به هجرت تاريخي حضرت امام از عراق به پاريس فصلي ديگر در نهضت امام خميني و انقلاب اسلامي گشوده شد. هواپيماي حامل رهبر انقلاب روز جمعه 14 مهر ماه 1357 ساعت 6 بعد از ظهر (به وقت تهران) – با دو ساعت تأخير _ در فرودگاه پاريس به زمين نشست. انتشار خبر ورود امام به پاريس موجي از شادي در ايران پديد آورد و به نگراني و اضطراب ميليونها زن و مرد ايراني و مشتاقان ايشان در خارج از كشور كه پس از شنيدن خبر خروج آن حضرت از عراق ( 13 مهر 57 ) از سرنوشت رهبر خويش بي اطلاع بودند، پايان داد.
از آنجا كه نكات تاريخي فراواني در هجرت سرنوشت ساز امام از عراق به پاريس وجود دارد، شرح آن را از زبان فرزند گرامي ايشان، مرحوم حجه الاسلام و المسلمين حاج سيد احمد خميني، كه در تاريخ 10/بهمن/1360 در روزنامه اطلاعات درج گرديده است. نقل مي كنيم:
تصميم روي داد بر مي گردد. با اوج گيري مبارزات مردم ايران، دو دولت ايران و عراق در جلسات متعدد كه در بغداد تشكيل گرديد، به اين نتيجه رسيدند كه فعاليت هاي امام نه تنها براي ايران كه براي عراق هم خطرناك است. توجه مردم عراق به امام و شور و احساسات زائرين ايراني چيزي نبود كه عراق بتواند به آساني از كنار آن بگذرد.
نظرات دولت عراق چنين بود:
حضرتعالي چون گذشته مي توانيد در عراق به زندگي عادي خود ادامه دهيد ولي از كارهاي سياسي كه باعث تيرگي روابط ما با ايران مي گردد، خودداري نماييد.در صورت كارهاي سياسي بايد عراق را ترك كنيد.
چندي بعد سعدون شاكر رئيس سازمان امنيت عراق خدمت امام رسيد و مطالبي در ارتباط با روابط ايران و عراق، اوضاع عراق و منطقه و گزارشاتي از اين دست را به عرض امام رسانيد ولي در خاتمه چيزي بيشتر از پيغام قبلشان نداشت.
زماني كه مي خواستيم سوار ماشين شويم ، در تاريكي مردي غير معمم نظرم را جلب كرد ؛ دقيق شدم. آقاي دكتر يزدي بود كه براي گرفتن پيامي از امام براي انجمن هاي اسلامي ايران در كانادا و آمريكا آمده بود كه مواجه با اين وضع شد. تا آن لحظه او به هيچ وجه از جريان مهاجرت امام اطلاع نداشت. او نيز سوار يكي از دو ماشين شد. متوجه شديم كه يك ماشين از مأمورانن عراقي ما را همراهي مي كنند.
قهوه خانه صرف شد: نان و پنير و چاي. نماز ظهر در مرز عراق به امامت امام خوانده شد. كارهاي مرزي به سرعت انجام شد. مأمورين عراقي خداحافظي كردندو رفتند. دوستان هم به جز مرحوم املايي، آقاي فردوسي نماينده طبس و دكتر يزدي راهي نجف شدند و ما پنج نفر راهي مرز كويت شديم. معلمو شد كه كويت مطلع شده، از مركز شخصي آمد كه خلاصه صحبت يك ساعته اين بود كه ورود ممنوع!
:
مي خواستند با ماشين عازم بغدادمان كنند؛ حال امام مساعد نبود، با اصرار با هواپيما رفتيم. بلافاصله بعد از پياده شدن با پاريس تماس گرفتم كه عازم انجاييم. آقاي دكتر حبيبي گفت: چه كنم؟ گفتم: تا ورودمان به انجا از تلفن فاصله نگير.
ما در طبقه دوم بوديم. طبقه اول را هم نديديم ولي مسافران بودند كه مي خواستند عازم فرنگ شوند. هواپيما دو سه ساعت پرواز كرده بود كه ما متوجه شديم در آنجا زنداني هستيم. چرا كه يكي از ما تصميم گرفت دستشويي برود(البته در همان طبقه) با اين وصف يكي از آن سه نفر بلند شد و دنبالش كرد. براي اينكه يقين كنيم درست فهميديم، مرحوم املايي بلند شد تا گشتي در طبقه اول بزند، نگذاشتند، برگشت؛ بحث و گفتگو بين چهار نفرمان شروع شد : آيا مي خواهند سر به نيستمان كنند؟ آيا مي خواهند بدزدندمان؟ آيا خيال دارند در كشوري زنداني مان كنند؟ و از اين پرسش هاي بسيار.
امام، پايين را نگاه مي كردن تو گويي در چنين سفري نيستند.
امام در فرانسه شبانه روز كار مي كردند. روزي نبود مگر اينكه سخنراني داشتند و يا مصاحبه و اعلاميه اي و اين پدر پير انقلاب، با تمام وجود براي سقوط رژيم شاهنشاهي و شكست آمريكا در ايران_ كه به اميد خدا در منطقه خواهد بود_ سر از پا نمي شناخت. گاهي مصاحبه كنندگان مي گفتند تا كنون اينگونه نديده اند كه در اطاقي 3×2 بدون تشريفات و بيا و برو و بدون ميز و صندلي، روحاني اي سخن بگويد و به دنبال آن ايران به سخن و حركت در آيد.
هايشان را خودشان نوشته اند و مي نويسند. يك اعلاميه نيست مگر اين كه امام تمامي آن را نوشته باشند. ما فقط گزارش ها را به امام مي رسانديم و هم اكنون هم مي رسانيم و باقي با امام بود و هست. شيرين است كه با تمام اين اوصاف، بعضي ها با كمال بي شرمي مدعي شدند كه ما اعلاميه ها را مي نويسيم.من اينجا صريحاً اعلام مي كنم:
برادران و خواهران عزيز! تا امام هست، كه خدا او را تا انقلاب مهدي زنده نگهدارد، بايد روشن شود كه: