خواستار الغاى هر گونه قدرت سازمان يافته است و تشكل و تمركز قدرت سياسى را عامل فساد و در نهايتبه ضرر انسانها مىداند.(همان، ج 1، ص 16-15).
4- نيكولو ماكياولى، گفتارها، ترجمه محمد حسن لطفى، انتشارات خوارزمى، تهران، چاپ اول، 1377، ص 42.
5- قاسم زاده، حقوق اساسى، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ پنجم، 1331، صص 112-111.
6- على بابايى، همان، ج 1، ص 295.
7- ر.ك: قاسم زاده، همان، صص 131-128.
8- همان. ص 113.
9- آستين رنى - حكومت: آشنايى با علم سياست، ترجمه ليلا سازگار، مركز نشر دانشگاهى، تهران، چاپ اول 1374، ص 138.
10- امام خمينى، در جستجوى راه از كلام امام، انتشارات اميركبير، چاپ اول، 1363 ش، دفتر هفدهم و بيستم، صص328-327.
11- امام خمينى، صحيفه نور، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، چاپ اول 9-1361 ش، ج 2، ص 517.
12- همان. ص 36.
13- همان. ج 3، ص 28.
14- همان. ج 4، ص 6.
15- همان. ج2، ص 506.
16- همان، ج 18، ص 245.
17- كديور، محسن، نظريه دولت در فقه شيعه، نشر نى، تهران، چاپ اول، 1376، ص 92، به نقل از آيه الله مهدوى كنى.
18- سوره غافر / 26.
19- شهيد مطهرى علل گرايش به ماديگرى، انتشارات صدرا، تهران، ص 109.
20- امام خمينى، در جستجوى ...، همان، ج 9، ص 65.
21- مرحوم نائينى، شيخ محمد حسين، تنبيه الامه و تنزيه المله يا حكومت از نظر اسلام، بضميمه مقدمه و يا صفحه و توضيحات آيهالله طالقانى، شركتسهامى انتشار، تهران، 1334، ص 127. 22 حميد عنايت، سيرى در انديشه سياسى عرب، شركتسهامى كتابهاى جيبى، تهران، 1356، ص 167.
23- نهج البلاغه، خطبه 33.
24- نهج البلاغه، خطبه 4.
25- ابى الفرج عبدالرحمن بن على، المنتظم فى تاريخ الامم و الملوك، دارالكتب العلميه، بيروت، الطبعه الاولى. 1414 ق، ج 5، ص 63.
26- سيدبن طاووس، رضى الدين ابى القاسم على بن موسى، كشف المحجه لثمره المهجه، تحقيق الشيخ محمد حسون، مركز النشر مكتب الاعلام الاسلامى، قم، الطبعه الاولى، 1412 ق، ص 248.
27- نهج البلاغه، خطبه 3.
28- نهج البلاغه، نامه1.
29- نهج البلاغه، نامه 53.
30- همان.
31- همان.
32- صدوق، ابوجعفر محمدبن علىبن الحسينبن بابويه القمى، الخصال، مكتبه الصدوق، طهران، 1389 ق، ج 2، ص 354; وسايل الشيعه، ج 11، ص 430.
33- نشريه عصر ما، ش 131. (1378) ص 12. متن استفتاء و جواب امام (ره) كه مدرك آنرا به سند شماره 657 اسناد منتشر نشده موجود در موسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى (ره) ارجاع دادهاند، چنين است: بسمه تعالى. حضرت آيه الله العظمى امام خمينى رهبر انقلاب و بنيانگذار جمهورى اسلامى پس از اهداء سلام و تحيت، در چه صورت فقيه جامعالشرايط بر جامعه اسلامى ولايت دارد. نمايندگان حضرت عالى در دبيرخانه ائمه جمعه سراسر كشور (خاتم يزدى، توسلى، عبائى، كشميرى، قاضى عسگر).
34- آيه الله منتظرى، مبانى فقهى حكومت اسلامى، مترجم: محمود صلواتى، نشر تفكر، قم، چاپ اول 1369، ج 2، ص 191.
35- بيهقى، المحاسن و المساوى. دارصادر، بيروت، 1390 ق، ص 481; لم افعل ذلك جبنا و لا ضعفا ولكنه بايعنى مثلك و هو يطلبنى ببره و يداجينى الموده و لم اثق بنصرته.
36- علامه مجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، مؤسسه الوفاء، بيروت، 1403 ق، ج 44، ص 22. 37- آل ياسين، شيخ راضى، صلح الحسن، منشورات ناصر خسرو، بيروت، الطبعه الرابعه 1399 ق، ص 187 به نقل از بحارالانوار. ج 10، ص 113. «انه ساله: ماالذى دعاك الى تسليم الامر؟ فقال: الذى دعا اباك فيما تقدم».
38- خوانسارى، جمال الدين محمد، شرح غرر الحكم، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم، 1360 ش، ج 6، ص 393.
39- همان. ص 414.
40- نهج البلاغه. خطبه 33.
41- علامه مجلسى، همان، ج 73، ص 335.
42- قواعد فقه، ترجمه دكتر سيد مهدى صانعى، انتشارات دانشگاه فردوسى مشهد، 1372، ج2، ص 502.
43- مقدادبن عبدالله السيورى الحلى. نضد القواعد الفقهيه على مذهب الاماميه، مكتبه آيه الله العظمى مرعشى، مطبعه الخيام، قم. 1403 ق، ص 492.
44- سوره ممتحنه، آيه 12.
45- سوره فتح، آيه 10.
46- سوره فتح، آيه 18.
47- احتجاج طبرسى، ص 56-64.
48- نهج البلاغه، نامه 1.
49- نهج البلاغه، خطبه 136.
50- نهج البلاغه، خطبه 22; همچنين ر.ك: همان، خطبه 171 و 137 نامه 54.
51- جمشيدى، محمد حسين، انديشه سياسى شهيد رابع، وزارت امور خارجه، تهران، چاپ اول، 1377، ص 298.
52- بوشهرى، جعفر، حقوق اساسى، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ ششم، 1353، ج 1، ص 99.
53- خوانسارى، همان، ج 6، ص 64.
54- صحيفه نور، ج 4، صص 281-282.
55- همان. ج 20، ص 194.
56- همان. ج 3، ص 52.
57- خوانسارى، همان، ج 6، ص 389.
58- مؤمن، شيخ محمد، كلمات سديده فى مسايل جديده، قم 1415 ه’.ق. ص18.
59- صحيفه نور. ج 8، ص 247.
60- روزنامه جمهورى اسلامى، اسفند 59.
61- همان، ج 6، ص50.
62- خوانسارى، همان، ج 1، ص 319.
63- صحيفه نور. ج 4، ص 121.
64- سوره آل عمران، آيه 158.
65- علامه طباطبائى، سيد محمد حسين، الميزان فى تفسير القرآن، دارالكتاب اسلامى، قم، 1393 ق، ج 4، صص57-56.
66- نهج البلاغه، خطبه 3.
67- ر.ك: نهج البلاغه. نامه 53.
68- صدوق، همان، ج 2، ص 567.
69- مرحوم نائينى، همان، صص 54-53.
70- ر.ك: در المنثور. ج 2، ص 90; روح المعانى، ج 4، ص 106; تفسير طبرى، ج 4، ص 101; تفسير الكبير. ج 1، ص 66; تبيان، ج 3، ص 32; مجمع البيان. ج 1، ص 527; سفينه البحار. ج1، ص 718; تفسير صافى. ج 1، ص 310; تفسير روح الجنان و روح الجنان. ج 1، ص 67 و....
71- شهيد مطهرى. پيرامون جمهورى اسلامى، انتشارات صدرا، تهران، چاپ دهم، 1357، ص 122. ر.ك: محمود صناعى، آزادى فرد و قدرت دولت، چاپ دوم، تهران، ص 7.
72- نهج البلاغه، خطبه 1.
73- جمشيدى، محمد حسين، همان، ص 298.
74- نهج البلاغه، حكمت 161.
75- الحر العاملى، محمدبن الحسن، وسايل الشيعه، مكتبه الاسلاميه، طهران، الطبعه الثانيه، 1383 ق، ج 8، ص 428.
76- همان.
77- همان.
78- حميد عنايت، همان، ص 165.
79- مرحوم نائينى. همان، ص 55.
80- افلاطون، جمهور، مترجم فؤاد روحانى، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، تهران، چاپ ششم، 1374، ص 498.
81- همان، ص 499.
82- همان، ص 498.
83- آيه الله طالقانى. پاروقى تنبيه الامه، صص 23-20.
84- نيكولو ماكياولى. همان، ص 199.
85- همان.
86- صحيفه نور. ج 2، صص 550-549.
87- عميد زنجانى، فقه سياسى، مؤسسه انتشارات اميركبير، تهران، چاپ دوم، 1367، ج 2، ص 184.
88- سوره بقره، آيه 279.
89- سوره كهف. آيه 59.
90- عميد زنجانى، همان، ص 127.
91- سوره شعرا. آيه 22.
92- نهج البلاغه. نامه 31.
93- شهيد مطهرى، مرتضى، انسان كامل، دفتر انتشارات اسلامى، قم، بى تا، ص 48.
94- مسعودى، مروج الذهب، دارلفكر، بيروت، الطبعه الخامسه، 1393 ق، ج 2، ص 415.
95- نهج البلاغه. خطبه 206.
96- مرحوم نائينى، همان، ص 155.
97- نهج البلاغه. نامه 53.
98- نهج البلاغه. خطبه 206.
99- صحيفه نور. ج 9، ص 128
100- همان. ج 4، ص 58.
101- نهج البلاغه، نامه 53.
102- عاملى، حشمتاله، مبانى علم سياست، انتشارات ابنسينا، تهران، 1351، ص 157.
103- نهج البلاغه. خطبه 34، و ر.ك: همان. نامه 50.
104- نهج البلاغه. خطبه 206.
105- سوره نساء، آيه 58.
106- سوره بقره، آيه 247.
107- سوره بقره، آيه 124.
108- نهج البلاغه، خطبه 172.
109- الشيخ ابوصادق سليم بن قيس الهلالى، كتاب سليم بن قيس، نشر الهادى ، قم، الطبعه الاولى، 1373 ش، ج 2، ص 699.
110- امينى ، عبدالحسين، الغدير، دارالكتب العربى، بيروت، الطبعه الثالثه، 1387 ق، ج 8، ص 291.
111- خوانسارى، همان، ج 6، ص 449.
112- تاريخ طبرى. ج 6، ص3333.
113- ابن اعثم. الفتوح، محمد بن احمد مستوفى هروى. ج 2، ص 392.
114- الشيخ ابوصادق سليم بن قيس الهلالى، همان، ص 752.
115- نهج البلاغه. نامه 6.
116- نهج البلاغه، نامه 6.
117- صحيفه نور، ج 21، ص 129.
118- سوره آل عمران، آيه 110.
119- الحر العاملى، همان، ج 16، ص 119.
120- علامه مجلسى، همان، ج 100، ص 79.
121- الحر العاملى، همان، ج 11، ص 395.
122- همان، ج 11، ص 398.
123- همان، ص 394.
124- نهج البلاغه، نامه 47.
125- امام خمينى، ولايت فقيه، بى نا، بى تا، ص 163.
126- ر.ك: نهج البلاغه، خطبه 206.
127- اصول كافى، ج 1، ص 403.
128- نهج البلاغه، خطبه 206.
129- علامه مجلسى، همان، ج 44، ص 57.
130- سوره بقره، آيه 206.
131- تفسير آلاء الرحمن، ج 1، ص 184.
132- مرحوم نائينى، همان، ص 16.
133- صحيفه نور، ج 14، ص 236.
134- همان، ج 8، ص 47.
135- همان، ج 14، ص 97.
136- همان، ج 3، ص 86.
137- امام خمينى، در جستجوى راه، دفتر هفدهم و بيستم، ص 289.